تبليغاتX
""××دختر رودسری××""
دوست دارم مسافری باشم بی هیچ کوله باری از این دنیای گنگ...مسافر یک جزیره .. من باشم و یک دل و یک خدا

 

 

+ تاريخ شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 21:26 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

 

(عکس از معصومه)

+ تاريخ شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 21:15 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

سلام سلام...به یه مشکل کوچولو برخوردم.نمی دونم این عکسا با من مشکل دارن ؟ یا کل زمین و زمان با من مشکل دارن؟حالا که دوزاریه کجم افتاده که چه جوری میشه یه عکس و بذارم تو وبلاگم ....این مرور گر فلان فلان شده.... بازی در میاره.همینکه وارد" تینی پیک" میشم یه پیغام خطای گنده میده و کلی حالم رو میگیره.و البته از روی تنبلی حوصله عضو شدن تو بقیه سایتها رو برای به لشتراک گذاشتن عکسام ندارم......من اپرا و فایر فاکس رو هم امتحان کردم!!!!! و همشون همین پیغام................جالبه ؟ نه؟ امروز فرداست که واسه ی ورود تو "بلاگ فا "هم  یه پیغام خطای بیریخت جلوی چشمم سبز بشه.
+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 23:21 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

خسته

_ _ _ _ _

احساس عجیب خسته بودن....احساس پیر شدن در ابتدای جوانی.......اونقدر درمانده و تنها ام که دوست دارم به اولین درختی که رسیدم.....همون بشه تیکه گاه ابدیه من. مهم نیست که چه نوع درختی باشه ......بلند باشه یا کوتاه........خزان داشته باشه ....یا مثل درخت کاج و پرتغال هرگز بی برگ نشه....مهم نیست که میوه بده یا نه .....مهم نیست که بتونه برام سایه بونه خوبی باشه یا نه.....مهم اینه که من بهش رسیدم و فعلا لازم دارم بهش تکیه کنم.دوست دارم بعد از عبور از این کویر..زود به یه درخت برسم.حتی اگه اون درخت خشکیده بشه....و فقط ازش یه کنده مونده باشه.اگر هم به درختی نرسم....در کنار اولین بوته خار خشکیده ...میمیرم.

این به نفع همست.هم من ...و هم همه.....

+ تاريخ دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 23:30 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________


راستشو بخاين....قيافه و قد و قواره ميزو صندلي هاي مدرسه ي دوران بچگيم کاملا از يادم رفته بود، که با اين عکس محمد رضا که از کلاس درسشون گرفته بود...دوباره يادم اومد که اون موقع اوضاع چه جوري بود...و البته حالا بعد از سالها اوضاع هيچ تغييري نکرده.
اين عکس از يکي از دبيرستانهاي پسرونه ي رودسره.....مدرسه اي که داداشم توش درس ميخونه.البته بشه اسمشو گذاشت مدرسه!!!!مدرسه اونا از پيش ساخته است و از بچگي يادکه که هر وقت از جلوش رد ميشدم...لرزه به تمام تنم مي افتاد.چون نماي مدرسشون وقعا زشت و محيب بود.مثل يه غول فلزيه زنگ زدن.داورهاش حفظ گرما و سرما رو داره و نه از خروج صدا جلوگيري ميکنه...اگه يکي تو کلاس طبقه بالا فقط راه بره...در کلاس پايين اين طور به نظر ميرسه که اون با داره همه چيز خراب ميشه و همين حالاست که سقف بريزه روي سرت.......خوب ديگه!!هر مدرسه اي يه چيز خاص واسه خودش داره.اينم يه جورشه خوب..

 

+ تاريخ یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 15:26 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

_ _ _ _ _

 


اول بذارين بگم که اون عکس با لا ، يکي از همستراي خواهرمه...ولي به غير از جونور چيزاي ديگه اي هم تو خونه ي ما پيدا ميشه....مثل سيب و گلابيو کلي گل و گياه ديگه.و البته توت فرنگي هاي وحشي.
که البته از همون اولش تو خونمون نبودن.يه دفعه که به کلاردشت مي رفتيم..اونا رو تو راه ديديم.و من هم کلي با هاشون حال کردم و ترجيح دادم چند تا از اون بوته ها رو با خودم بيارم خونه.و اونقدر ازشون مراقبت کردم....تا کلي زياد شدن،  و حالا از اون چند تا بوته ي کوچولوي بي جون ...کل باغمون پر شده.
و تا تابستون مدام شکوفه ميده و ما هرروز از توت فرنگي هاي کوچولوي اون مي خوريم.


 

+ تاريخ شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 16:59 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

_ _ _ _ _


خوشحالم از اينکه تمام مطالبو عکس هاي توي وبلاگم وال خودمه و نه از جايي کش رفتم و نه مطلبي رو کپي کردم.اين عکسا يا مطالب ممکنه واسه ي خيلي ها جالب نباشه ....اما همين که خونوادم براي من و کارام ارزش قايل هستند ازشون يه دنيا ممنونم.و البته اون دسته از دوستان که که ايرادام رو بهم ميگن، تا بتونم بهتر از اين باشم
+ تاريخ جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 23:0 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

شاید فقط مامانم اینو فهمیده باشه ....که بهترین هدیه برای دخترش یه شاخه گله طبیعیه..این عکس ماله تولدم تو روزه ۴ آذره سال ۸۵ هست.امیدوارم خوشتون بیاد.

+ تاريخ جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:47 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________


ما 4 تا بچه ایم تو خونمون.البته اصلا بچه نیستیم.من ارشد خواهرو برادرام هستم.باا ین حال که هیچ کدوممون بچه نیستیم....اما هر کدوممون کلی حیون تو این جونه نیم وجبی جا دادیم.ما عاشق موجودات زنده ی تو طبیعتیم.من یه گربه ملوس و کاملا تربیت شده دارم.آقا محمدرضا نزدیک 20 تا آکواریوم داره که تو هر کدومشون کلی ماهی بزرگ و کوچیک دارن زندگی میکنن.کلی کتاب در مورد پرورش انواع مختلف ماهی های آکواریومی داره.و بعضی وقتها از بعضی از ماهیاش دل میکنه و اونا رو میفروشه.و همشونو تو اتاق خودش نگه میداره!!!!
مجید جان...از اونجایی که متولد سالخروسه ، علاقه زیادی به مرغ و خروس جماعت داره.اون دو خروس و دو تا مرغ داره....که البته مرغاش تو این گرونیه تخم مرغ خیلی مفیدن.چون روزی دو تا تخم میذارن!!!البته جالبه که بدونین ، اول محمدرضا یه دستگاه کوچیک جوجه کشی ساخت و اون دو تا مرغ رو از پرورش تخم مرغهای محلی به اینجا رسوند!
معصومه خانم هم کلی موش صحرایی یا همون همستر ، داره.البته قبلا نزدیک به 20 تا خرگوش داشت که حالا همشونو فروخته و فلا 5 تا همستر داره، که عکس یکیشونو گذاشتم اینجا.امیدوارم حالتون به هم نخوره.چون من از بچگی اونقدر بین حیونای مختلف بودم که حالا عاشقانه همشونو دوست دارم
نمی دونید حالا.....تو این فصل........شهر زیبای من، رودسر ، چقدر زیبا شده.گلهای بهار نارنج همگی باز شدند و و وقتی از خونه میای بیرون فقت این عطر شکوفه ها و گلهای مختلف هستن که دور و بر تو رو فرا میگیرن.لازم نیست که تو هم حتما تو خونت یه درخت پرتقال یا آلبالو باشه که با عطر شکوفه هاش مست بشی....چون حتما خونه ای در نزدیکیه تو این هدیه های زیبای خداوند رو داره
زیبایی در این روزهای قشنگ این ماه بهشتی همه جا رو البته رودسر رو فرا گرفته.ممنون همتونم.
نظرتونو راجع به عکس زیبایی که معصومه جون گرفته بنویسین.


+ تاريخ جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 11:22 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

اين پيشيه نه چندان کوچولوي منه که داره توسط گربه سياه همسايه اغفال ميشه . جفتوشون نشستن رو سقف کوتاه انبارمونو  به من هم هيچ توجهي ندارن .البته اين عکس رو خواهرم گرفته......من فقط ازشون سو استفاده ميکنم..

خوب ديگه ..... بالاخره اين خواهر بودنش بايد به يه دردي بخوره ديگه.

خيله خوب بچه ها ......پس امروز همه فهميديم تو رودسر گربه هم پيدا ميشه.آخ گفتم گربه ياد روزاي وحشتناکه بچگيم افتادم.البته همش که وحشتناک نبود....فقط اونجاهاييش که گربه ي دختر همسايه و اون يکي گربه ي (!!!)  پسر مهندس ، شبونه ميوفتادن به جونه خرگوشا و جوجه هامون و هر روز بعضياشونو سقط مي کردن...

آخ که چه قدر وحشتناک بود.حتي يه دفعه يادمه يه جوجه رنگيه بي گناه ، که آبي رنگ بود و تازه داشت پا به سن بلوغ ميذاشت ، از ترس گربه ي ابله ي دختر همسايه پريد  تو چاه آب و ...........

چند وقت بعد بابام يه نفرو آورد که آبه چاه رو تخليه کنه .لاي کلي گل و علف پوسيده شده ي ته چاه .....يه جوجه آبيه مرده هم بود....که از بس آب تو دل و معدش جم شده بود،شده بود مثل يه توپ گرده آبي رنگ.

+ تاريخ پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 22:53 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

 

هميشه قبل از قبول شدن تو دانشگاه فکر مي کردم که چي ميشه اگه يه روز قشنگه پاييزي ،در کمال آرامش توي اتاقم دراز کشيده باشم و هيچ چيزي ذهنم رو به خودش مشغول نکرده باشه...و همه جا اونقدر ساکت و آروم باشه که به راحتي بتونم صداي گنجشکهايي که روي درخت های پرتغال مشغول جيک جيک هستند رو بشنوم.
اون سالها اينقدر فکرم مشغول درس و دانشگاه بود ، که همه چيز ...حتي زيبايي هاي طبيعت رو هم از ياد برده بودم.دلم براي بالا رفتن از درخت آلوچه و نيش خردن از زنبورهاي وحشي توي روزهاي گرم تابستون تنگ شده بود.حتي الآنم تنگ شده.تمام دنيا برام تو يه اتاق و کلي کتاب و جزوه خلاصه شده بود...
آخه به چه قيمتي؟حالا سالها از اون روزهاي سرد گذشته.حالا ديگه درس و دانشگاه بام مهم نيست.چون همشو به موقع اش به دست آوردم.و با به دست آوردنشون خيلي چيزها رو هم از دست دادماولاش وقتي فکرشو مي کردم که بايد سالها تو شهري به غير از رودسر و دور از خونواده و تمام زيبايي هاي اينجا زندگي کنم...دنيا برام تيره و وحشتناک به نظر مي رسيد.
اين يعني من ديگه هر روز با صداي وحشتناک خروسهاي مجيد(داداش کوچيکم)از خواب بيدار نمي شم و ديگه باغچه ي کوچيکم رو ندارم که بتونم هر روز صبح توت هاي وحشي کوچولوي اون و بچينم...و ديگه نمي تونم خرگوشهاي معصومه(خواهرم)رو نوازش کنم.من بايد تو يه خوابگاه شلوغ زندگي ميکردم.جايي که حتي رطوبت هواش با رطوبت محيط زندگي من يکي نبود و هميشه احساس خشگيه شديد در تمام بدنم مي کردم.خوشحالم که همه اينها برام فقط يه تجربه بوده..و مجبور نبودم تا ابد اونجا بمونم.من به خونوادم به رودسر به طبيعت نياز دارم.جايي که رنگ سبز اونجا اونقدر زياد باشه که احساس تازه متولد شدن به آدم دست بده.اميدوارم احساسم رو بتوني لمس کني.
حالا خوشحالم که توي خونه خودم نشستم و در حالي که به موزيک هارمونيک زيبا گوش ميدم درام اينا رو مينويسم.اين عکس يه غروب زيباست...تو رودسر...و از زويه ديد معصومه...از روي بالکن خونمون.

دوستون دارم.طبيعت زيبا رو دوست داشته باشين.چون مال منو شماست.نه فقط مال دوربينامون....و نه فقط مال عکسايه يادگاري.


+ تاريخ پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 19:15 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

شاید باورتون نشه..اما ما تو خونمون.....تو رودسر.......تو یه وجب جا کلی درخت میوه و کلی گل و گیاه دایریم.خانوده من عاشق طبیعت و حیوونای مختلفن.اینا یا همش میتونه به خاطره رودسری بودن باشه ....یا به خاطر روحیه سرسبز و لطیفمون.خونه من مثل بهشته ....اینم عکس اولین شکوفه های درخت هلو تو باغچمون.جالبه که بدونین خونه ی ما درست وسط شهره ....و البته این همه دارو درخت اینجا تو شمال....تو یه خونه وسط شهر ...زیادم عجیب نیست.دوستون دارم.پیش من بیاید...به رودسر.......به بهشت کوچولوی من.

shokoofeye holoo

+ تاريخ چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:1 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

_ _ _ _ _

امروز روز خیلی خیلی خسته کننده ای بود.خوب من ساعت ۱.۳۰ (یعنی همون موقع که خیلی ها تو خونشون لم داده بودن)به زحمت تونستم از خونه بزنم بیرون و برم به سمت لاهیجان.نمی دونم چرا تو این رودسر هیچی نیست .که باید ما بیچاره ها به خاطره ۴ تا کلاس پداگوژی بزنیم بریم لاهیجان.عجبا!!!!!!!!!!

ولی گذشته از این کمبودها.هفته ای یک بار لاهیجان رو دیدن هم کلی میچسبه.من که همیشه مجزوبه بام سبزو استخره وسط شهرشم.اینجا خودش بهشته.اونم تو این فصل.هفته پیش که قزوین بودم واقعا دلم گرفته بود.نه کوهی که روش پر از درختهای سبز باشه و نه دشت و نه دریایی.

حالا فکر نکنی که من وسط جنگل و بین درختا بزرگ شدم ها.نه .از این خبرا نیست.اما اونی که یه بار اومده شمال فرقشو با کردستان و قزوین میتونه تشخیص بده.سر سبزی مطلق اونم حتی تو زمستون یعنی اینجا.و البته رودسر.....شهر نارنج و ترنج

+ تاريخ پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:41 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

سلام  سلام.من مریمم و  واقعا یه تازه کارم.البته یه ۴-۵ سالی میشه که کارم وب گردی و علافیه . اما تا حالا جرعتشو پیدا نکرده بودم که یه وبلاگ برای خودم بسازم و ادارش کنم.شاید چون از مدیریت بیزارم!!!به قولی گفتنی خودمم بیلمیرم.فعلا یه کم کار دارم.بعدا اگه خدا و بنده های خدا بخوان یه ۴ خطی می نویسم.اگه واقعا نگران از بین رفتن نسل وبلاگ نویسان ایرانی (اونم از نوع رودسریش ) هستید یه نظری در راه خدا لطف کنید بدید.شاید یکی از شماها منو از این بلا تکلیفی در آورد.شایدم این وبلاگو پاک کردم.نظره تو چیه؟ادامه یا پایان؟

 

+ تاريخ پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 19:37 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________