|
1 : از اتاقم اومدم بیرون،همه جا تاریک بود ، یکی داد زد : برو تو .. الآن میاد ...
یه دختر ریزه میزه رو دیدم که موهای ژولیده ای داشت،مردمک چشماش حالت غیر طبیعی داشت و خیلی آروم به طرف میومد.طرز راه رفتنش شبیه زامبیهای اویل و همه ی بازی ها و فیلم های ترسناک دیگه بود ...سنگین و آروم ...
دستش رو بلند کرد و انگشت اشاره اش رو به طرف من گرفت ، دوباره همون صدا : بخواب رو زمین ، نذار بگیردت ، از اینجا برو بیرون ....نجاتمون بده....
بدون توجه به دختر به پشت سرم نگاه کردم. یه دالان طولانی و روشن بود ، بدون فوت وقت دویدم و خودم و رسوندم بیرون ،بارون می بارید. چند تا جنازه ی تیکه و پاره شده افتاده بودن دور و بر حیاط و یکی هم روی پله ها ولو شده بود.بارون خونشون رو توی کل حیاط پخش کرده بود ... در حیاط رو باز کردم و بلند داد زدم ، کمک یکی نجاتمون بده ، دختر همین طور آروم آروم شمرده گام برمیداشت و انگشت اشارش به طرف من بود.کسی بهم توجه ای نکرد... دویدم و خودم رو به رودخونه ای رسوندم که خودمم نفهمیدم از کجا سر راهم سبز شد ...
اگه ساعت موبایلم وز وز نمی کرد نمی دونم آخرش چه بلایی سرم میومد!
2: تازه از کلاس برگشته بودم و داشتم میرفتم طبقه ی بالا، که یهو صدای زنگ تلفن توجهم رو به خودش جلب کرد.از پله ها برگشتم پایین و به شماره ی نقش بسته روی صفحه نگاهی انداختم و باخودم گفتم چقدر آشناست.مامان توی آشپزخونه بود و هودِ به شدت کم صدامون هم روشن بود ،واسه همین اصلا متوجه زنگ تلفن نشد.یه کم دقیق تر شدم و با تعجب گفتم : این که خیلی آشناست. مجید بدو بدو خودش رو رسوند پایین و گفت : چرا بر نمی داری؟ گفتم: شمارشو ببین . مجید گفت : خوب که چی ، گوشی رو بردار شاید با یکی کار داشته باشه ... گفتم : آی کیو ، این شماره ی خودمونه ، خودمون با خودمون کار داریم ؟! مجید دقیق تر نگاه کرد و گفت : اِ ... راست میگی ، حتماً تلفنه باز قاط زده !
داشت گوشی رو بر می داشت که دستش رو گرفتم و گفتم : نه دیوونه ،شاید اطلاعاتیا باشن ، اینجوری میخوان گیجمون کنن.میخوان بگیرنمون...
مجید گفت : چرا مارو بگیرن؟ تو رو میگیرن که سبز بودی ، من یکی که مخلص احمدی نژادم...
گفتم : چرند نگو ، سبز و قرمز چیه ، اینا الکی الکی ملتو میندازن پشت میله های زندان ، تو رو هم ممکنه شبونه بگیرن ببرنت.
زنگ تلفن قطع شد و بعد بلافاصله دوباره همون شماره شروع کرد به زنگ زدن.مامان هودِ خیلی بی صدا رو خاموش کرد و از آشپزخونه اومد بیرون و گفت : چرا جواب نمی دین؟ قبل از اینکه ما چیزی بگیم رفت سراغ تلفن و گوشی رو برادشت : سلام آقا ، خسته نباشین.... ببخشید توی آشپزخونه بودم صدای تلفن رو نشنیدم.... بله ،حالا خوبه، خیلی ممنون ، دستتون درد نکنه.خداحافظ...
بعد رو به ما کرد و گفت : صبح تلفن قطع شده بود ، زنگ زده بودیم که از مخابرات بیان و ببینن مشکل کابلا چیه ،الآن تو کوچه هستن ،از کابل خودمون زنگ زدن که بگن کارشون تموم شده و دارن میرن!
نتایج اخلاقی :
اولاً: من زیادی فیلمای جاسوسی و تخیلی و ترسناک میبینم
ثانیاً: من نباید بعد از خوردن سحری به سرعت بخوابم
ثالثاً :من قوه ی تخیلِ خیلی خیلی قوی و معرکه ای دارم
رابعاً: من زیادی بد بینم

الباقی:
- کاش یکی بود شست وشوی مغزیم میداد
- آهنگ تیتراژ ماه عسل خیلی غم انگیز ناک و قشنگه  |