تبليغاتX
""××دختر رودسری××""
دوست دارم مسافری باشم بی هیچ کوله باری از این دنیای گنگ...مسافر یک جزیره .. من باشم و یک دل و یک خدا

عاشورای برفی

 

 

 

 

 

دوستان گفتن زیاد ننویس . ما هم وبلاگ رو فتو وبلاگ نمودیم !!!

نمی خواستم تاسوعا و عاشورا بیرون آفتابی شم . اما مگه سر و صدا ها میذاشتن که تو خونه بشینم.خونه ات سر خیابون اصلی شهر باشه و نری 2 تا هیت عذاداری  ببینی؟!!! به جان ممد قصد خاصی نداشتم. دستاورد این حرکت عظیم چند تا عکس عاشورایی بود که وقتی ظهر عاشورا تو خونه کوچکی مرحوم بودیم معصومه زحمت کشید و گرفت .

 

 

کوچکی ها یکی از فامیل های دورمون میشن . رودسری ها میدونن اونجا کجاست . عاشق محیط قدیمی و صمیمی اون خونه ی قدیمی هستم . مردم دور تا دور حیاط میشینن و هیت های عزاداری دونه دونه میان و مرثیه ای می خونن ... زنجیری میزنن و میرن.

ما چون فامیلیم و صد البته پارتیمون کلفته !! میریم  تو خونه و از پشت پنجره به تماشای  مراسم میشینیم .

مردم بعد از چند روز تعطیلی یهو همدیگه رو یکجا !!! تو کوچه و خیابون  میدیدن و مدام در حال سلام و احوال پرسی بودن.

و البته موج سوم سرما در راه است .

به دنبال چندین روز خانه نشینی در روزهای برفی و بارانی ... مادر بالاخره اعتراضی کرد و باعث حرکتی دیگر شد ....

پدر برای کاری به یکی از روستا های املش میرفت . من و مادر هم جستی زدیم و خیلی خیلی غیره منتظره پدر را غافل گیر نموده و خود را در اتول افکنیدم و گفتیم : ما هم میایم ... ما هم میایم . پدر چگونه میتوانست در مقابل دو شیر زن حرفی به میان آورد ....

فکر کنم اسمش گرسک بود.تو تابستون معرکه است و البته تو زمستون هم زیبا .

بچه ها داشتن بازی می کردن. صداشون کردم : بچه ها میاین اینجا ازتون عکس بگیرم؟

یکیشون که عینک به چشم داشت ، فرار کرد !!! (مگه من چی گفتم؟) 2 تایه دیگشون واستادن جلوی خونه.

مامان صدام کرد : مریم بیا ... بابات اومد باید بریم ........

 

و باز هم رفتیم.

 

 


 


+ تاريخ یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 22:13 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

 

بالاخره باباتو دیدم آیدا ، یا ، کی میدونه تنهایی من چه اندازه بزرگه ؟

 

 

به 1000 و یک دلیل آپ می کنم ... شاید چون 1000 و یک سوال تو ذهنمه ...

الان ممکنه 5 تا سوال ببینی و 2 ساعت دیگه 12 تا ، این پست ، حالا حالا ها در دست ویرایش و بازسازی خواهد بود . اگه سوالی به ذهنم برسه اضافه می کنم .

خوشحال میشم ، اگه لطف کنی و حد اقل جواب 2 تا از سوالامو بدی .


 

 

 

 

محرم امسال رو بالاخره رودسرم . هر گز فکرشو نمی کردم که محرم رو تک وتنها تو یه شهر دیگه بتونم تجربه کنم . 2 سال در ارومیه و پارسال هم نقده ... تا قبل از اون اصلا نمی دونستم ، نقده کجای ایرانه !!! یه شهر کوچیک توی آذر بایجان غربی که هم قد و قواره رودسره .

ترجیح میدم  امسال رو هم توی خونه بمونم و به گناه های قبلیم اضافه نکنم . حد اقل اگه میخواد اضافه بشه بذار بعد از تاسوعا و عاشورا بشه .

 

سوال :

1- فکر می کنی هدف 99 درصد مردم،  از رفتن توی خیابونا تو این روزا چی میتونه باشه ؟

  


 

دچار یک بیماریه مهلک شدم ، شبا تا 2 یا 3 بی خود و بی جهت بیدارم و صبح زود سر اذان از خواب بیدار میشم و دیگه هم خوابم نمی بره .... ذهنم بدجوری مشغوله..... برای خوندن 2 صفحه از کتاب های درسیم باید 2 ساعت وقت بذارم و این یعنی افتضاح .... نمی دونم چرا ؟!!!!!!!!!!

دانشجوهای رشته پزشکی : کسی نمی دونه دلیل اینکه مدام صدای قلبم  روتو گوشم میشنوم ولی خودم رو به اون راه می زنم چیه ؟!!!!!!!!!!!

 شایدم .... خدا جون زودتر این بهران رو از رو سرم رد کن ..... وگرنه دیوونه میشم . تو رو خدا ... دعام کنین . دعا کنید تا بزرگترین مشکل زندگیم حل بشه و بعد از سال ها بتونم یه نفس راحتی بکشم .

 

 سوال :

2- کسی می دونه چم شده ؟ ( اگر هم خواستید پیدا کنید قاتل را )

 


 

 

معمولا آدما سر نماز به همه چیز فکر می کنن ... جز خود نماز ، خدا آخر و عاقبت ما رو به خیر کنه ، این دفعه که مثل بچه آدم ،  حواسم جمع نمازم بود ... با خودم خیلی کلنجار رفتم که ببینم چرا سلام نماز ، آخرشه ؟!!!! چطور میشه که سرو ته نمازمون رو سر 2 دقیقه هم میاریم ولی دعا های بعد نمازمون بیشتر از این حرف ها طول میکشه ؟

سوال :

3- کسی میدونه چرا ما آدما اینقدر پر روییم ؟ ؟

 


 

سال پیش همین موقع بخت خودم رو برای اولین بار امتحان کردم و البته چقدر هم بخت با من یار بود !!  رد شدم ...... برای بار دوم هم امتحان کردم ..... اینبار سرهنگ خیلی مهربون تر بود ..... اما دست و پای لرزون من سرهنگ مهربون و بد اخلاق حالیش نمیشه . هنوز روشن نکرده خاموش کردم ...

        خوب تو هنوز آمادگی شو نداری .... برو دفعه بعد ان شا الله ......

        اما من دانشجو ام باید برگردم ، نمیشه دوباره ...

        بفرما پایین ...

 

سوال :

4- به نظرتون بعد از 1 سال ( بدون هیچ تمرینی )  شانس گرفتن گواهی نامه ام چقدره ؟

 


 

فعلا دارم طرح یه پروانه رو ، روی تابلو فرش جدیدم میزنم .اما اصلا به دلم نمیشینه .دلم یه طرح درست و حسابی می خواد ، یه طرح اصیل ایرانی  یه نقشه ای که سرش به تنش بیارزه ....

یاد  آیدا می افتم که دم در خونه مون گفت : این فرش بافیت چه ربطی به درس و دانشگاه داره ؟

چه کنم ، عاشق چیزی ام که سال ها منو ازش دور نگه دانشتن. و آدما همیشه جذب چیزی میشن که روش یه یه ضرب در قرمز کشیدن . و من عاشق هنر بودم.

راستی بالاخره اون شب بابات و دیدم آیدا !!

 

سوال :

5- کسی طرح  لیلی و مجنون رو نداره بده بهم ؟

 

 


 

از دست این هالیوودیا ... ولی نه ... از دست این داداش مجید . بعد از یه سیر تکاملی و روند صعودیه مجید واسه انتخاب الگو .... حالا داره روند نزولی رو طی می کنه و این رو میشه از روی اسم بلوتوثش به خوبی حدث زد .

بگذریم که از 4 سالگی تا حالا عاشق کدوم بازیگرا و فوتبالیست ها  و خاننده ها شده  و خانواده چه ضرری بابت این عاشقیق پرداختن ...... اما حالا بعد از Enreque  و البته بعد از اون مرد عنکبوتی و بعد ویل اسمیت و مارتین لورنس  ، حالا رسیده به یه خواننده متالیکا . eminem….

خودم رو مقصر میدونم ، چون من همیشه اولین کسی بودم که خود آگاه یا نا خودآگاه اونو با این افراد آشنا می کنم .با این افراط و تفریط هاش یه روزی بالاخره منو دق مرگ میکنه.

 

سوال :

6- من ، معصومه  یا محمد رضا چرا وقتی به سن اون بودیم ، اینجوری نبودیم ؟ مشکل کار کجاست ؟

 

 


 

میگن دنیا دو روزه ... میترسم این روز دوم هم شب بشه و دیگه از خواب بیدار نشم ..... میترسم روز سوم که منو میبرن اون دنیا ... تازه فهمیده باشم  که چرا کسی نبوده که به خاطرش زندگی کنم و به خاطرم زندگی کنه.

 

سوال :

7- اگه دنیا 2 روزه من الآن تو روزه چندمشم ؟ چند ساعت وقت دارم ؟ کسی می دونه؟

 


 

یه بنده خدایی ( یا تعدادی بنده ی خدا ) از چندی پیش لطف می کنن و بی نام و نشون میان و هر چی دل تنگشون می خواد بارم می کنن و میرن .من که نظراتشون رو پاک نکردم.خدا رو شکر آدمی نیستم که زود قاطی کنم ، ولی شدیداً طرفدار بحث منطقی هستم . ای بنده خدای عزیز و محترم ، انتقاد های تو نه تنها جیگر منو خون نمی کنه ، بلکه کلی من و میخندونه و موضوع جدیدی  برای  خنده ی من و مصی میشه . لطف کن خودت را به ما بنما . ID آدرس  میل ، یا آدرس وبلاگ ... لطف کن و نشانه ای از خودت بگذار تا درست تفهیمت کنم . خوب؟

 

سوال :

8 – مشکلی با من و مطالبم داری ؟ ( پس لطف کن و ... با ما تماس بگیر....)

 

 


 

برای بار چندم تلویزیون داشت مراسم تشییع جنازه آیدین نیکخواه رو نشون میداد .... اینبار وقتی که حرف های پر از غم و غصه پدر و برادرش رو شنیدم نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم و همونطور که ظرفا رو می شستم  ، توی سر و صدای ظرف ها و قابلمه ها کلی گریه کردم . طبق معمول همیشه کسی گریمو ندید . مجید میگه مریم آخرین بار، چند سال پیش وقتی گریه کرد، که من با نصب یه بازی روی کامپیوتر کل سیستم رو به هم ریختم .......

مامان میگه : مریم آخرین بار وقتی گریه کرد که از داشنگاه بهش زنگ زدن و گفتن ، بعد از انتقالی ،  چون واسه انتخاب  واحد ترم تابستونی نیومده ... درسای عمومیش رو صفر میذارن براش.....

 

سوال :

9 - تو هم فکر می کنی من اینقدر بی احساسم ؟

+ تاريخ یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 8:15 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

 

یه اتفاق ساده....

 

 

(رودسریا میدونن اینجا کجاست ؟ جایزه داره ها  )

 

 


 

داشتم کانکت میشدم که یهو مدیاپلیر چرخید و چرخید و خیلی خیلی random (اتفاقی) رسید به این ترانه جدید فریدون ..........

 

مجید اومد از تو کشو یه CD  برداره ، که چشمش به من افتاد :  

 

 - داری گریه می کنی؟

 

-         نه چشمم میسوزه

 

-         خوب عینکتو بزن

 

-         مرده شوره ...... اون عینک

     

بعضی وقتا خیلی خیلی اتفاقی آدم دلش میگیره و خیلی خیلی اتفاقی هم اشکاش به دادش میرسن .

 

من مثل علی آقا نیستم ..... بهتون توصیه می کنم که حتما آهنگ های جدید فریدون رو از هر قبرستونی که میشه گیر بیارین .... حالا میخواد دانلود باشه ، میخواد  اورجنال  باشه.


 

 

 

دلم تنگه

 

گل نازم تو با من مهربون باش

واسه چشمام ... پل رنگین کمون باش

اثیر باد و بارونم شب و روز

گل این باغ بی نام و نشون باش

من عاشقی دل خونم

شکسته ای محزونم

پناه این دل بی آشیون باش

دلم تنگه ... تو با من مهربون باش

گل ناز آسمونم بی ستاره است

مثل ابرا دل من پاره پاره است

دوباره عطر تو پیچیده در باد

نفس امشب برام عمر دوباره است

گل نازم بگو بارون بباره

که چشمات و به یاد من میاره

تماشای تو زیر عطر بارون

چه با من می کنه ... امشب دوباره...

شب و تنهایی و.......  ماه و ستاره ...........

آه گل ناز.......

آه......

گل ناز.........

دست خواهش کودکانه ام  ، قد می کشد تا ساقه ات

 


 

 

 

 

 

ولی خدایی مناظر طبیعیه رودسر سیتی رو حال می کنین ؟

+ تاريخ پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 18:44 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

خدایا متشکرم ...

 

 

مرسی که نذاشتی برف بازی از یادم بره ...

 

ممنونم که گذاشتی امسال هم ، دور از چشم مامان یه گوله برف گنده رو بذارم تو دهنم و مزه ی عجیبش رو دوباره حس کنم.

 

ممنونم که درخت خوشگل و گنده ی توی میدون شهرداری رو دوباری سفید کردی.

 

ممنون که بهمون این فرصت رو دادی تا دوباره میمون برفی(آدم برفی سابق!!!) درست کنیم و باهاش عکس بگیریم ....

 

خدایا تو که اینقدر مهربونی...

تو که اینقدر منو دوست داری...

یه خواهشی داشتم ....

 

میشه فردا و پس فردا هم برف بباره؟

 

نه به جونه خودم درسمو خوندم ... ولی خوب اگه بباره و تعطیل بشیم بیشتر حال میده . همین یکی دو روز رو ...خوب؟

 

خدایا ....

 

این آفتاب دیگه کجا بود ؟

 

اصلا برف نخواستم .باهات قهرم....... میرم درسمو بخونم

 


 

 


 

 

+ تاريخ سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 10:33 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

مریم لندن می نویسد

 

 

بعله .... در خانه نشسته بودم ... نه نه ، ننشسته بودم،  از اونجایی که شب بود ، مشغول خفتن بودیم که به ناگاه از خواب برخواستیم و دلمان خواست که یک سری چرند و چولا از خودمان تولود(تولید سابق) کنیم.

سابق بر این می نوشتم ...

شعر، رمان ، نیمچه رمان ، پاپیون ( هر از گاهی ) ، داستانک ، شعر و غزل و مزل و .......

مجبور نیستی بخونی هر کسی واسه دل خودشون می نویسن . تو هم اگه خوندیش ، واسه دل خودت بوده که خواستی بخونیش........

 

حالا این یکی رو فعلا تحمل کنید تا فردا و فرداهای بعدی که ان شاالله دست خطم بهتر بشه !!!

کسی  غلط املایی ، دستوری ، تایپی.... پیدا کرد ما رو بی خبر نذاره !! فدای همهتون.


جواب تمام نظرات به صورت بیسیار بیسیار زیبایی داده خواهد شد.

داستان رو تو دامه نذاشتم ... گفتم شاید بعضی ها حال کلیک روی ادامه مطلب رو نداشته باشن


 

 

 

 


 

بستنی

 

یک  ربعی می شد که آنجا بود . به ساعتش نگاه کرد ، هنوز همان 5 و 45 دقیقه بود .یک ربع ؟!! زیاد هم بد نبود ، اگر نگار الآن می آمد بهترین رکوردی بود که تاحالا برای بد قولی داشته . تا قبل از این نیم ساعت یا یک ساعت هم می توانست دیر کند ، "می توانست " برای اینکه همیشه حق با او بود . با خودش فکر می کرد که نگار می تواند یکی از خودخواه ترین دختراهای روی زمین باشد . چون حتی برای تاخیرش معذرت هم نمی خواست و البته حاضر هم نبود غر و لند های او را بشنود . اما با این حال ، نگار ، موجودی نبود که کسی بتواند برای همیشه از او متنفر باشد . یک دوست قدیمی بود و باید هم یک دوست باقی می ماند . این به خاطر قولشان به همدیگر بود .قولی که وقتی همسایه دیوار به دیوار بودند به هم دادند.

   پیش خودش به او یک دقیقه وقت اضافه داد و دعا کرد هر کجا که هست ، زودتر برسد.

پسر دایی پدرام ، دختر عموی مادرش و همسایه مادر بزرگ و .... اگر کمی دیگر آنجا می ماند ، معلوم نبود چند نفر دیگر از دوستان و فامیل و اقوام را ببیند و به همه ی آنها جواب پس بدهد ،  از آن بدتر ، معلوم نبود بعد از اینکه او را جلوی یکی از پاساژ های شلوغ شهر دیدند ،  دوباره چه سلسه صفحه هایی پشت سرش خواهند گذاشت !!!

به ساعتش نگاه کرد : 5 و 46 دقیقه . خوب دیگر ، 1 دقیقه فرجه ی اضافه به پایان رسید ، دیگر باید می رفت .تصمیم گرفت اینبار کمی جدی تر با دوستش رفتار کند . باید به او می فهماند که دیگر وقتش رسیده ." وقت آنکه بزرگ شود و از دنیای فانتزی و پر از غرور خودش بیرون بیاید."

اما یه چیزی ته دلش می گفت : بساز سیما .... نگار عوض بشو نیست .ترک عادت ، موجب مرضه !!!

آه بلندی کشید . راهش را گرفت و رفت . حد اقل از شر نگاه های  عابرین و مغازه دار های راحت  می شد.

-         اولین کاری که می کنم اینه ... زنگ میزنم خونشون .به مامانش میگم که فردا لازم نیست بیاد دنبالم.بره یکی دیگه رو پیدا کنه، من که بیکار نیستم ، همین حالاشم کلی از درس و زندگیم زدم ... فقط به خاطر این خانم خانوما .... اما دیگه از این خبرا نیست ، من دیگه نیستم .آره .همینو میگم.

هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود  که یهو احساس کرد کسی به سرعت به طرفش می دود .اگر حس ششمش به دادش نمی رسید و بر نمی گشت . شاید افتضاح به بار می آمد ، آن هم هیچ جای شهر نه !! در همان شلوغ ترین خیابان و جلوی شلوغ ترین پپاساژ شهر.

نگار جمعیت را با تمام توانش کنار میزد.هر کسی چیزی بارش می کرد.اما انگار هیچ کدام از آن حرف ها را نمی شنید. لبخند همچنان روی لبانش بود.و بلند صدا می زد : سیما ... رسیدم سیما .... صبر کن ، تو رو خدا ....

همین که  سیما برگشت ، نگار بدجوری سکندری خورد و یک راست خودش را در بغل سیما انداخت.همه نگاهشان می کردند . سیما سرخ شده بود .نگار  بلند بلند ......می خندید .  

-         وای چه با حالا بود ... اگه برنگشته بودی من میافتادم رو تو ، بعد معلوم نبود دوباره کجات می شکست ، دستت ، پات ، یا مثل اون دفعه لگنت ....

این را که گفت  ، سیما دستش را گرفت جلوی دهانش و او را با خود به طرف کوچه ی کنار پاساژ که کمی خلوت تر بود کشاند ...

-         تو دیوونه ای ... هزار دفعه بهت گفتم ، وقتی از این ضایع بازیها توی خیابون در آوردی ... حد اقل بلند بلند نخند. مثله اینکه نمیفهمی ؟ نه ؟

نگار همچنان می خندید. محکم به شانه سیما زد ، طوری که سیما دردش را احساس کرد و گفت :

- بیخیال بابا ، کی ما رو میشناسه ... بزن بریم   3-4 ساعت دیگه تاریک میشه  .... من حال و حوصله ی پشه ها رو ندارم ..... بریم که کلی کار دارم ....

- نمیام . خودت برو

سیما داشت از کوچه خارج می شد.نگار در حالی در یک دستش کوله پشتی و در دست دیگرش بوم نقاشی را گرفته بود ، نا باورانه به او نگریست .

-         کجا میری ؟ چی شده ؟ بازم دیر کردم ؟ خیلی خوب ، دفعه دیگه زودتر میام.

سیما سر جایش خوشکش زد . یک لحظه تمام صداهای جمعیت دور و برش توی سرش پیچید و احساس کرد دنیا دور سرش می چرخد.بعد از این همه انتظار و این همه خراب کاری.... بار اولش که نبود ، در ضمن به خودش قول داده بود که دیگر این آخرین بار باشد.اگر نگار پایبند به هیچ قول و قراری نبود ، سیما بر عکس او سختگیرترین فرد در این گونه مسایل بود . شاید اگه سیما به نگار قول دوستی تا پایان عمر را نمی داد ..... نگار هزاران بار او را رها کرده بود.

آرام روی زمین نشست و به دیواری که کنارش بود تکیه داد . نگا ر کوله و وسایلش را رها کرد و  به سمتش دوید .با پشت دستش ، پیشانی  سیما را لمس کرد .

-         تب که نداری ... مامانت گفت تبت قطع شده  واسه همین گفتم بهت بگه که بیای.سرت درد می کنه ؟

-         نه

سیما آرام چشمانش را بست.نگار با انگشتانش ، پلک های او را به زور باز کرد و گفت : آها ، بازم ناهار نخوردی ، ضعف کردی. یه لحظه صبر کن .... دوید طرف وسایلش ، آنها را برداشت و به طرف بوتیکی که سر کوچه بود رفت .

سیما صدا ها را می شنید .

-         سلام آقا ... ببخشید میشه من وسایلمو بذارم اینجا ، دوستم حالش خوب نیست ، صرع داره ، تو کوچه غش کرده ، بعد از اینکه رسوندمش خونه میام و وسیله هامو می برم.

-         مشکلی نیست خانوم . اگه کمک می خواین ، بیام ....

-         نه ممنون . خودم میبرمش .

نگار دوید طرف سیما و گفت : پاشو ، بریم . می رسونمت خونه .و بعد دستش را گرفت و بلندش کرد .

زیر کتفش را گرفته بود با هم آرام آرام میرفتند . صدای زنی را که داخل بوتیک بود  می شنیدند : دختر بیچاره ... این که سن و سالی نداره ...

سیما هر لحظه خشمگین تر از قبل می شد.

-         چرا دورغ گفتی ؟

-         کی ؟ من ؟

-         پس کی ؟ آخه من صرع دارم آدم سالم  ؟

-         اینجوری با حال تر بود آخه ...             و لبخندی از روی رضایت زد .

سیما باز هم آه کشید . " پس این بچه کی بزرگ می شود!!! "

به یک آبمیوه فروشی رسیدند .

-         بیا یه دقیقه بشین اینجا .... برات یه آب انار خنک بگیرم ، بشین حال کن .

-         نمی خواد ، بریم

-         حرف نزن .فعلا که فرمونت دست منه .بپیچ اونور.

کمی بعد ....

-         خسته نباشید آقای محمدی ، بی زحمت 2 تا آب انار و 2 تا کیک .

-         سلامت باشی  دختر جان .باز سر این طفل معصوم چه بلایی آوردی.

-         به خدا هیچی ، چرا هر چی میشه میندازین گردن من بیجاره ؟

-         خدا عاقبت این کاراتو به خیر کنه دختر جان ...

نگارهم رفت بالا، در لژ خانوادگی کنار سیما نشست  و گفت :

-         بازم ناز و نوز کردی و نذاشتی  نقاشیمو بکشم . اما اشکال نداره . اگه مامانم اینقدر کله شق نبود ، نقاشی کشیدنم رو هرگز اینجوری ازش مخفی نمی کردم ....  آهی کشید و ادامه داد : و شاید هم هرگز لازم نبود تو به مادرت به دروغ بگی که میری کلاس ...

برای یک لحظه سیما احساس کرد که نگار واقعا جدی صحبت می کند، و البته این خیلی غیر عادی بود !! یعنی بازم نقش بازی می کرد ؟ اصلا بائرش نمی شد.

آقای محمدی آب میوه ها و کیک ها را روی میز گذاشت و گفت : سیما جان ، می خوای زنگ بزنم فرشته بیاد دنبالت ؟

-         نه دایی جان ، چیزیم نیست ، نمی خوام مامان نگران بشه .

-         باشه .هر جور دوست داری.

نگار گفت : حالا که نمی تونیم مثل همیشه بریم پارک ، چطوره همینجا شروع کنیم؟ها؟

سیما دستانش را جلوی صورتش گرفت و شروع کرد به گریه کردن . نگار  گفت : جدا ؟ پس موافقی ؟ ولی ....... وای .... خدا جون ، اصلا یادم نبود.وسایلم رو گذاشتم پیش اون یارو. صبر می کنی برم بیارمش؟ ؟  مرسی....... می دونستم قبول می کنی.... تا اون موقع به گریه ات ادامه بده ؟ خوب؟ قراره امروز حالت های مختلف چهره گریون و غمگین رو طراحی کنم. ممنون سیما . یه دونیا دوست دارم ....

 

و مثل برق از روی صندلی اش بلند شد و سیما را بوسید ، پله ها را دو تا یکی  به سمت پایین پرید و دوان دان از آنجا خارج شد.در حالی که می رفت بلند گفت : آقای محمدی یه بستنی میوه ای و  یه شکلاتی  برای سیما ببرید .... به حساب من ، الآن میام.

آقای محمدی با تعجب به نگار نگاه کرد.

سیما عصبی بود.روحیات درونی نگار هیچ تطابقی با آرامش و نظم و وقار سیما نداشت. اما چیزی که مبرهن بود...این بود، که سیما هرگز نباید قولش را فراموش می کرد.همه او را با این خصایصش می شناختن.... " خوش قول ... با معرفت" او نباید دوستیشان را به هم می زد، این را مدام با خودش تکرار می کرد.با گوشه آستینش اشک های رو صورتش را پاک کرد و با خودش گفت : خوب ، دوستیمونو به هم نمی زنم ... اما بعد از این همه سال یه کم استراحت ، یه مرخصی کوچولو ، یه قهر چند روزه ...... به خدا قول میدم ، زود باهاش آشتی کنم.... نگار خود خواهه ، اصلا به فکر من نیست ، حتی حالا که حالم خوب نیست بازم دست از کاراش برنمی داره....

سیما داشت خودش را تبرعه می کرد.با خودش کلنجار می رفت ...مجبور بود این کار را بکند.

-         خدا حافظ دایی جان.

-         داری میری ؟ تازه داشتم برات بستنی هایی رو که گفته بودی میاوردم ..

-         بستنی؟ من ..... آه بلندی کشید و ادامه داد : شرمنده دایی جان، باید برگردم .

-         پس دوستت چی ....؟

نگار کمی بعد دوان دوان رسید. در حالی که نفس نفس می زد ، وارد مغازه شد.داشت از پله ها بالا می رفت که....

-         نرو ... سیما رفته.

نگار همان جا روی پله ها نشست.بوم نقاشی و کوله پشتی اش را رو زمین گذاشت و گفت : چرا؟

-         نمی دونم.

-         رفت خونه ؟

-         اوووووووم .... آره .فکر کنم گفت میره خونه .من تازه داشتم واسش بستنی می بردم.

-         جدا؟ خوب بستنی ها رو میشه بدین به من؟؟ میرم خونشون.

-         اما ....

-         ممنون آقای محمدی.

بستنی ها را جلوی چشم آقای محمدی قاپید و با وسایلش به طرف بیرون دوید.ولی ناگهان متوجه پیر مردی شد که بیرون از مغازه ، روی یک سه پایه نشسته بود و سعی می کرد روکش براق روی بستنی لیوانی را باز کند.عینک درشت و عجیبی به چشم داشت.لاغر اندام بود، با یک کلاه لبه داره  با نمک.بهترین سوژه برای نقاشی.... نگار نباید این صحنه را از دست می داد . رفت جلو و گفت : ببخشید، حاج آقا . می خوان کمکتون کنم ؟

-         پیر مرد با دهانی باز فقط به او نگاه کرد.

نگار بستی را از دستش کشید و گفت : اه .... این بستنی به درد نمی خوره. بیا ... اینو شما بگیر... فقط میشه همینجا بشینین؟

بعد بستنی هایش را دست پیر مرد داد.بوم نقاشی اش را گذاشت رو به روی  پیر مرد و با لبخندی حاکی از رضایت شروع  کرد به نقاشی کشیدن.انگار نه انگار که سیما او را گذاشته و رفته ، انگار نه انگار که سیما از دستش ناراحت شده و ....

پیر مرد که متعجب شده بود ، با دهانی باز به او و بستنی ها می نگریست.

همه با تعجب به نگار نگاه می کردند که بساط نقاشی اش را وسط پیاده رو پهن کرده بود . مردم پچ پچ کنان از کنارش رد می شدند.

-         پس چرا منو نگاه می کنی حاج آقا ؟ بستنیتو بخور....

آقای محمدی متوجه او شد و جلوی مغازه ایستاد.دستش را به کمرش زد و با لبخند گفت : خوب اینجوری بهتره ... حد اقل اطمینان دارم که بلایی سر سیما نمیاره....

 

+ تاريخ پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 23:5 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

عیده آقا فرهاد ... عیده ....

 

 

 

اولا سلام

ثانیا ... نزنین بابا ، منه بیچاره هفته ای یک بار کانکت میشم تو این یک بار هم باید آف هام رو چک کنم ، هم جواب نظر بدم، هم آپ کنم ، هم میل هام رو چک کنم ، هم سفارشاتم رو بدم ، هم دانلود کنم ، هم آپ لود کنم .... خدا یکی بگیره منو ..... حالا فعلا این آپ رو داشته باشین ، به جان ممد جواب نظره همتونو میدم ، هر چقدر که نظر دادی من واسه جبران دیر کردش تو برابر نظر میدم(به جانه عمه عصمتم!!!)

<