تبليغاتX
""××دختر رودسری××""
دوست دارم مسافری باشم بی هیچ کوله باری از این دنیای گنگ...مسافر یک جزیره .. من باشم و یک دل و یک خدا
و در ادامه مطلب پایین ....

دوستان عزیز ...لطفا به بنده حقیر چند روزی وقت برای پاسخگویی به نظراتتون بدین.آخه نظرات این بار زیاد بودن

دست همتون درد نکنه...امیدوارم بتونم جواب همه رو کامل بدو.قربونتون برم.فعلا.

+ تاريخ سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 22:41 نويسنده مریم

__________________________ ______________ ____________________

بر میگردیم

به سلامممممممممممممممممممممممممم ...وای نمی دونین چقدر دلم واستون نتگ شده بود.هم یه جورایی داشتم دق می کردم و هم یه جورایی اینقدر خوش می گذشت که وقت فکر کردن به نت رو نداشتم.


ان شاالله به همین زودیا نصیب همتون بشه که برین مشهد.ما هنوز از این سفر نیومده برنامه سفر بعد ماه روضون رو چیدیم.خدایی سفر با همه سختیاش خیلی حال میده.
از اونجایی که بیشتر عکس هایی که گرفتیم خانوادگی بود ...یه عکس از یه غروب ..تو رودسر رو میذارم.اون یکی عکس هم گربه بی ریخت خودمه دیگه .. میشناسینش که ؟؟

 

 


قبل از بقیه مطالب اینو بگم که من چون فنی خوندم 17 سالگی دیپلم گرفتم و همون سال وارد دانشگاه شدم و 19 سالگی هم مدرک کاردانیم رو گرفتم.و الان هم که 20 سالمه و بیکارم.اینو واسه اونایی گفتم که میپرسیدن.

جونم براتون بگه ...واسه آبجی های گل رودسریم سوغاتی آوردم.(منظورم جیلی بیلیه !!)هر  کی میخواد بیاد بگیره.
اما از سفرم بگم که هم جنبه سیاحتی داشت و هم زارتی ...
جنبه زیارتیش که روحم رو تازه کرد و چشمام رو روشن ....جنبه سیاحتیش هم ..
مگه میشه سه تا دختر شیطون کنار هم باشن...تازه دختر عمو هم باشن و یه گوشه آروم بشینن؟؟
ما فقط شبا تو هتل پیدامون میشد.اما شبی که تصمیم گرفتیم بریم پارک ملت ...تا دیر وقت بر نگشتیم.
همشو نمیتوم تعریف کنم چون میدونم حال خوندنش نیست.فقط همگی ما (به همرا مادر عزیزم)وقتی که سوار ترن هوایی شدیم یه دفعه مرگ رو جلوی چشمامون دیدیم.خدایی آخر هیجان بود.


مادرم همونجا خدا رو شکر کرد که تو شهر بازی کوچولوی رودسر از این وسایل بازی خطرناک پیدا نمیشه..وگرنه چندین بار فاتحه ما خواهران ماجراجو خونده شده بود...


ما هم کلی خندیدیم که تو رودسر نبودیم آخه اگه دانش آموزای مامان..اون رو سوار وسایل بازی مختلف میدیدن چی  میشد!!!!!!!!!!!!!!!!.


خلاصه اینگه از پس فردا ماه روضون شروع میشه و از همین حالا واسه حال هوای قشنگ ماه رمضون دارم پر پر میشم.فعلا قربون همگی...بای تا بعد.

 

+ تاريخ سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 22:34 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

دارم میرم مسافرت.......بالاخره

سلام دوستای خیلی خیلی خوبم.امشب هر کاری میکنم نمی تونم مثل قبل همش بخندم و تو وبلاگای خوشگلتون کلی نظر بامزه بذارم.

دلم واسه خودم تنگ شده.

انگار اون موقع که دانشجو بودم .... اون روزا تو ارومیه....خیلی بچه تر بودم.احساس یه دختر ۱۹ -۲۰ ساله رو ندارم.....احساس میکنم ۵۰ سالمه .....

هنوز هیچی نشده خسته شدم.

نه دنبال یه هم روح (بچه های هم کلاسیم میدونن یعنی چی )میگردم و نه دنبال پول زیاد.فقط میخوام آرامشمو داشته باشم.

تو همین رودسری که هر روز دور و بریام ۱۰۰۰ بار بهش فحش میدن.اما کسی حاضر به ساختن این شهر نیست

خیلی خسته ام دلم میخواد به یه مسافرت کوچولو برم.دور از همه این نویز های مزاحم دور و برم.اگه خدا بخواد چند روزه دیگه میرم مشهد.منم میرم از اون سنگ ها بگیرم بیام.بعد اگه آیدا و یلدا و پریا بخوان برای اونا هم میارم.

هر چقدر خواستم یه کم ناراحت کننده و دپرس بنویسم نشد.این عکس های گربه های خنگ توی خونمونو میذارم اینجا شما هم یه کم بخندین

 

به جان عمه اسمتم خیلی ابله تشریف دارن.دو زار از ما نمی ترسن .... با این حال با نمکن.

 

تو رو خدا رو سفیدم کنین.می خوام وقتی از سفر بر میگردم...نظرات اونقدر زیاد باشه که وقت نکنم به همشون برسمشوخی کردم.ولی دوستون دارم.واسه همتونم دعا می کنم.

+ تاريخ شنبه دهم شهریور 1386ساعت 1:28 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

 

وبلاگ مجله الکترونیکی تلویزیون و سینما

 

http://jewelintv.blogfa.com/

+ تاريخ دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 1:34 نويسنده مریم

__________________________ ______________ ____________________

 

بازم سلامممممممم به همه دوستاي گلم .  

 يه درخواست جدي ازتون دارم.لطفا به اين وبلاگ(http://jewelintv.blogfa.com/)، که خودمم يکي از نويسنده هاش هستم، سري بزنين و يه نگاهي به درخواست همکاريش بندازين...
ما چند نفريم که اين وبلاگ رو به روز ميکينيم.و تنها هدفمون ايجاد پايگاهي پر محتوا ، سودمند و مفرح براي هموطناي عزيزمونه.
اگه وبلاگي در زمينه سينما و تلويزيون دارين و دوست دارين با ما همکاري کنين...خيلي خوشحال ميشيم که با شما آشنا شيم..فقط کافيه که در نظرات وبلاگ "مجله سينما و تلويزيون"بگيد که مايل به همکاري هستين.
ما هر از گاهي باهم گفتمان داريم و در مورد مطالب وبلاگ با هم صحبت ميکنيم.به جمع ما بپيونديد...تا هم براي هم دوستاي خوبي بشیم...و هم مطالب و دونسته هامونو به هم انتقال بديم.


لازم نيست که همه فيلم ها رو ديده باشين...
يا اسم همه بازيگرا رو بدونين...
فقط چند وقتي با ما باشين ..تا تمام اطلاعات و به دست بيارين.
کار سختي نيست...وقت زيادي هم نيمبره...
هر وقت خواستي وبلاگ شخصي خودت رو آپ کني ...بر اساس موضوع اون هفته مطلبي رو هم در وب سايت خودت يعني "
http://jewelintv.blogfa.com" قرار بده.
ما(و به شخصه من ) آماده ام تا با همکاراي جديدمون آشنا شيم.منتظرتون هستم.


راستي اين داداش بزرگه ما(که 4 سال ازم کوچيکتره) رفته بود مشهد.يه چند تا عکس از اونجا گرفت که دلم نيومد نذارمش اينجا.

 


گفتيم سوغاتيمون کو؟؟؟!!!يه هو کلي سنگ رنگا رنگ...مثل سنگ هاي فانتزي آکواريومي..ريخت جلومون..گفت اينم سوغات مشهد.
آخرش نفهميديم که اينا آب نباتن؟! يا يه جور آدامس.

 

+ تاريخ یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 23:22 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

بچه که بودم....

کلاس اول که بودم ..آرزوم اين بود که بتونم 18 سالگي خودمو زودتر ببينم....وقتي که منم واسه خودم کسي شدم و همه بهم احترام ميذارن.وقتي که من رو هم تو مشورتاي مهمشون راه ميدن و ...
و وقتي که.......
اما چه فايده ،حالا که بزرگ شدم و از 18 سالگي هم يه خورده اونورتر رفتم ..دلم واسه اون  موقع ها تنگ شده.دلم واسه دوستاي بچگيام که حالا نميدونم کجان و چي کار ميکنن تنگ شده.دوست دارم هر روز آلبوم نوزادي و بچگيم و ببينم.آلبومايي که وقتي عصباني ميشدم با خودکار ميوفتادم به جونشونو و تمام عکس ها رو خط خط ميکردم.
هر وقت اون خط هاي کج و معوج روي عکس ها رو ميبينم ...با خودم ميگم.عجب خلي بودم من!!
از اونجايي که طبق معمول هميشه اسکنرمون مشکل دار ه ...مجبور شدم با موبايل از دو تا از عکس های بچگیم ، عکس بگيرم.ميدونم کيفيتشون خوب نيست.ببخشيد ديگه.فقط ميخواستم بگم که اون زمونا  دنيا خيلي قشنگ تر بود......

 

من که عاشق اين عکسم که مامانم از من و خرسم گرفته.اينجا 5 سالم بود.راستي نميدونم خرسم کجاست..گمش کردم..اگه ديدينش سلام مريم کوچیکه رو بهش برسونين.(خودش معنيه مريم کوچیکه رو ميدونه)يه وقت نگين مريم بزرگه ها...آخه ممکنه بازم فرار کنه و بره

 

+ تاريخ پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 21:44 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________