|
دوست دارم مسافری باشم بی هیچ کوله باری از این دنیای گنگ...مسافر یک جزیره .. من باشم و یک دل و یک خدا |
گل پامچال...بیرون بیا ... احتمالا فصل بهاره !!!
و با سلامی دوباره ...
اولا حوصله ندارم سال نو رو تبریک بگم ... چون اطمینان دارم اینقدر این جمله کلیشه ای رو از این و اون شنیدی و خواهی شنید که مثل من کلافه شدی...
ثانیا ...
یکی از عزیزام و از دست دادم...![]()
![]()
ماجرا اینه که ( با عرض پوزش از استاد سلیمانزاده ، به استاد بکتاش نگید که از تیکه کلامش استفاده نا به جا نمودم !!!!
) ... با مادر گرام مشغول خانه تکانی بودیم که به ناگاه دیدم مادر مشغول سر و کله زدن با یک کارتن خالیست !!! ![]()
رفتم جلو پرسیدم : چه می کنی ای مادر ؟؟؟![]()
- اون گربه تپوله رفته این تو خوابیده حالا نمیاد بیرون ..میخوام کارتن رو بندازم بیرون ...
کمی که دقیق شدم دیدم ...ای دل غافل ... بیچاره پیشیه مرحوم شده ... و در آن لحظه بود که حس کردم یکی از بچه هام (!!!!!!!!!!) به دیار باقی شتافته ...![]()
![]()
می دونستم کار کیه ... جای گلوله روی تنش بود(قضیه جنایی شد![]()
) ...
خدا بگم این پسر همسایه رو چیکارش نکنه... حالا خونشون 4 تا درخت داره ... فکر میکنه تو جنگل زندگی می کنه ....این گربه های مادر مرده ی ما هم شیرآفریقایی هستن یحتمل !!![]()
حالا من برای شادی روح اون مرحوم یه عکس از گربه ی یکی از آشناهامون میذارم ...

جمعه که بحث داغ کل ملت رای و انتخابات بود ... ما به همراه یک سری سر خوش!!!![]()
در ارتفاعات برف چال(فکر کنم اسمش همین بود) به سر می بردیم .
قبل از حرکت یکی از آقایون می گفت : احتمال داره بارون بیاد .. ولی مهم نیست ... شده از این شهر تو این روز فرار کنم و بزنم به بیابون ، اونم تو بارون ... این کار رو می کنم .. اما با این وضع اینجا نمی مونم .![]()
![]()
حدس می زدم که اگه تو خونه بمونم روز وحشتناکی خواهم داشت
، وقتی برگشم و قیافه ی پر درد معصومه رو دیدم که به تلویزیون خیره شده ، به حس ششم خودم ایمان آوردم .
بعد از مدت ها با دختر عمه و برو بچه ها اونقدر خندیدیم که دست آخر به جای اینکه دچار زانو درد بشم و از درد پا بنالم ، فکم رو از درد محکم چسبیده بودم و می گفتم : تو رو خدا منو نخندونین ...![]()
![]()
باز خوبه یه چند ساعتی از غم هام دور بودم...![]()
خلاصه کسی تو تیم نموند که ما مسخره اش نکرده باشیم ، البته هیچ قصد و قرض خاصی نداشتیم ها ![]()
... ما تمام تلاشمون رو می کردیم که ساکت باشیم
،اما خودشون سوژه میدادن دستمون... ![]()
ولی آخرش من یکی بد جوری ضایع شدم ، طوری که فکر کنم جناب تایتانیک خان(بچه ها اینطوری صداش می کردن) دلش می خواست سر به تنم نباشه ... مهندس که نزدیک بود ، با خشم فراوان از دره پرتم کنه پایین !!!![]()
![]()
![]()
نمی دونم این همه علاقه ، ناشی از چیه ؟!!![]()
![]()
![]()
خلاصه خیلی وقت بود از کوه و طبیعت دور بودم .....که البته ..... دوباره برگشتم به اصل خویش .
هر وقت از کنار یه بوته ی گل پامچال رد می شدیم .. با هم زمزمه می کردیم : گل پامچال.. گل پامچال.. بیرون بیا......بیرون بیا ... فصل بهاره ..
و به این نتیجه رسیدم که احتمالا باید بهار نزدیک باشه !!!
شرمنده از پر چونگیم ..
چهارشنبه صوری شاد و مهیجی داشته باشین ...
تا بعد ...

_ _ _ _ _
دوباره روز از نو روزی از نو ... به ما خندیدن نیومده ... لعنت ... لعنت ....![]()
![]()

کاش می دانستم
کاش می دانستم لحظه ی پایانم چه زمانیست .
ثانیه ها برایم با ارزشند .
اگر بدانم چه زمانی آخرین نفس را خواهم کشید ، آن روز را نور باران می کنم ، و تا آن روز می خندم .
فقط به شرط آنکه .... بدانم پایانم نزدیک است .
دور بودنش را نمی خواهم . همه دور می روند.همه با موهای سفید می روند .
من می خواهم حالا که پوستم شاداب است ، حالا که تمام تار موهای سرم سیاه رنگ اند ، حالا که وقتی می خندم ... تمام دندان هایم مال خودم هستند !!!! حالا می خواهم بروم .
حالا بهترین وقت است برای نیستی .
کاش ارداه می کردم و خدا هم گوش می داد .الآن هم گوش می دهد ، اما می خواهد به من درس بدهد.
سال ها مدرسه رفتم .
حالا دیگر درس بس است .
درس جدید نمی خواهم.
خدایا تمامش کن این امتحانات پشت سر هم را ... امتحان میان ترم را که هزار بار نمی گیرند... می گیرند؟
این بازی برای روح من زیادی خشن است .
کودکت را پیش خودت نگه دار ... مرا روی زمین تنها مگذار ...
(( الان که آخرین ساعات روز بیست و دوم اسفنده و از بلندگوی مسجدهای دور و اطراف صدای آخرین فریاد و سخنرانی های نامزدهای انتخاباتی میاد ، فقط و فقط از خدا یه چیز میخوام
)) :
منتظرم ...
منتظر زمانی که این روزهای سیاه و تاریک تمام شوند ...
منتظر طلوع خورشیدم ...
تا در آن هنگام ،
دستم را به سوی آسمان دراز کنم ...
و از خدا بخواهم آنچه را بکند که سالها خواسته ام ....
منتظرم این روزهای نکبت بار تمام شوند ، تا من هم ذره ذره مردنت را تجربه کنم ... ببینم ... بچشم ... بخندم...![]()
![]()
منتظر التماس هایت ...
می مانم .
منتظر آن روزی که زبان سرخت را تکه تکه می کنند...
آن روزی که تخت خوابت هیزم است ...
آن روزی که اطمینان پیدا کنم ... که تو مرده ای .![]()

_ _ _ _ _
نشانه ها

دلم می خواد دوباره بزنم تو خط بیخیالی ... اما احساس میکنم ، غم همیشه باهام میمونه...
حتی اگه سفیدترین لباس رو هم تنم کنم ، از نگاهم غصه هامو می تونی ببینی...![]()
از وقتی کتاب کیمیاگر پائولو کوئیلو رو خوندم ، نگاهم به دنیا یه کم عجیب و غریب شده ، هر چیزی رو یه حرف تازه میدونم ، یه نشانه ...![]()
"نشانه ها" ... نشمردم ببینم چند دفعه تو کتاب از این کلمه استفاده کرده ... ولی زیاد بود . اونقدر زیاد که الآن کوچکترین اتفاقی به نظرم یه نشانه میاد ، و جالب اینه که بعدا به طرز عجیبی ، بهم ثابت میشه که حدسم درست بوده...![]()
![]()
همین خودش میتونه یه پیش گویی خفیف از آینده باشه ...
اگه این کتاب رو خونده باشی حرفمو می فهمی .اگه نخوندیش ، پیشنهاد میکنم حتما این کارو بکنی .![]()
چند وقتی بود که هر کتابی رو دست معصومه و مامان میدیدم ، یه گوشه اش نوشته شده بود ، نویسنده : پائولو کوئیلو
مشتاق شدم ببینم توی اون کتابا چه خبره ؟!!
کیمیاگر رو به صورت اتفاقی انتخاب کردم (یه نشانه...
)
اهل کتاب و کتاب خوانی نیستم (این یه عیبه، میدونم) اما کیمیاگر یه رمان درب و داغون نبود ، کلمه به کلمه اش یه اتفاق جدید بود ...شاید بگی فقط یه داستان بود . اما همیشه داستان ها، حاصل تجربیات نویسنده هاشون هستن و پائولو کوئیلو نشانه ها هستی رو با تمام وجودش تجربه کرده بود.
حالا که خوب میبینم ، نشانه ها بهم میگن ، زندگیم میتونه قشنگ تر از این حرفا باشه ... و با ارزش تر... اونقدر که باید برای به دست آوردن خوش بختی بجنگم ، اما من همیشه کوتاه ترین راه رو ( تسلیم رو)انتخاب می کردم ...![]()
آماده ام بجنگم ...
حتی اگه شده با تمام غم ها و غصه هام به جنگ دیو زندگی برم ، این کار رو می کنم و میرم ....
پاساژ دقتی 2 یا بیمارستان 2000 تخت خوابی !!!!! مساله این است !!!
اول از همه ، فکر نمی کردم دوستام(خود تو و بقیه)اینقدر با معرفت باشن و درد من رو درد خودشون بدونن...![]()
![]()
![]()
امروز تصمیم گرفتم یه کم چرت و پرت بنویسم ...![]()
البته هنوز واسه در آوردن رخت عزا یه کم زوده
حال ناجور این چند روزم نمی ذاشت دور رو برم رو خوب ببینم ...
حالا که بهترم ، میبینم که به سلامتی تا کجا رفتیم تو گل و شل !!!!![]()
البته منظورم کوچه و محله مونه
... بعد از قرنی اومدن زدن کل اون حموم قدیمیه کنار پاساژ دقتی رو کوبیدن و یه پی کندن به چه وسعت و عمق.....![]()
نمی دونم می خوان پاساژ دقتی 2 بسازن !!!! یا یه بیمارستان 2000 تخت خوابی !!!!!
اما هر چی هست همه جا رو ریخته به هم
... مخصوصا با اون سر و صداهاشون (حالا من خیلی حال خوشی دارم
)
حالا این طرف کوچه هم یکی عشق کرده یه باغی رو که 600 سال بی صاحب بوده بخره و شروع به ساخت و ساز کنه... کلی سر و صدا هم از این ور...![]()
حالا اینا همه به کنار...
این اراذل و اوباش نمی تونن از این کوچه ی ما دل بکنن، حالا که کل محل رو کلی کامیون و سیمان و کارگر و مهندس گرفته ... بازم میان ، کتکت کاری هاشون ... سیگار کشیدناشون ... قرار و مداراشون ... رو وسط این بازار شام میذارن و ما می مونیم و یه اعصاب نیمه داغون.![]()
![]()
![]()
حالا از آزار و اذیت های این لات و لوت ها محترم خلاص نشدیم که هیچ ... مجبوریم متلک های کارگران زحمت کش
و محترم رو هم با جان دل پذیرا باشیم .....![]()
ای خدااااااااااااااااااااااااااااا ...![]()
و بنا بر همین دلایل دندان شکن ... من همین جا اعلام می کنم که رای نمی دم !!
این که نشد زندگی ...
حالا هم اگه خدای نکرده رفتم رای دادم ، یا یه جک کوتاه مینویسم
، یا خالی .... میفرستم بره .![]()
حالا هی برنامه ی "مردم ایران سلام..." بیاد ، همه پرسی بذاره که : "ای ملت ، رای می دهید ؟ اگه نه ، آخر چرا ؟؟؟
برامون پیامک بفرستین نظراتون رو بگین "
لطفاَ یکی پیامک بفرسته نظر منو هم بگه ...(خودم نمی فرستم ، میترسم بریزن خونمون بیان ببرنم ...![]()
)
_ _ _ _ _

کلمات توی سرم میپیچند.
جمله ها ،
صحبت ها ،
حرف ها ی آدم ها .
آن ها که زنده اند ،
آن ها که نیستند ،
حرف های دیروز ، سال پیش ، سال ها قبل ، کودکی ...
خیلی قبل تر از این حرف ها ...
کافی است ، یک لحظه چشمانم را ببندم ، چنان آشوبی در سرم می شود که دلم می خواهد ، هرگز نخوابم .
همیشه تکیه ی کاغذی کنارم هست،
و یک خودکار (شاید بیک)...
به محض اینکه از خواب بیدار شوم ،
باید بنویسم ، باید تخلیه کنم دردهایم را .
چون نمی توانم سخن بگویم ................................. و درد بزرگ من همین است .
(نظر خواهی این پست غیر فعاله...واسه پست قبلی نظر بدین ..ممنون)
_ _ _ _ _
مریم در آینه...

می ترسم توی آینه نگاه کنم ...
می ترسم خودم رو نشناسم ...
دلم برای خند های خودم تنگ شده.
پس کی نجات پیدا می کنم ؟؟؟
پس کیه ، اونی که باید نجاتم بده؟؟؟
دلم برای خودم تنگ شده ...
دلم برای خورشید تنگ شده ...
سه ساله که حبس شدم تو یه اتاق تاریک، زندانی شدم ، دزدیده شدم ...
حتی نمیذارن خودمو راحت کنم ... دست و پاهامو بستن تا نتونم ....... خودمو نجات بدم ...![]()
می خوان منو با روش خودشون بکشن ... میخوان منو اعدام کنن.میخوان زجر کشم کنن.
ولی یک چیز هست ... دلم برای زندگی تنگ نشده ... اصلا ...![]()
.
.
دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است
.
.
حتی از این شهر هم دلم گرفته ...دلم پر از دست رودسر و آدماش ....![]()
دلم گرفته ... ای کاش کسی صدامو بشنوه ...
یکی گفت ننویس، بعد که وبلاگت صورتی شد و سیاهی از جلوی چشمات کنار رفت...با خواندن اینا پشیمون میشی از چیزی که نوشتی ...
اما من میگم " حالا که زندگی دکمه بازگشت نداره!!! بذار اینا رو بنویسم، تا اگه یه روزی که لبخند روی لبام بود و خواندمشون ، یادم بیاد که یه زمانی چقدر تنها بودم .یادم بیاد که یه اشتباه و نباید 2 بار تکرار کرد "

_ _ _ _ _
هنوزم دختر رودسری ام ....اما
سلام .
البته اگه فحشم نمیدین می خوام آپ کنم.
حالم اصلا خوش نیست .![]()
اینو حداقل 1% شماهایی که بعد از مدتها وارد وبلاگم میشین میتونین بفهمین.
خوشبختانه همیشه ظاهرم راز دلم رو فاش میکنه .... حالا که منو نمیبینی حد اقل از ظاهر وبلاگم بفهم...
این مدتی که نظر میدادین و مینوشتین ... " مریم !!!!! خدا رو شکر سقط شدی که سر نمی زنی ؟؟؟...."
من همون موقع داشتم سقط میشدم ...
میتونیم فرض کنیم که فهمیدم تومور دارم ....
یه تومور بد خیم که 3 – 4 ساله دارم باهاش زندگی می کنم ...
گفتم فرض کنیم ...
فقط فرض ...
چون اگه واقعا همین بود ، خیلی خیلی خوشحال میشدم ...
تومور نبود ...
اما چیزی کمتر از تومورهم نبود ...
راستش 3 سال بود که میدونستم ... اما به کسی چیزی نمی گفتم ... می خندیدم .... شوخی می کردم ... مسخره بازی در میاوردم ....
........ تا شاید یادم بره ..........
کلنگ این وبلاگ رو هم واسه طی کردن بی خیالی ، تو یه روز بهاری زدم....
اما نشد ....
این تومور لعنتی نذاشت ...
حیف آدرس وبلاگمو همه (به غیر از خواجه حافظ شیراز)دارن ....
وگرنه از خاطرات مردنم ....
از خاطرات زنده شدنم ،می نوشتم .![]()
اصلا ...حتی یک لحظه هم فکر نکن که عاشق شدم و قضیه ی عشقی بوده ...
حالا که خوب میبینم .... همه ی این چیزا .... همه آدما .... همه حرف هایی که مردم به هم میزنن .... تمام رفتار احمقانه و تکراریه آدما .... همشون برام بی معنی و خنده دارن ...
شاید چون یه بار مردم و دوباره زنده شدم....
ولی کاش زنده نمی شدم ...
کاش تو کما می موندم....
وقتی داشتی تو ذهنت فکر می کردی که واسه ی معشوق یا معشوقه ات ، به مناسبت ولنتاین چی کادو بگیری .... من داشتم برای بار هزارم... با تمام نا توانی و خستگیم ... نماز حاجت می خوندم و از خدا فقط یه چیز می خواستم ...
می خواستم که منو از این دنیای کثیف ببره ...
می دونم که همه این چیزا موقتیه ..... چون دیگه بیشتر از این طاقت این همه سختی و تحمل رو ندارم....
یا تا چند وقت دیگه ..... دوباره یه قالب صورتی واسه وبلاگم پیدا می کنم ، یا اینکه تا آخرش سیاه پوش می مونم....
زنده بودن برام مسخره ترین کار دنیا شده.
ای کاش همه چیز زودتر تموم شه ...![]()
اونقدر ها هم که فکر می کردم پسر قوی ای نیستم ... من اصلا پسر نیستم .... حالا می فهمم که بد جوری دخترم ..... بد جوری ......اونم از نوع ساده و احمق .

ویدا جان سلام . فدای تو بشم که از منم تنها تری.حرفا ی بالامو جدی نگیر ...خوب؟ بینه خودمون بمونه ... باشه ؟به همه سلام برسون.امیرحسین و از طرف من ببوس.