تبليغاتX
""××دختر رودسری××""

""××دختر رودسری××""

دوست دارم مسافری باشم بی هیچ کوله باری از این دنیای گنگ...مسافر یک جزیره .. من باشم و یک دل و یک خدا

تموم شد

 

یادمه اولین باری که یه چیزی نوشتم تو این وب یه روز گرم اردیبهشتی بود . اصولاً همیشه شروع اتفاقات جالب زندگیم از اردیبشهت بوده.روزی  که هنوز هوای آسمون دلم خاکستری نشده بود . نمی دونم شایدم خواب بودم و هنوز از خواب بیدار نشده بودم . یه چیزی تو مایه های نئو توی قسمت اول ماتریکس.وقتی که از خواب بیدار شد و زشتیه دنیای واقعی رو دید!

یادمه روز اول دو یا سه بار  مطلب نوشتم واسه وبلاگم ،دستِ آخر یکی اومد نوشت:  چه خبرته حول برت داشته!!!

همچینه همچین هم وبلاگم تاریخی و قدمت دار نیست، اما کلی زندگی میکردم با این یه تیکه روزنامه دیواریِ خودم. یه زمانی عجب برو و بیایی بود اینجا ! خودمم وقتی بهش فکر می کنم هم خنده ام میگیره ،هم تعجب می کنم.مثل حالا نبود که شونصد سال یه بار بیام و یه چیزی محض رضای خدا  بنویسم و برم پی کارم و شونصد سال دیگه با همون شهاب سنگی که باهاش رفته بودم بر  گردم و نظرات رو تائید کنم و اگه وقت شد جواب دوستامو بدم.میدونم این آخرا بچه ی خوبی نبودم

اصلاً انگار اون موقع هم سرعت اینترنت بالا تر بود ، هم حال بنده بیشتر ، هم اینکه خیلی علاف تر از حالا بودم(توهین نشه به دوستای وبلاگ نویسم،اینجا منظور فقط و فقط خودمم )از همه مهم تر اینکه یه چیزی تو زندگیم کم داشتم . یه چیزی که سعی می کردم اینجا پیداش کنم .یکی که بخونه و بشنوه، یکی که دردامو بهش بگم و اونم کمکم کنه ، درکم کنه و نظرشو بگه...

تموم حرفای دلم رو ، اونایی که نه میشد به هم کلاسی گفت ، نه به دوست ، نه به خواهر و... می نوشتمشون اینجا.

نمی دونم چرا تو ایران اینقدر این والدین محترم درگیرن با این دنیای مجازیه جوونا و نوجوونا. صدا و سیما که اصولا مهم ترین رسالتش اینه که به بچه ها بگه اینترنت و چت و وبلاگ چیزای بدی هستن و خطر دارن و دستو اوف می کنن... نمی دونم شایدم واقعاً خطر دارن و ما بی خبریم.البته بنده که موهامو همینجوری الکی الکی تو آسیاب سفید نکردم ،پای نت پیر شدم ننه،با این حال  از این چیزای بد بد ندیدم.

تنها چیزی که میدونم اینه که این وبلاگ رو دوست داشتم ،خاطرات قشنگی باهاش داشتم و دوست دارم مثل یه دفترچه ی خاطرات قدیمی ازش مراقبت کنم.

شاید دیگه مطلب تازه ای ننویسم.شاید هم بعداً دلم خیلی براش تنگ بشه و یه شب مثل معتادا دوباره پاشم برم که بنویسم،اما  نه ...دیگه واسه آپ کردن نیام.مثل یه دوست میام و فقط به وبلاگ دوستای خوبم سر میزنم.اونایی که شریک غم و شادیام بودن و وجود خسته ام رو تحمل کردن.البته شونصد سال یه بار... یهو دیدی همین شونصد سال یه بار هم finish شد!

اصلاً قصد گریه و زاری راه انداختن رو ندارم،هدفم این بود بیام یه Good bye party  راه بندازم و بعد برم پی کارم .میوه و شیرینی که نداریم ، اما خودتون یه جوری از خودتون پذیرایی کنین.اگه هم خواستین برام آرزوهای خوب خوب بکنین.

امیدوارم چند وقته دیگه که میام اینجا،کلی وبلاگ جدید با اسم دختر رودسری ببینم.می دونم دلم واسه همه  چیز اینجا تنگ میشه،اما خوب دیگه دختر خانمِ محترم و بزرگی شدم و باید برم آشپزی و سوزن دوزی یاد بگیرم،اصلا میخوام یه عالمه دیپلم فنی و حرفه ای از در و دیوار اتاقم آویزوون کنم ،به کسی چه ... نمی دونم حالا چرا دلم نمیاد اینو بنویسم،همش الکی کشش میدم.اما خوب اینم باید تموم شه،مثل چیزای دیگه،مثل جومونگ(کف کردی مثالو؟)مثل فوتبالیست ها ، مثل خیلی چیزای باحاله دیگه ...

اما خب میگم ،چون چاره ای نیست...

پس خداحافظ (سوزناک بخونین این تیکه اش رو)

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 12:10  توسط مریم  | 

عجب!!!

هر چقدر گشتم نتونستم موضوع جالبی واسه  نوشتن پیدا کنم .تا اینکه پدر جان چند  بسته دستمال کاغذی گرفت و منم هر کدومشون رو گذاشتم تو یه اتاق.اینکه بابا دستمال کاغذی خریده اصلا موضوع عجیب و غریب و قابل تعریفی نیست .اما  قسمت با حال اون جایی بود که کاشف به عمل آمد که دستمالا یکی در میون یک لا هستن ،با همون قیمت عادی یه بسته ی دستمال کاغذی، کلا یعنی کلاه برداری ،البته بی شاخ و دم .

داشتم فکر می کردم که تو این مملکت چقدر به حق مشتری اهمیت میدن و کلاً دارن تلف میشن توی این راه.دقیقاً مثل حق ارباب رجوع ها که توی ادارات کلی تحویلشون میگیرن!

اگه این اتفاق توی یکی از همین کشورهای غربی و به قول بعضی ها بی دین و ایمان می افتاد ، کارخونه ی تولید کننده تا قرون آخره حق مشتری رو بهش میداد.حالا ما باید شانس بیاریم که کارخونه ی مورد نظر ازمون شکایت نکنه!

تازه بعدش حدس بزنین چی شد ؟

کشف کردم که همین کارخونه اسپانسره پرسپولیسه،خدا رو هزار مرتبه شکر کردم که در طول عمرم هرگز پرسپولیسی نبودم.

راستی عیدتون هم مبارک

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 17:56  توسط مریم  | 

خیال

1 : از اتاقم اومدم بیرون،همه جا تاریک بود ، یکی داد زد : برو تو .. الآن میاد ...

یه دختر ریزه میزه رو دیدم که موهای ژولیده ای داشت،مردمک چشماش حالت غیر طبیعی داشت و خیلی آروم به طرف میومد.طرز راه رفتنش شبیه  زامبیهای  اویل و همه ی بازی  ها و فیلم های ترسناک دیگه بود ...سنگین و آروم ...

دستش رو بلند کرد و انگشت اشاره اش رو به طرف من گرفت ، دوباره همون صدا : بخواب رو زمین ، نذار بگیردت ، از اینجا برو بیرون ....نجاتمون بده....

بدون توجه به دختر به پشت سرم نگاه کردم.  یه دالان طولانی و روشن بود ، بدون فوت وقت دویدم و خودم و رسوندم بیرون ،بارون می بارید. چند تا جنازه ی تیکه و پاره شده افتاده بودن دور و بر حیاط و یکی هم روی پله ها ولو شده بود.بارون خونشون رو توی کل حیاط پخش کرده بود ... در حیاط رو باز کردم و بلند داد زدم ، کمک یکی نجاتمون بده ، دختر همین طور آروم آروم شمرده گام برمیداشت و انگشت اشارش به طرف من بود.کسی بهم توجه ای نکرد... دویدم و خودم رو به رودخونه ای رسوندم که خودمم نفهمیدم از کجا سر راهم سبز شد ...

اگه ساعت موبایلم وز وز نمی کرد نمی دونم آخرش چه بلایی سرم میومد!


2: تازه از کلاس برگشته بودم  و داشتم میرفتم طبقه ی بالا، که یهو صدای زنگ تلفن توجهم رو به خودش جلب کرد.از پله ها برگشتم پایین و به شماره ی نقش بسته روی صفحه نگاهی انداختم و باخودم گفتم چقدر آشناست.مامان توی آشپزخونه بود و هودِ به شدت کم صدامون هم روشن بود ،واسه همین اصلا متوجه زنگ تلفن نشد.یه کم دقیق تر شدم و با تعجب گفتم : این که خیلی آشناست. مجید بدو بدو خودش رو رسوند پایین و گفت : چرا بر نمی داری؟  گفتم:  شمارشو ببین . مجید گفت : خوب که چی ، گوشی رو بردار شاید با یکی کار داشته باشه ... گفتم : آی کیو ، این شماره ی خودمونه ، خودمون با خودمون کار داریم ؟! مجید دقیق تر نگاه کرد و گفت : اِ ... راست میگی ، حتماً تلفنه باز قاط  زده !

داشت گوشی رو بر می داشت که دستش رو گرفتم و گفتم : نه دیوونه ،شاید اطلاعاتیا باشن ، اینجوری میخوان گیجمون کنن.میخوان بگیرنمون...

مجید گفت : چرا مارو بگیرن؟ تو رو میگیرن که سبز بودی ، من یکی که مخلص احمدی نژادم...

گفتم : چرند نگو ، سبز و قرمز چیه ، اینا الکی الکی ملتو میندازن پشت میله های زندان ، تو رو هم ممکنه شبونه بگیرن ببرنت.

زنگ تلفن قطع شد و بعد بلافاصله دوباره همون شماره شروع کرد به زنگ زدن.مامان هودِ خیلی بی صدا رو خاموش کرد و از آشپزخونه اومد بیرون و گفت : چرا جواب نمی دین؟ قبل از اینکه ما چیزی بگیم رفت سراغ تلفن و گوشی رو برادشت : سلام آقا ، خسته نباشین.... ببخشید توی آشپزخونه بودم صدای تلفن رو نشنیدم.... بله ،حالا خوبه، خیلی ممنون ، دستتون درد نکنه.خداحافظ...

بعد رو به ما کرد و گفت : صبح تلفن قطع شده بود ، زنگ زده بودیم که از مخابرات بیان و ببینن مشکل کابلا چیه ،الآن تو کوچه هستن ،از کابل خودمون زنگ زدن که بگن کارشون تموم شده و دارن میرن!

نتایج اخلاقی :

اولاً: من زیادی فیلمای جاسوسی و تخیلی و ترسناک میبینم

ثانیاً: من نباید بعد از خوردن سحری به سرعت بخوابم

ثالثاً :من قوه ی تخیلِ خیلی خیلی قوی و معرکه ای دارم

رابعاً: من زیادی بد بینم


الباقی:

- کاش یکی بود شست وشوی مغزیم میداد

- آهنگ تیتراژ ماه عسل خیلی غم انگیز ناک و قشنگه

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 0:20  توسط مریم  | 

تکه و پاره

ایالت کلدره

اول : اون قدیما وقتی که ماه رمضون شروع میشد،همه جا یه رنگ دیگه می گرفت ، همه با هم مهربون تر می شدن.شاید چون بچه بودم اینطوری فکر می کردم...Begging اما حالا هر کسی که روزه میگیره میزنن تو سرش و میگن ،مگه در طول سال رژیم نمیگیری که حالا داری فشرده جبران میکنی؟

دوم : چند روز پیش چند نفر داشتن توی شبکه ی خبر میزدن تو سر و کله ی هم،یکی میگفت وضع بازار در آستانه ماه رمضون بحرانیه،اون یکی میگفت آقا جان اینجا بهشته ، چی کم داری زنگ بزنم بچه ها برات بگیرن بیارن.مُفته آقا ، دارن تو خیابون صلواتی گوشتِ گرم پخش میکنن...

 من به شخصه با آقای سیبیلوی دومی موافقم.

سوم:  یکی هست که شب تا صبح ،صبح تا شب هزاران بار صداش می کردم،نه یه روز ،نه دو روز ،چند سال... یکی که میگن اون بالاست و جواب همه ی اونایی که صداش می کنن و میده.اما انگار نمیخواد جوابمو بده! اصلاً جوابشو نمی خوام،فقط می خوام تمومش کنه ...  خیلی وقته دیگه صداش نکردم.... شایدم از همون اول نباید از کسی چیزی می خواستم .

چهارم : یه حساست جدید به حساسیت هام اضافه شده ، وقتی میبینمش کهیر میزنم،(مخصوصاً تو بخش خبری مورد علاقه اش،خبر14)خون جلوی چشمامو میگیره،بعضی وقتا هم که حسابی شیک میکنه گلاب به روتون بالا میارم،جدیداً با خبر شدم عکسه روی جلد چی توز عکس بچگی هاشه ، به چی توز هم حساسیت پیدا کردم...

پنجم : اینقده حرف تو دلم هست که خبر نداری... فقط حیف که اینجا نمیشه همه چیزو نوشت

ششم: هوای شمال تو این روزا اونقدر لطیفه که مسافرا، ماه رمضون و غیر رمضون براشون یکیه،همچنان میان و زیر بارون شنا میکنن و میرن ...

ایالت کلدره

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 1:1  توسط مریم  |