|
دوست دارم مسافری باشم بی هیچ کوله باری از این دنیای گنگ...مسافر یک جزیره .. من باشم و یک دل و یک خدا |
_ _ _ _ _


(عکس از معصومه)
_ _ _ _ _
_ _ _ _ _
این به نفع همست.هم من ...و هم همه.....
_ _ _ _ _

اول بذارين بگم که اون عکس با لا ، يکي از همستراي خواهرمه...ولي به غير از جونور چيزاي ديگه اي هم تو خونه ي ما پيدا ميشه....مثل سيب و گلابيو کلي گل و گياه ديگه.و البته توت فرنگي هاي وحشي.
که البته از همون اولش تو خونمون نبودن.يه دفعه که به کلاردشت مي رفتيم..اونا رو تو راه ديديم.و من هم کلي با هاشون حال کردم و ترجيح دادم چند تا از اون بوته ها رو با خودم بيارم خونه.و اونقدر ازشون مراقبت کردم....تا کلي زياد شدن، و حالا از اون چند تا بوته ي کوچولوي بي جون ...کل باغمون پر شده.
و تا تابستون مدام شکوفه ميده و ما هرروز از توت فرنگي هاي کوچولوي اون مي خوريم.
_ _ _ _ _

_ _ _ _ _
ما 4 تا بچه ایم تو خونمون.البته اصلا بچه نیستیم.من ارشد خواهرو برادرام هستم.باا ین حال که هیچ کدوممون بچه نیستیم....اما هر کدوممون کلی حیون تو این جونه نیم وجبی جا دادیم.ما عاشق موجودات زنده ی تو طبیعتیم.من یه گربه ملوس و کاملا تربیت شده دارم.آقا محمدرضا نزدیک 20 تا آکواریوم داره که تو هر کدومشون کلی ماهی بزرگ و کوچیک دارن زندگی میکنن.کلی کتاب در مورد پرورش انواع مختلف ماهی های آکواریومی داره.و بعضی وقتها از بعضی از ماهیاش دل میکنه و اونا رو میفروشه.و همشونو تو اتاق خودش نگه میداره!!!!
مجید جان...از اونجایی که متولد سالخروسه ، علاقه زیادی به مرغ و خروس جماعت داره.اون دو خروس و دو تا مرغ داره....که البته مرغاش تو این گرونیه تخم مرغ خیلی مفیدن.چون روزی دو تا تخم میذارن!!!البته جالبه که بدونین ، اول محمدرضا یه دستگاه کوچیک جوجه کشی ساخت و اون دو تا مرغ رو از پرورش تخم مرغهای محلی به اینجا رسوند!
معصومه خانم هم کلی موش صحرایی یا همون همستر ، داره.البته قبلا نزدیک به 20 تا خرگوش داشت که حالا همشونو فروخته و فلا 5 تا همستر داره، که عکس یکیشونو گذاشتم اینجا.امیدوارم حالتون به هم نخوره.چون من از بچگی اونقدر بین حیونای مختلف بودم که حالا عاشقانه همشونو دوست دارم
نمی دونید حالا.....تو این فصل........شهر زیبای من، رودسر ، چقدر زیبا شده.گلهای بهار نارنج همگی باز شدند و و وقتی از خونه میای بیرون فقت این عطر شکوفه ها و گلهای مختلف هستن که دور و بر تو رو فرا میگیرن.لازم نیست که تو هم حتما تو خونت یه درخت پرتقال یا آلبالو باشه که با عطر شکوفه هاش مست بشی....چون حتما خونه ای در نزدیکیه تو این هدیه های زیبای خداوند رو داره
زیبایی در این روزهای قشنگ این ماه بهشتی همه جا رو البته رودسر رو فرا گرفته.ممنون همتونم.
نظرتونو راجع به عکس زیبایی که معصومه جون گرفته بنویسین.

_ _ _ _ _
خوب ديگه ..... بالاخره اين خواهر بودنش بايد به يه دردي بخوره ديگه.
خيله خوب بچه ها ......پس امروز همه فهميديم تو رودسر گربه هم پيدا ميشه.آخ گفتم گربه ياد روزاي وحشتناکه بچگيم افتادم.البته همش که وحشتناک نبود....فقط اونجاهاييش که گربه ي دختر همسايه و اون يکي گربه ي (!!!) پسر مهندس ، شبونه ميوفتادن به جونه خرگوشا و جوجه هامون و هر روز بعضياشونو سقط مي کردن...
آخ که چه قدر وحشتناک بود.حتي يه دفعه يادمه يه جوجه رنگيه بي گناه ، که آبي رنگ بود و تازه داشت پا به سن بلوغ ميذاشت ، از ترس گربه ي ابله ي دختر همسايه پريد تو چاه آب و ...........
چند وقت بعد بابام يه نفرو آورد که آبه چاه رو تخليه کنه .لاي کلي گل و علف پوسيده شده ي ته چاه .....يه جوجه آبيه مرده هم بود....که از بس آب تو دل و معدش جم شده بود،شده بود مثل يه توپ گرده آبي رنگ.

_ _ _ _ _
هميشه قبل از قبول شدن تو دانشگاه فکر مي کردم که چي ميشه اگه يه روز قشنگه پاييزي ،در کمال آرامش توي اتاقم دراز کشيده باشم و هيچ چيزي ذهنم رو به خودش مشغول نکرده باشه...و همه جا اونقدر ساکت و آروم باشه که به راحتي بتونم صداي گنجشکهايي که روي درخت های پرتغال مشغول جيک جيک هستند رو بشنوم.
اون سالها اينقدر فکرم مشغول درس و دانشگاه بود ، که همه چيز ...حتي زيبايي هاي طبيعت رو هم از ياد برده بودم.دلم براي بالا رفتن از درخت آلوچه و نيش خردن از زنبورهاي وحشي توي روزهاي گرم تابستون تنگ شده بود.حتي الآنم تنگ شده.تمام دنيا برام تو يه اتاق و کلي کتاب و جزوه خلاصه شده بود...
آخه به چه قيمتي؟حالا سالها از اون روزهاي سرد گذشته.حالا ديگه درس و دانشگاه بام مهم نيست.چون همشو به موقع اش به دست آوردم.و با به دست آوردنشون خيلي چيزها رو هم از دست دادماولاش وقتي فکرشو مي کردم که بايد سالها تو شهري به غير از رودسر و دور از خونواده و تمام زيبايي هاي اينجا زندگي کنم...دنيا برام تيره و وحشتناک به نظر مي رسيد.
اين يعني من ديگه هر روز با صداي وحشتناک خروسهاي مجيد(داداش کوچيکم)از خواب بيدار نمي شم و ديگه باغچه ي کوچيکم رو ندارم که بتونم هر روز صبح توت هاي وحشي کوچولوي اون و بچينم...و ديگه نمي تونم خرگوشهاي معصومه(خواهرم)رو نوازش کنم.من بايد تو يه خوابگاه شلوغ زندگي ميکردم.جايي که حتي رطوبت هواش با رطوبت محيط زندگي من يکي نبود و هميشه احساس خشگيه شديد در تمام بدنم مي کردم.خوشحالم که همه اينها برام فقط يه تجربه بوده..و مجبور نبودم تا ابد اونجا بمونم.من به خونوادم به رودسر به طبيعت نياز دارم.جايي که رنگ سبز اونجا اونقدر زياد باشه که احساس تازه متولد شدن به آدم دست بده.اميدوارم احساسم رو بتوني لمس کني.
حالا خوشحالم که توي خونه خودم نشستم و در حالي که به موزيک هارمونيک زيبا گوش ميدم درام اينا رو مينويسم.اين عکس يه غروب زيباست...تو رودسر...و از زويه ديد معصومه...از روي بالکن خونمون.
دوستون دارم.طبيعت زيبا رو دوست داشته باشين.چون مال منو شماست.نه فقط مال دوربينامون....و نه فقط مال عکسايه يادگاري.

_ _ _ _ _

ولی گذشته از این کمبودها.هفته ای یک بار لاهیجان رو دیدن هم کلی میچسبه.من که همیشه مجزوبه بام سبزو استخره وسط شهرشم.اینجا خودش بهشته.اونم تو این فصل.هفته پیش که قزوین بودم واقعا دلم گرفته بود.نه کوهی که روش پر از درختهای سبز باشه و نه دشت و نه دریایی.
حالا فکر نکنی که من وسط جنگل و بین درختا بزرگ شدم ها.نه .از این خبرا نیست.اما اونی که یه بار اومده شمال فرقشو با کردستان و قزوین میتونه تشخیص بده.سر سبزی مطلق اونم حتی تو زمستون یعنی اینجا.و البته رودسر.....شهر نارنج و ترنج
_ _ _ _ _