تبليغاتX
""××دختر رودسری××""
دوست دارم مسافری باشم بی هیچ کوله باری از این دنیای گنگ...مسافر یک جزیره .. من باشم و یک دل و یک خدا

سکه و پول و اسکناس ...

چاره ی کار آدماست ...

 

 

آقا چپ میری راست میای، می خوری به همون بن بسته ... همون بن بست معروف.

دیگه عادت کردم شبا بشینم کلی نقشه ی رنگ و وارنگ واسه فردا و فرداهام بکشم و بعد ....

صبح که پا میشم ، بعد از کوفت نمودن اندکی صبحونه و  بعد از اینکه حواسم اومد سر جاش  می فهمم که بهترین کار همون تماشا کردن تلویزیونه ... هم کم خرج تره ... کلی هم کار فرهنگیه واسه خودش ... (آره جون ممد)

بعد که نشستم دارم TV میبینم ، یه ابلهی که مجری محترم" دکتر "صداش میکنه ، میگه : جوونای بیکار و جویای نام عزیز پا شن همگی  برن یه قلم و کاغذ بیارن ... حالا بشینین تمرکز کنید و آرزوهاتون رو به ترتیب اهمیت بنویسید.خیلی خوب...نوشتید؟؟؟؟ دیگه حله ... برید پی ولگردیتون و شبا که خواستید بخوابید اون تیکه کاغذ رو بگیرید جلوی روتون و چند دور مرور کنید ...یا ملکه ذهنت میشه ومیبینید که بعد از یه مدتی همون میشه که می خواید ، یا خلاصه به این نتیجه میرسی که اصلا این آرزوت از پایه مشکل داره (منظورش اینه که بزرگ میشی یادت میره ..)

خلاصه ، نوشتیم و آینه دق را کوبیدیم سینه دیوار تا همیشه ببینیمش ...

ولی باز هم  در هر چپ و راست رفتنی کسی در گوشمان خواند : با این چیزا به اونی که می خوای نمی رسی ،خواهر من چاره اش خیلی ساده است ... یا دفعه بعد که همسایه ات به سلامتی تشریف بردن آلمان  پا میشی میری خونه شون رو تخلیه می کنی ... یا میری محل نگهداری اوراق بهادار پدر رو کشف می کنی ... و یا یکی از همون کلیه هات رو که همیشه کلی روشون حساب می کردی می فروشی (کسی می دونه جدیداً یه کلیه با گروه خونی  O+ رو چقدر میخرن ؟ !!!!!)

چاره اش همینه .

تو این دوره و زمونه ای که به زور کتک هم نمیشه کار پیدا کرد ، می تونی با خیال راحت بشینی و برنامه ی عموپورنگ رو ببینی و پاپ کورن بندازی بالا. و امیدت به نمایده ی بعدی شهرت ، یا رییس جمهور آینده باشه ... که شاید راه حلی برای این مشکل کوچولو پیدا کنن...(به غیر از مشکلات بزرگ هسته ای و از این کوفت و زهر ماری ها)

به قول شاعر و ترانه سرا بزرگ!!!! معاصر، شاهکار بینش پژوه ی عزیز : 

بابا سکه و پول و اسکناس ...

چاره ی کار آدماست ...

خونت کجاست ؟ ماشینت چیه ؟

فهم و شعور باد هواست ...

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 0:12 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

 

مارمولک طلایی

 

 

قضیه مال 13-14 ساله پیشه ، شاید یه آب بندی با حال به نظر برسه ، اما واسه من اتفاق افتاده ...

 


 

 

عصر گرم و آرام یک روز تابستانی بود . بچه ها به دستور مادرشان خیار می چیدند تا بتوانند برای عصرانه نان و پنیر و خیار بخورند .کار هر روزشان بود. هانیه از همه کوچکتر بود ، 4 سال داشت.خیارنیمه رسیده ی سفید رنگی را گرفت و آن را  آنقدر محکم کشید که ساقه ی  نازکش  از بوته جدا شد و ریشه ی آن با کلی گل به صورتش خود .

شروع کرد به گریه کردن . بچه ها دورش جمع شدند . سامان 10 سالش بود . از همه بزرگ تر بود . محکم کوبید روی سر هانیه و گفت : خاک تو سرت ، این که نرسیده بود .چرا کندیش؟ برم به مامان بگم ؟

و هانیه جیغ و دادش بلند تر شد . سعید ، سامان را هل داد و گفت : چرا می زنیش؟ بچه ست دیگه ، خوشت میاد بگم مامان بزندت؟

سمیه گفت : مامانت داره صدات می کنه سامان . صدای مادر که با زهرا خانم ، مادر سیمه روی ایوان خانه نشسته بود به گوش می رسید .

-         سامان ...........  باز چه آتیشی سوزوندی؟ ......... زود باش بیا اینجا ببینم ........ سامان ......... مگه با تو نیستم بچه .؟؟؟

سامان هراسان گفت : اینو خفش کنین تا من بیام ... اگه چیزی به مامان بگین منم میگم همه خیارا رو خودم چیدم .

و دوان دوان از بین بوته های خیار و درختان میوه به طرف خانه دوید.

 

 

چند لحظه بعد ...

 

با گوشه آستینش صورتش را پاک می کرد ، معلوم بود که گریه کرده . چشمان و گونه هایش  سرخ شده بودند . سعید گفت : مامان زدت ؟

 - سامان هق هق کنان گفت : نخیرشم ... نزد . دعوام کرد.

سمیه گفت : مامانم نگفت می خواد بره یا نه ؟

- نه...

- نگفتن بریم نون و پنیر بخوریم ؟

- گفتن ... ولی من اول باید هانیه رو بزنم بعد  می ذارم شما برین .

سعید گفت : مگه نگفتی مامان تو رو نزده ... پس واسه چی می خوای بزنیش ؟ اگه بزنیش امشب به بابا میگم بهت پول تو جیبیتو نده .

- جرات نداری... منم پول تو جیبیه تو رو یواشکی برمی دارم و میرم همشو خرج می کنم .

- فکر کردی چون بزرگتری زورت بیشتره ؟ میبینی که قد من از تو هم بلند تره ...

- دروغ میگی ... من بزرگترم . قدمم بلند تر از تو ا ..

سعید کنار سامان ایستاد و دستش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت : بیا قد بگیریم ببینیم کی بلندتره ، اگه من قدم بلند تر بود تو نباید هانیه رو بزنی ....

سمیه گفت : راست میگه ... قد تو کوتاه تره سامان.

سامان خشمگین دستش را بلند کرد و روی نک پایش ایستاد ... سعید داد زد : نه این طوری قبول نیست ، پس منم رو انگشتام وا میستم ...

سعید و سامان با تمام نیرو سعی می کردند خودشان را بالاتر بکشند ، سامان دلش می خواست بلند تر باشد  اما سعید که 1 سال از او کوچکتر بود ، قد بلند تری داشت . غرورش پیش سمیه می شکست .دلش می خواست سمیه با صدای بلند بگوید : سامان تو بلند تری .... اما ....

- بفرما سامان خان ، نگفتم سعید بزرگتر از تو اِ ..

- بزرگتر نیست ، قدش یه ذره بلند تره ... اصلا به شما چه که من کوتاه ترم ، برین پیش ماماناتون....من دیگه با شما بازی نمی کنم .

سعید دست هانیه را گرفت و گفت : بیا بریم ... این بازم دیوونه شده ، مامان باهاش دعوا می کنه ، میاد داد و فریادشو سر ما میزنه ...

اما هانیه روی زمین نشسته بود و از جایش بلند نمی شد .انگار با یک آهن ربای قوی به زمین وصل شده بود ..

- اِ ... پا شو دیگه ، چرا چسبیدی به زمین . اون آشغالا رو بنداز بریم ...

سمیه گفت : چی تو دستشه ؟

سعید نشست تا خار و خاشاکی را  که هانیه با علاقه زیاد در دست گرفته بود، ببیند .

- اَه اَه ... داره تکون می خوره ... این دیگه چیه ...

سمیه گفت : چی تکون می خوره ؟

هانیه بلند گفت : ماره ... بچه مار ...

سامان مثل برق گرفته ها پرید روی سر هانیه و هر چه که در دستش بود را کشید طرف خودش .هانیه دوباره شروع کرد به گریه کردن  : ماره خودمه ... بده بهم ... ماله منه ....

سامان گفت : این که مار نیست ...

چیزی باریک و سبز رنگ از میان دستانش سر خورد و روی زمین افتاد . مدام تکام می خورد و به خود می پیچید . انگار مار بود یا یک کرم ،برای بچه ها که اولین بار بود، دم قطع شده ی  یک مارمولک را میدیدند ،چیز عجیبی به نظر می رسید .  هانیه خیزی برداشت تا بگیردش ، اما سامان جلویش را گرفت و گفت : نه دست نزن ... کثیفه .

سمیه گفت : چرا اینقدر تکون می خوره ؟ داره میمیره ؟ پس مارمولک کو ؟ نکنه اونم مرده ؟ 

سعید گفت : شاید مارمولکا وقتی دمشون کنده میشه میمیرن .

سامان گفت : چقدر شماها خنگین ... نمی میرن . مارمولکه از صدای گریه های این دختره در رفته ... دوباره دم در میاره .

بعد با یک تکه چوب دم مارمولک را که کمی آرام تر شده بود وارسی کرد . – خوب دیگه داره قدرتش تموم میشه ... یکی از همکلاسیام می گفت ، اگه دم مارمولک رو خاک کنیم ، چند روز بعد بریم همونجا رو بکنیم ، سکه پیدا می کنیم ...

سمیه گفت : تبدیل میشه به سکه ؟!!!!! دورغ میگه ... مگه میشه ؟

سعید گفت : شاید راست باشه .ما هم همینجا خاکش می کنیم تا فردا ببینیم سکه میشه یا نه .

سامان گفت : پس بریم دو تا مرمولک دیگه هم پیدا کنیم و دما هاشون رو بکنیم و بذاریم زیره خاک ...

سمیه گفت : برو بابا ... تو فقط از این کارا خوشت میاد ، سعید به حرفش گوش ندیا ، مامانم گفته حیونا رو نباید اذیت کنیم ، و گرنه خدا ما رو تو جهنم میسوزونه .

سامان گفت : مامان منم اینو میگه ، اما مارمولک که حیون خوبی نیست . منظوره اونا مرغ و خروسا هستن.حالا یه دفعه اشکالی نداره .اینجوری اگه تبدیل به سکه بشه نفری یه سکه بهون میرسه .ولی نمی دونم سکه اش چند تومنی میشه !!

سعید گفت : خدا کنه 25 تومنی باشه .اون موقع منم یه 5 تومنی میذارم سرش میریم یه پفک می خریم .

سمیه گفت : آره ،خیلی خوبه ...  پس خاکش کنین .

سامان گفت : یعنی دیگه مارمولک نگیرم ؟

سعید گفت : حالا بذار ببینیم حرف دوست تو اصلا راست هست یا نه ...  بعدا برو مارمولکای بیچاره رو بگیر...

سامان گفت : اگه دورغ بگه میزنمش ...

مشغول کندن زمین بودند که تکانی میان بوته های تمشک پشت سرشان  احساس کردند. سامان گفت : سعید برو ببین کیه ... اگه رضا بود ، یکی بزن تو سرش بهش بگو حق نداره به کسی چیزی بگه ... وگرنه می کشمش...

بچه ها دم مارمولک را دفن کردند و راضی از بازی جدید آن روزشان به خانه برگشتند تا عصرانه ای بخورند و قصه را برای مادرانشان تعریف کنند.

چند روز بعد ...

سعید و سامان وسمیه ، به محلی که دم مارمولک را درآنجا دفن کرده بودند رفتند .

کاغذ ی روی زمین بود . در همان جایی که زمین را کنده بودند ، و یک تکه سنگ رویش بود.سامان کاغذ را برداشت و خواند :

" چون بچه های خوبی بودید و مارمولک های دیگه رو اذیت نکردین ، خدا هم به هر کدوم شما یه پاداش خوب میده ، سعید و سامان هم از این هفته به پول تو جیبیشون اضافه میشه ...

البته به شرط اینکه ، قول بدن با هم مهربون باشن و حیوونا رو اذیت نکن."

سمیه گفت : قبول نیست ، یعنی چی ؟ پس من چی ؟ ...

و شروع کرد به کندن زمین .سامان پوزخندی زد و گفت : خدا دخترا رو دوست نداره ...

سمیه که نزدیک بود گریه اش بگیرد ، گفت :هه هه هه ،فکر کردی خیلی با نمکی ؟ فکر کنم خدا فامیل شما باشه ... اصلا مگه خدا نامه می نویسه ؟

سعید گفت : راست میگه ،مگه خدا بیکاره واسه ما نامه بنویسه؟... حتما کار مامان و باباست ...

در همین لحظه سمیه بلند فریاد زد : ایناهاش... سکه اینجاست ...

سامان نزدیکش رفت و گفت : کو ؟.......کجاست؟........ راست میگی؟....... ببینمش .....

سمیه سکه ی 25 تومانی را نشانش داد و بعد آنرا محکم گرفت توی دستش و گفت : حالا که پول تو جیبی شما بیشتر شده ، اینم مال منه...

سعید گفت : باشه ، قبوله ...

سامان گفت : نه ، چی چی رو باشه ؟ بده ببینم ...

داشت به طرف سمیه می رفت که سعید جلویش را گرفت و گفت : سامان یادت رفت ؟ اگه با هم مهربون نباشیم ، خدا کاری میکنه که پول تو جیبیمون اضافه نشه ها... بذار سکه رو برداره...

سامان نگاهی به نامه ای که در دستش بود انداخت و خندید.

 


و اما حرف خودم :

 

داستانش واقعیه(البته منهای اون نامه ی کذایی!!!) ، اما شخصیت هاش نه...

 

ما 3 تا پسر و 5 تا دختر بودیم ، اما چون داستان کوتاه جای این همه شخصیت رو نداره خلاصه اش کردم .حالا فکر کنین به ما 8 نفر فقط یه سکه رسید .

 

خلاصه نفهمیدم ، مامان و بابا  دلشون واسمون سوخته بود  و اون  سکه رو اونجا گذاشته بودن ، یا اینکه اون یارو هم کلاسی دختر داییه ما  واقعا راست می گفته ...

 

اصلا چه طوره خودت یه بار امتحان کنی ...

 

نظر شما چیه ؟

 

 

+ تاريخ شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 10:34 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

 

من و این همه مسافر ... محاله ، محاله ، محاله ...

 

 

 

 

فکر کن ، یه روز صبح که از  خونه میزنی بیرون ، جلوی در خونتون ، یا سر پارک محله تون  شونصد تا چادر و کلی آدم ناشناس ببینی ...

 

ایران 22 ، ایران 11،ایران 91 ، ایران 68،دوباره ایران 22 ، ایران 56(آخیش..بالاخره یه هموطن!!) ، ایران 44 و الی ما شاالله ایران  ...   چه خبره تو جاده ها...

تعطیلات عید که میشه ، با ید حواست حسابی جمع باشه ...

 

تقریبا تو سطح شهر به جز مغازه دارا ، بقیه خارجی محسوب میشن (حالا یا خارج از شهر، یا خارج از استان ، و یا شایدم خارج  ازکشور.. در هر صورت کلهم خارجی تشریف دارن!!!)

طوری که هم شهریت بهت میگه : آخی..... شما هم از تهران میاید ؟ مسافرید ؟

میتونی به 2 صورت جوابشونو بدی :

یا بگی :

بعلههههههههههههههههههههه ،از تهران مییییییایییییییییم، وایییییییییییی چقدر آب و هوای اینجا بده ه ه ه ه ، شما چه طوری تو این همه رطوبت نفس می کشیییییییییییییییییییییییین ؟!!!

(که اون موقع خدا می دونه آخر و عاقبت این همه ناز ونوز چی میشه )

و یا میتونی بگی :

 بوووووووووووووشوووووووو بینیم بابا ، تو د چی گونی ؟ هنم تره شله پلا کنما ... پیلوکوت...

(بعد طرف ممکنه حسابی جا بخوره و یک روز تمام به خودش بخنده که چه اشتباه فاحشی مرتکب شده ،حالا هر خانوم خوشگل با شخصیتی که نباید حتما تهرانی باشه)

اگه یه دختر خانومی رو دیدی که 45 دقیقه از یه گاو دورگ محلی بی قد و قواره فیلم میگیره و بعد با کلی ذوق و شوق بر می گرده پیش فک و فامیلش و میگه من یه گاو دیدم ....... نباید زیاد شکه  شی ... یحتمل اولین باره که میاد شمال.

این روزا شمال حال و هوای دیگه ای داره ... البته خوش به حال اونا که یه مسافرتی رفتن ، ما که موندیم خونه و مهمون داری کردیم و دم نزدیم ...

ولی خداییش دیدی دم عید یا وقتی که چند روز پشت سر هم تعطیل میشه ، همه با بچه های شمال چقدر مهربون میشن ؟یهو یادشون میوفته که ... بعلههه ، یه زمانی یه دوست شمالی داشتن (مخصوصا این پایتخت نشینا..)  و بعد از شونصد سال زنگ میزنن و میگن : ....فلانی چه طوری؟ یهویی دلم هواتو کرد ، می خوام بیام ببینمت... هستی دیگه ؟ ....

حالا تو تلویزیون هی چپ و راست هندونه میذارن زیر بغلمون ، که : به به .... به به .... چقدر این هم وطنای شمالیمون مهمون نوازن .. به ... به .... به به

 

یکی نیست آخه بگه ..... بابا مجبوریم مهمون نواز باشیم ... وقتی یکی چتر میشه ، دیگه چطور میشه جمعش کرد ؟!!!حالا ما میگیم بیاین، نه اینجوری آخه...

البته اینا همش شوخی بود ، اکثر مسافرا ، یا خودشون ویلا دارن ، یا اگه هم ندارن ،کم کمش هر خانواده یه چادرو دیگه دارن ...کاری هم به کار ما ندارن ، ما مخلص همشونم هستیم .... مهمونامون رو هم می فرستیم خونه ی مامان بزرگ .... خدا برامون حفظش کنه ... خیلی زن مهمون نوازیه  ...

هر کی میخواد بیاد اینجا بگه آدرس خونه مامان بزرگ رو بدم . . . 

 

+ تاريخ شنبه دهم فروردین 1387ساعت 16:6 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

 

التیماتم مریم *...

 

تا به خودم اومدم دیدم میگن امسال سال موشه ...

با خودم گفتم : نکنه امسال شانس با این موشای بلا یار باشه و گربه کوچولوهای من گشنه تشنه بمونن...

حالا گربه ها رو بیخیال ، خود من چی؟ 

بابا من خودم  یه  پا گربه ام مثلا ...

میگن ، گربه های بیچاره تو سال موش کلی بدبخت و بیچاره میشن(نیست حالا قبلا نبودم) و کلی بلا سرشون میاد ، حالا چرا این حرفو میگن(!!!) خدا میدونه ...

حالا منه بیچاره چه گناهی کردم که تو سال گربه به دنیا اومدم ...

 

یه خواهش :

 

ای موش عزیز لطفا لطفا لطفا... یه امساله رو بیخیال شو...نذار رشته هام پنبه شه... خا بلا می سر ؟ (زیر نویس فارسی نداره !!)

 

یه دعا :

 

خدایا ، یکی رو بفرست یه دستی به سر کچل ما بکشه ...بلکه کارمون راه بیوفته !!! (نه از اون لحاظ...از این لحاظ)

خدایا ، صبر نکنی سال گربه بیاد و گره های کور زندگی ما را بگشایی ها ... جیگرم آتیش میگیره تا اون موقع (کی حال داره جواب مردم و بده تا شونصد سال دیگه ...)

 

یه نکته:

 

"لطفا ویدا(دختر عمه)، یاسمن (دختر عمو)مجید(برادر) نخونن"

چقدر حال میده وقتی خودتو میزنی به خنگی و کج و معوج جواب مردم و میدی ... امسال دیگه هیچ کس جرات نداره واسه خالی نبودن عریضه سر بحث رو باز کنه و بگه : خوب مریم جون تو چیکار می کنی ؟ درس می خونی ؟ کار می کنی؟ چه غلطی (!!!!) می کنی ؟

خدایی ، یکی از این مهمونای عزیز بخواد این جملات تکراری از دهنش در بیاد ، با لگدای من طرفه ...

امیدوارم خاطره پارسال یادشون مونده باشه ...


* بنده خدا مت دیمون اگه بدونه...

+ تاريخ جمعه دوم فروردین 1387ساعت 23:50 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

 

مامان بزرگ گفت : مریم جان این ۷ سین  ؟ یا ۱۵ سین ؟ چرا اینقدر زیادن این سین های سفره ی ۷سین شما ؟

گفتم : دلم نیومد هیچ کدومشون رو بذارم کنار ...

اما دست آخر فقط همین ها موندن ...

 

+ تاريخ پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 21:14 نويسنده مریم

__________________________ ______________ ____________________