|
دوست دارم مسافری باشم بی هیچ کوله باری از این دنیای گنگ...مسافر یک جزیره .. من باشم و یک دل و یک خدا |
_ _ _ _ _
گوسپند را بکش !!

آخی ... کله ی گوسپند(گوسفند سابق) خودمان را بیخ تا بیخ از بدنش خدا نمودند .... ای ظالم ... البته با تاخیر 5 ساعته !!!![]()
پدر عصبانی... مادر در حال حرص خوردن ...
پس این قصاب کی میاد؟!![]()
صدای آیفون(معال فارسیشو نمیدونم ... به جان ممد) از ساعت 6 در آمد ...
- ببخشید خانم ... شما قربونی داشتین ؟
- یه ساعت دیگه بیاین ... هنوز سر نبریدیم !!![]()
بیچاره گوسپند ...![]()
تازه اون گوساله همسایه ..... اون چقدر ناله کرد تا جون داد
... از دست این مردم ...
بعضی وقتا دلم میخواد منم بشم سبزی خوار ...
حالا این یه عید قربون رو واسه عید بودنش محترم میشمریم ... حالا یه کبابی می خوریم ... زین پس به جان ممد اگه دیگه گوشت این گوسپند و گاو های بیچاره رو خوردم ...![]()
حالا آیدا یلدا میان من و تو خیابون پیدا می کنن میگن آخه توکه گوشت نمی خوری ... چه جوری اینقدر تپول مپلی ...
والله خدادایه... بالله من کاره ای نیستم
... من حافظ هر چی جک و جونورم ... نکشین آقا نکشین ... زشته ... زشته ...
فدای شب یلدا ... قراره اینقدر بخوریم که بترکیممممممممممممم ...![]()

مامان میگه تو مثل کلاغی
... از هر چیزی برق بزنه خوشت میاد
... از پارچه ها زر زری و طلا جواهر و هر چیز براق دیگه !!
ولی خدایی انعکاس نور تو اشیای صاف و سیقل داده شده خیلی فریبنده است ....
مثل انعکاس نور فلاش توی گوشه و کنار این ظرف...

![]()
. شنیدم امیر حسین حسابی مقتدر شده
... برای اتاقش تلویزیون گرفتین ؟![]()
![]()
از دست این بچه
... از چنگیز خان مغول هم بی رحم تره
... بابا یه ایمیلی ... ادرسی .... چیزی از خودت برام بذار منم برات خصوصی نامه بفرستم خوب... حالا کو تا عید ... البته اگه بیاین شمال. به همه سلام برسون... جات همیشه پیش ما خالیه ... راستی امشب شب یلداست ... مامانی رو آوردیم پیش خودمون... خیلی تنها بود ... عمو پیشش نبود آخه ... پیش متین جونش بود ... ندیدی متین و که چه بزرگ شده
(
تولد یلدا جوننم مبارک باشه : http://hklovekahoo.blogfa.com/ آروزی عمری مفید(!!
) و با عزت رو براش می کنم ...
)
راستی یه عزیزی رو تو این روزا دارم از دست میدم ... براش دعا کنین ...![]()
![]()
برو تو ادامه مطلب ... یه چیز با مزه گذاشتم ![]()
![]()
![]()
_ _ _ _ _

یه تصویر...
یه عشق...
یه نامه...
یه عمر خاطره ی رو دیوار موندن و دیدن آدم هایی که میان و میرین ...
وقتی ازش پرسیدم چند سالشه ؟ گفت : " نمی دونم ... تو که نبودی، من بودم ... تو که به دنیا اومدی ، بازهم من بودم ... شاید تا بعد از مرگ تو هم باشم و عاشق بمونم ... "
برای یه لحظه آرزو کردم ...
آرزو کردم که کاش میشد ... من جای بشقاب عشق می بودم،جای بشقابی که با جهزیه مامان وارد این خونه شد ... شاید بشکنم ؟؟!!
بذار بشکنم ... حد اقل عشق رو تک تک تیکه های من هنوز لبخند میزنه ...
تا ابد...
_ _ _ _ _
چند وقت پیش ارومیه بودم .اگه یک بار به اونجا رفته باشید میدونین که وقت وارد شدن به این شهر با صحنه زیبایی از باغ ها ی پر محصول و رنگارنگ میوه ها ی مختلف رو به رو میشید.درخت های سیب و گلابی وخرمالو ….. مزارع گندم و گوجه و چغندر قند…. اینا رو الان می بینید …یعنی تو پاییز….
اما تو اردیبهشت ماه …ارومیه ، چیزی از شما ل و حتی چیزی از بهشت کم تر نداره…
درخت های زرد آلو و هلو و گوجه سبز …گیلاس و آلبالو های رنگا رنگ و کلی توت ….و سر سبزی و شادابی تا جایی که چشمت کار میکنه دیده میشه …
شاید بعضی از دوستام بگن …توکه این همه از ارومیه بد تعریف می کردی!! پس اینا چی هستن که نوشت ؟
…. من با وجود ارومیه و عمق ماجرا کاری ندارم …همه مردم و همه شهر های روی زمین خدا برام عزیز هستن…
اما خاطر هام توی ارومیه خاطره های دلچسب و خوبی نبودن…. اینو نمیشه کاریش کرد…
مگه اینکه بخوام از اون روش جدید خارجی ها که باهاش خاطرات بد ذهن آدم رو پاک میکنن استفاده کنم.
اما نه …. بعدش اون موقع دوباره تمام خراب کاری های سابق رو تکرار میکنم …
حالا که فکرش رو میکنم میبینم که دوران بدی نبود ها …حسابی بزرگ شدم !!!![]()
![]()
شاید اگه نمی رفتم ... اشک نمی ریختم ...زجر نمی کشیدم ...تجربه نیم کردم ... شبا از سرما تا صبح چشم روی هم نمی ذاشتم ....
شاید ... هرگز بزرگ نمی شدم ![]()
![]()
راستی یه چیز مهم ...از همه اونایی که اومدن و تولدم رو بهم تبریک گفتن ممنونم... مخصوصا آیدا و یلدا جونم که منو با کادوی خوشگلشون شرمنده کردن ... امیدوارم منم بتونم مثل اونا به موقع غافلگیرشون کنم
واقعا غروبه پاییزه ... دلم غم انگیزه ... (عکس از روی بالکن خونمون ..توسط مصی گرفته شده)

"خرمالو های تو باغچه "
_ _ _ _ _
هلو کله !!!

هفته پیش پدر میخواست به جایی برود ... (یه روستای خوشگل و سر سبز..)
فرمود : خانواده ...اهل ...عیال...کودکان....نوجوانان و بزرگسالان عزیز...![]()
اگه دوست دارین با من بیان اونجا...هم فاله هم تماشا ...![]()
گفتیم کجا ؟ گفت " هلو کله !!! " (اسمش ایهام داره ؟ نه ؟ )
همگی گفتیم : ااااااااااااااااا .... اونجا ؟ این که همین بغله ...![]()
پدر فرمود: اگه میاین بیاین ... من که نگفتم میریم مسافرت ، گفتم از این خونه بزنین بیرون ... ![]()
اگه هم نمیاین که گفته باشم ... این آخرین قطرات بنزینمه ... دیگه بیرون ، بی بیرون ها ...![]()
خلاصه ، تنها فرد مشتاق بین جمع من بودم ...که با کله پریدم تو ماشین ... هوا هم بس ناجوانمردانه سرد بود ...
اما تنها حدف پلید من ، عکس گرفتن از محیط سرسبز و زیبای روستا بود .
جاتون خالی ... همچین که رسیدیم و دوربین رو در آوردم که مثلا عکس بگیرم ... دیدم ، زرررررررررررررشک . باتری هاشو مصی جون بعده استفاده شارژ نکرده ...
مجبور شدم با گوشکوبم چند تا عکس بگیرم ... ای ... بد نشده ... من که از اون گلای سفید خیلی خوشم اومد..
بعد که کار پدر تموم شد ... یه سرم رفتیم رامدشت و تو ساحل دریا حسابی یخ زدیم .جونم در اومد تا از یه مرغ دریای عکس بگیرم...ولی همش پرواز میکرد و نمیذاشت ....

خلاصه ماجرا :(جمعه هفته پیش رفتیم هلو کله!!!)
نتیجه اخلاقی : قبل از زرت و پورت کردن ... اول حواستو حسابی جمع کن که خیط نشی !!

(در ورودیه یه خونه ی روستایی!!)![]()
