تبليغاتX
""××دختر رودسری××""
دوست دارم مسافری باشم بی هیچ کوله باری از این دنیای گنگ...مسافر یک جزیره .. من باشم و یک دل و یک خدا

اینم از تنها خواهرم ...


 

 

 

     با اینکه من و معصومه اختلافات زیادی با هم داریم(تو همه موارد)اگه خوب حساب کنی متوجه میشی که ما اختلاف سنی آنچنانی نداریم.... شایدم معصومه یه جورایی از من بزرگ تر باشه !!!! خدا عالمه .... فقط اینو میدونم که اگه بخوایم با هم شروع به صحبت کنیم ( مخصوصا وقتی که داریم سبزی پاک میکنیم...آره خواهر سبزی!!!) .... شاید گذشت زمان رو احساس نکینم و ساعت ها با هم از هر دری حرف بزنیم...تا اینکه بالاخره یکی از یه جایی داد بزنه .... در اون اتاق رو ببندبن سرمون رفت........

 

 

متولد : 1368

 

تقریبا هم قد خودمه : ا متر و 68 سانتی متر

 

تقریبا هم وزن خودمه : 57-58  کیلو گرم

.

.

.

و اینگونه بود که معصومه شد خواهر ما ....اونم مثل من و محمد رضا و مجید 10001 اسم مختلف داره که بنا بر عادت ... هر کدوممون با یه اسمی صداش می کنیم ... از بقیه اسماش که بگذریم ... من مصی صداش میکنم ... ( نا گفته نماند که هر از گاهی واسه اذیت مجید رو ویجی (به خاطر تنفرش از فیلم های هندی) و محمد رضا رو مک دونالد ( به خاطر پر خوریش و عشقش به سوسیس و کالباس) صدا می کنیم !!!

 

بعله ....

 

معصومه امسال تو کنکور مجاز شد ولی چون رتبه ش خوب نشد بیخیال انتخاب رشته شد... اولش که میگقت یا من رو می فرستین رشته اسب داری ... یا من اصلا درس نمی خونم (جدی میگم)... بعدشم کلا بیخیال انتخاب رشته شد(نمی دونم آخه دیگه ... اسب داری چه رشته ای ؟؟؟ )

 

حالا میخواد واسه پزشکی بخونه ... با اینکه مثل محمدرضا میشه بهش امیدوار بود که واسه خودش چیزی میشه... ولی من که حالم از پزشکی هر چی دکتره به هم میخوره(شرمنده ی  دوستان دانشجوی پزشکی یا اونایی که یکی از والدینشون مثل بنده دکتر تشریف دارن هم، هستم ... ) .. به حد کافی دکتر تو فامیل دیدم ...بسه واسم.......

از دکتر شدنش که بگذریم ... اخلاق خیلی عجیب و غریبی داره (متولد فروردینه دیگه...نمیشه کاریش کرد).از بچگی همین جوری بود ... هیچ و قت پولشو واسه خوراکی یا خوش گذرونی خرج نکرده و نمی کنه....

 

زیاد از خونه بیرون نمیره ... واسه همین همیشه مانتوهاش و کفشاش نو تر می مونن و خیلی دیر به دیر عوض میشن.

همیشه وضع مالیش از هممون بهتره .... تمام پولاشو صرف خرید کتابهای مشهور و پر فروش دنیا میکنه ....از زیر سنگم شده میگرده و پیداشون میکنه .... الان شدیدا دنبال کتاب جنگ و صلح میگرده ...  عاشق کتابهایی در مورد ایران باستان و مذهب ها و ملت های مختلفه دنیاست  ....حاظر نیست کتابها رو تو کتابخونه بخونه ... دوست داره همه کتابها مال خودش باشن ... نه تو کتابخونه باشن!!

 

 

 

 

تاکید بر این داره که من یه جورایی عقب مونده و کودنم ... واسه ی اینکه حال ندارم اون کتاب های 600 -700 صفحه ای که شونصد جلد هستن رو بخونم ، این حرفو میزنه ....

 

یادش بخیر اون قدیما یه سری از کتابهای هری پاتر رو خوندم ... ولی حالا حاله بقیه شو ندارم ... خوب فیلمش که هست .... جدیدا مجبورم کرد که یکی از کتاب های سینوهه یا رامسس رو بخونم ... منم چند صفحه از رامسس رو ورق زدمو ......

 

متاسفانه تو همه اتاقامون و تو انبارمون پر از کتاب و کتابخونه است .( متاسفانش واسه اشغال فضا بود) حالا فکر نکین من خیلی بی سوادمو معصومه خیلی فیلسوف ... از بچگیم تو دست مامان و بابام اونقدر کتاب دیدم که یه جورایی از همه کتابا دوری می کنم !! یه روانشناس بیاد منو روانکاوی کنه !!!

 

حرف ها در مورد معصومه خانم زیاد ه ...... ولی خوب ... اینجا نمیشه همشو گفت......شرمنده که پر حرفی کردم... عکس ها هیچ ربطی به مصی نداره .......  شرمنده ... نذاشت عکسی ازش بذارم...

 

(راستی دفعه بعد احوالات  خودمم رو براتون شرح میدم .... منتظر نظرات قشنگتون هستم .... و درضمن ...من به دلیل مشغله کاری( و یه مسافرت کوتاه به ارومیه ) از این به بعد متاسفانه هر چند روز یک با سر و کلم پیدا میشه ... اگه جواباتون دیر شد .... از الان ببخشید )

 

 

 

 

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 19:53 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________


 

در ادامه پست قبلی ...

 

 

و حالا محمدرضا :

 

 

مامان میگفت بچه که بوده همه فکر می کردن لالِ بنده خدا ... 1001 تا دکتر بردنش ... تا آخرش یک دکتر شیر پاک خورده ای برگشت گفت : " این آقا پسر شما یه سیاست مدار میشه .... ترجیح میده حرف نزنه ، اون که لال نیست !!! "

 

میگن تعداد کلماتی که در طول روز میگه کمتر از تعداد انگشت های دسته ... ولی من خودم پر حرفیاشو دیدم ...بعضی وقتها تعداد کلماتش به 20 تا هم میرسه !!!

از شوخی گذشته ، آقا محمد رضا یکی دیگه از داداشای گلم هست ، که یه کمی هم کم حرفه ... یا میشه گفت با هر کسی حرف نمیزنه .

16 سالشه و داره ریاضی میخونه ... فقط به خاطر عشقش به رشته های مهندسی.

 8 سالش که بود یه دستگاه عصاب سنج درست کرده بود ...بدون اینکه از کسی کمکی بخواد یا قبلش حرفی در این مورد زده باشه .

الان هم هر کاری ازش ساخته است . از جوشکاری گرفته تا سیم کشی و نجاری و ....

از وقتی یادم میاد هیچ تعمیرکاری رو تو خونمون ندیدم.

اگه بخوای یه آماره کلی از کلیه تماس هایی که به محمدرضا میشه بگیری.... میفهی که 99 درصد اون افراد چندین سال از خودش بزرگترن و چیز جالب اینکه هر 99 درصد اون مردم حتما یه چیزی از محمد رضا میخواستن که سراغشو گرفتن ، چون اولا اصلا هم صحبت خوبی نیست ، و ثانیا ازش همه جا به عنوان آچار فرانسه یاد میشه ... برای مثال :

انسان الف -  میخوام یه گوشی  بگیرم ... 

 انسان ب – خوب،  به محمد رضا بگو ، برات میگیره ...

 

انسان الف  - میخوام روکش صندلی های ماشین رو عوض کنم .. 

 انسان ب -  از محمد رضا پرسیدی کجا خوبشو دارن؟

.

.

.

9 سالش که بود یه دوچرخه بزرگ داشت که 3 برابر قد خودش بود . با این حال احساس میکرد که اون دوچرخه هم باز براش کوچیکه !!!

یادم نمیاد مامان یا بابام تو هیچ کدوم از درسا کمکش کرده باشن . کافیه یک کلمه بهش بگی ... تا آخر عمرش اون کلمه رو به یاد داره ، متاسفانه خوب حفظ میکنه و خوب به کار میبره....

 

تابستون که میشه ، محمد رضا مثل موجودات در حال انقراض میشه ... یا به کلی دیده نمیشه ، یا اگه هم دیده بشه اونقدر سریع از جلوی چشمات میگذره که فکر میکنی اشتباه دیدی !میگی چه طوری ؟ میگم به این دلیل :

همه شهرهای ایرانو میتونه 2 سوته با تورها و گروهای مختلف و به صورت کاملا  مفت !! بره و بیاد.اول تابستون 5 تومن بذار کف دست محمد رضا تا آخر تابستون با 20 تومن برگرده پیشت !!

نمی دونم چه میکنه که این همه مفت مفت میره و میاد و آخرش واسه خودش کلی پول میمونه!!

همش میگه پول ندارم ... بدبختم... بهم قرض بدین .... بعد که میری دفترچه حساب بانکیشو میبینی کفت میبره که داداش کوچیکت با پول تو جیبی چه طور میتونه این همه پول جمع کرده باشه !!

اگه پول نداشتی .... اگه گشنه و تشنه و بی سر پناه بودی... اگه مردی از بس بوی کباب خورد به بینی صاحاب مورده ات ... ولی نتونستی ازش بخوری... میتونی به محمد رضا مراجعه کنی...

نه واسه اینکه دست و دل بازه ...

واسه اینکه میگن ...وقتی جایی غذای مجانی یا نذری میدن  محمد رضا بو میکشه و پیداش میکنه ...خواستی تو رو هم با خودش ببره...

یه دفعه 8 شب خوابه ... یه دفعه تا 12 پیداش نیست ... و معمولا وقتی باهاش کار داری ، میفهمی که گوشیشو گذاشته تو خونه !!

دختر عمه میگه محمد رضا آخرش یه چیزی میشه ... ولی من که چشمم آب نمیخوره .

طبق آخرین تحقیقات به عمل آمده هیچ عکس کامل و واضحی از این موجود(محمد رضا خان) کشف نشده و شاید هم تا ابد تن به  گرفتن عکس دست جمعی ندهد .

اینم اینجوریه دیگه!!

 

 

 

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 0:34 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

ای ول ای ول ، داش مجید و ای ول

 

 

خوب ..

امروز میخوام همه چیز رو بذارم کنار ... پاییزم بالاخره میاد و میره ...اصلا به من چه ؟

پاییزو بیخیال ، کلا همه چیز رو ولش کن ، بشین اینجا ، پای حرفای من .

تو این پست و پست های بعدی  میخوام خواهر و برادرام رو بهتون معرفی کنم .

 

 هیچ هواستون هست که وبلاگ من بیشتر شبیه دفتر خاطراته ؟ یا یه سریال آب بندی شده از یه خانواده رودسری .....

 

اگه مطالبم رو خونده باشین ..نشده که اسم همه خواهر و برادرام رو اینجا نیاورده باشم .

امروز از عکس ها می کاهیم و بر نبشته ها !!! می افزاییم.

 

بعله .. ماجرا اینه که ...ما 6 نفریم !!! یعنی با مامان و بابا 6 نفریم .ما دو تا دختر و 2 تا پسر هستیم که تمام تلاشمون در طول یک شبانه روز به طور خلاصه ...  آزار و اذیت همدیگه است !!

 

که فکر کنم همین خودش باعث میشه که هرگز تو خونه ما حوصله ات سر نره .

شاید بگین به چه درده ما میخوره این مطالبت ؟؟  والله اجبار نیست ..اینجا دفترچه خاطرات منه ... همه مجبور نیستن بخوننش .

 یه دوستی داشتم که میگفت : " دوست دارم یه روز تو خونتون باشم و ببینم شما چه جوری زندگی میکنین .."

 

بذار از کوچیکه شروع کنم :

 

مجید : ای ول ای ول ، داش مجید و ای ول

 

البته خودش هرگز کار قابل ملاحظه ای انجام نداده که لایق ای ول گفتن باشه !! ولی واسه خالی نبودن عریضه گفتم که  گفته باشم .

 

14 سالشه (میگن کلاس چهارمه ابتداییه ..ولی باور نکنین ، فقط یه کم ریزه میزست )

میگن از کلمات اجنبی استفاده نکنید .. ما هم میگیم چشم ، این برادر ما انتهای بازی خورهاست !!(به جای واژه منحوس end بازی خورها)

 

 مجید هم مثل یک نسل سومی لوس بیشتر عمر خودش رو یا پشت سیستم مشغول بازی کردن،  گذزونده یا دسته یک نوع وسیله بازی(برای مثال پلی استیشن های 1 و 2 و الی ما شا الله ..) دستش بوده و مشغول جوییدن دکمه هاش بوده !!! (جل الخالاق) کسی بازی ، کد نسوز کننده و کد تقلب خواست هست در خدمتتون...

 

  با اینکه ما هیچ کدوممون از هیچ لحاظی شبیه هم نیستیم ، ولی خوب ،  من و مجید تو چند  چیزی با هم خیلی تفاهم داریم  :

1- پول زور وده   مامان .... پول زور ........

2- پول تو جیبی هامون خیلی کمتر از بقیه است .

3- بابا پولمو گم کردم ...

4- مامان پول کلاسم این ماه بیشتر شد ه ....

5-شما من و دوست ندارین ، چون کفشِ (..) گرونتر از کفش منه .

 

.

.

.

.

مسلماً فهمیدین که درد ما 2 تا چیه ؟ بعله ... پول ... همون چرک کف دست یا پا ... یا !!

 

میگن ولخرجیم ؟؟!! اما دروغ میگن  ، دست به خرجون یه کم خوبه ، همین .

خلاصه اینکه این برادر ما داره تو رودسر تلف میشه .

 

اگه تو یه شهر بزرگ زندگی می کردیم ، حتما اولین کاری که میکردم این بود که اسم این طفل نه چندان معصوم رو مینوشتم تو یه کلاس بازیگری.ادا در نمیاره .... تقلیدم نمیکنه ... خودش یه پا بازیگره .... چون بچه آخر بوده و کسی وقت ناز کشیدنشو نداشته بنابر این اطمینان داشته باشین که این تعریفای من بیخود نیست . هر از گاهی کارای میکنه که بنده هم ( که به خونش تشنه ام) متعجب میشم !

از اون پسراییه که بودن بین خونه و خانواده رو ترجیح میده به بودن تو خیابون و بین دوستان .(نیست بچه حساسهههههههه )

 

عاشقه خروسه ! شاید چون خودش متولد سال خروسه . ما رو هم بیچاره کرده با مرغ و خروساش .

 

خیلی دوست داره موهاش شبیه پسر موسی پور باشه ( از این خانواده محترم عذر میخوام) اما میترسه یه روزی  از ژل زدن زیادی موهاش بریزن .

 

سپرده ازش هیچ عکسی نذارم .ولی من عکس یکی از پست های قبلیم رو  دوباره میذارم اینجا.ببخشید دیگه ..تونستم همینقدر راضیش کنم.

 

 

 

 

 

 

باز هم این د استان ادامه دارد ....

+ تاريخ دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 10:50 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

پاییزه پاییزه ...

 

بالاخره .. پاييز داره خودشو تو رودسرم نشون ميده ...


با اينکه تمام طول پاييز و زمستون حياط خونه ي  ما با داشتن درختاي پرتقال سر سبز و زيباست ... اما خوب ...

پیشی کوچولو ......کنار درخت پرتقال


ديگه وقت اون شده که برگاي درخت آلبالو وگيلاس زرد بشن و بريزن .... و خرمالو ها کم کم  زرد و بعد نارنجي رنگ بشن .


پرتقالا دارن بزرگ و بزرگ تر ميشن و کم کم  تغيير رنگ ميدن ......
هيچ توجه کردي؟! بيشتر ميوه هاي پاييزي و تابستوني زرد يا نارنجي هستن !!!!
اينم از گربه هاي ما ....حالا نگید این چه گیریه دادی به این گربه ها ..

من عاشق گربه های شیطونی مثل اینام

 

 

 


ولي خودمونيم ....عکس هايي که معصومه از پيشي ها ميگيره يه چيزه ديگن ... بانمک و نو ...


من هر چي زور زدم يه عکس شفاف از اين گل بگيرم نشد....معصومه اومد ...دوربين رو ازم گرفت و سر 3 صوت اين عکس رو ازش گرفت!!!!

ببخشید که آپ این دفعه خیلی سنگین شد ... قبول دارم ...دفعه دیگه عکسا شو کمتر میکنم (این دفعه نتونستم جلوی خودمو بگیرم )... قربون همتون ...


منتظر عکس هاي بعدي ما باشيد...

+ تاريخ سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 0:26 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

 

دوباره پاییز اومد ...

با رنگ ها ی زرد و قرمز و نارنجیش ......

ایندفعه نمیخوام چیزی بگم ...........

فقط میخوام شما رو به دیدن طبیعت زیبای خدا تو این فصل رویایی دعوت کنم (خواهش میکنم تا لود شدن کامل عکس ها تحمل کنین )


نیمی بهار نیمی پاییز.....




کی گفته رز زرد جدایی میاره ؟... میخوام بدونم ...مگه گلها مثل ما آدما بدبین و کینه ای هستن که پشتشون این حرفا رو میزنن ؟

حالا این که یه رز سفیده



از هر چی بگذرم از این پیشیه فزولم نمیتونم بگذرم که ما شا الله با اون غذایی که میخوره روز به روز بچه ام قد میکشه ... آره خواهر


خوب دیگه ...شرمنده اگه آپ این دفعه اینقدر زرد و نارنجی بود ....

چه میشه کرد ...

متولد پاییز بودنم هم این دردسر ها رو داره دیگه

موندم اون یارم خوانندهه که می گفت " مریم پاییزیه من ....مریم شبای پاییز ..."

.... منو دیده بوده این ترانه رو سروده ... یا تعریفم رو شنیده بوده


در پایان بگم که ...

این آپ ادامه دارد ....

 

+ تاريخ چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 0:17 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

لعنت به این مدرسه

خوب دیگه...از فردا مدرسه ها باز میشن و تقریبا تمام دوستام یه کاری دارن که دوباره شروع کنن....بعضی از دوستای خوبم که کم سن و سال تر از من هستن...میرن دبیرستان و به درس و مدرسه شون میرسن....بعضی ها هم که دانشجو هستن...یه ترم جدید رو شروع میکنن و آرزوشون اینه که بتونن تمام واحداشون رو پاس کنن و سبک بال واسه ترم بعد آماده شن...
اما من....
من یه روزی از خانوادم خواهم پرسید که چرا باید تو خونه بشینم...مثل بقیه دوستام درس نخونم....یا مثل بقیه که بیکارن به فکر کاری نباشم؟!و امیدوارم اون یه روز دیر نباشه....
امیدوارم دلیل خوبی واسه این کاراشون داشته باشن...
شاید بعضیا فکر کنن که من تو یه خانواده بسته که خشک مذهبی هستن زندگی می کنم که تا حالا رنگ دانشگاه رو ندیدن...اما متاسفانه اینجور نیست.


از بچگی از مدرسه متنفر بودم...چون تو خونه کسی نبود که مراقب من باشه...از وقتی که 3-4 سالم بود...مجبور بودم بیشتر روزها رو با مادرم به مدرسه برم.
وقتی من رو برای اولین بار به مهد کودک بردن ...از اونجا فرار کردم و نشستم یه گوشه و کلی گریه کردم که چرا مامان و بابام منو دوست نداشتن و ولم کردن اینجا...


وقتی که به کلاس اول میرفتم روز  اول مدرسه ....پدرم طبق معمول اول مادرم رو به مدرسه رسوند و بعد هم من رو خیلی دیرتر وقتی که همه داشتن میرفتن سر کلاساشون به مدرسه برد.
من رو به زور تو یکی از صف ها جا داد و رفت که به ادارش برسه و یه وقت دیر نکنه...
غافل از اینکه من برای اولین بار بود که تو یه همچین جمعیتی تنها می موندم..اونم بین بچه های کلاس دومی...
تا زنگ آخر که معلم ازم پرسید بعد از 30 چنده؟...و من هم نتونستم جواب بدم....کسی نفهمیده بود که ساکت ترین و ریزه میزه ترین عضو کلاس یه دختر 6 ساله کلاس اولیه ....
حتی وقتی بزرگتر شدم، با اینکه شاگرد اول کلاس بودم و بالاترین ضریب هوشی رو بین همکلاسی هام داشتم ، فقط واسه اینکه مدرسه رفتنم یه سال زودتر تموم شه...حاضر شدم برم فنی بخونم...
اصلا واسه بچه هایی که میرن مدرسه خوشحال نیست.
ولی امیدوارم زودتر این کابوس واسه ی همشون تموم شه.


تحت فشار  روانی شدید داداشای محترمم که هی چپ میرفتن راست میومدن میگفتن گوشیت مفت نمی ارزه ...گوشیه خوشگل کوچولومو فروختم .....الانم دارم در به در دنبال یه گوشی میگردم که مثل قبلی باشه...آخه اون بیچاره فقط یه کم قدیمی شده بود...و گرنه من یکی که خیلی دوستش داشتم...خدا بیامرزتش(تو رو خدا چش بود این؟)


اینم یه عکس جدید از اون سوقاتی های عجیب و غریب مشهد.این یکی دیگه جیلی بیلی نیست.در ضمن خیلی بیشتر از جیلی بیلی شبیه سنگه!!!!
حالا پس فردا مشهدیا نگن داره توهین میکنه....

 

 

 


  

+ تاريخ یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 0:57 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________