تبليغاتX
""××دختر رودسری××""
دوست دارم مسافری باشم بی هیچ کوله باری از این دنیای گنگ...مسافر یک جزیره .. من باشم و یک دل و یک خدا

 

اولا سلام ..

ثانیا ... چرا تعجب میکنی؟  خودمم بابا ...

از سادگی این قالب خوشم اومد ..فقط همین ..


 میدونم چیزی نمونده که فاتحه مدرسه رفتن خونده بشه و تعطیلات داغ تابستونی شروع بشه ...

پس این پارادکس رو فعلا داشته باشین تا بعد ....

****

خیلی دوست داشت بداند ساعت چند است .اما ساعت نداشت .اگر هم داشت، باز کاری از پیش نمی برد، چون هنوز بلد نبود ساعت را درست بخواند.

نمی دانست باید تا کی آنجا بایستد...

کیفش سنگین بود .همیشه تمام کتاب هایش را با خود به مدرسه می برد.چون یک بار دفتر املایش را در خانه جا گذاشته بود و معلم حسابی دعوایش کرده بود . آن موقع راخوب به یاد داشت .چون تمام روز را بدون اینکه حرفی بزند یک گوشه نشسته بود و خودش را به خاطر این سهل انگاری سرزنش می کرد.

****

آنروز را هم با کسی حرف نزده بود . همیشه احساس می کرد بچه ها غریبه اند.احساس می کرد هم کلاسی هایش از او بزرگترند(واقعا هم بزرگتر بودن)!!!

اولین روز مدرسه را که یادش می آمد ، دلش می خواست کاش زودتر بزرگ میشد تا دیگر مجبور نباشد به این مدرسه  لعنتی برگردد.آن روز  پدرش مثل همیشه باید ساعت هفت و نیم خودش را به اداره می رساند،همیشه می گفت ، باید قبل از بقیه کارمندا سر کار باشه...

با هم که وارد مدرسه شدند ، احساس می کرد پا به جنگلی بزرگ و غریب با انبوه آدم بزرگ های وحشتناک گذاشته.پدر حسابی دیرش شده بود.دستش را گرفت ، او راجلوی یکی از صف ها  گذاشت و گفت :همین جا واستا ... تا ببرنتون تو کلاس، من باید برم ، مامانت تو ماشینه ، باید برسونمش مدرسه ... و در حالی که می رفت گفت : مدرسه ات که  تموم شد جایی نرو ... واستا دم در، تا بیام دنبالت.

دخترهایی که پشت سرش ایستاده بودند مدام  پچ پچ می کردند : این دیگه کیه ؟ پارسال که تو کلاس ما نبود...

-    :آره ببین چقدرم کوچیکه ...

-    : آهای دختر ... کی بهت اجازه داده بیای سر صف واستی ... جای من اینجاست ...برو عقب واستا ...

(سر صف) ، (ته صف ) این کلمات برایش مفهومی نداشتند ، با خودش می گفت : من کار بدی کردم که اون دختر باهام اینجوری حرف زد؟

هلش دادند عقب.مادر ها دختران را می بوسیدند و کلی سفارش می کردند که مراقب خودشان باشند.یک چیزی بد جوری داشت گیجش می کرد : چرا همه از من بزرگترن ؟چرا مامان من مثل بقیه ی مامانا پیشم نموند ؟...

نشستند سر کلاس،معلم خیلی خشک و رسمی بود  : سلام بچه ها ... چون فعلا کتاب هاتون آماده نیست ، الآن رو ریاضی کار می کنیم .کدومتون بلدین از 20 تا 30 رو بشمرین ؟

-: من بلدم  .. بگم خانم ؟

-:نه تو بگو ...

و با دست به دخترک اشاره کرد . دختر بیچاره گیج و مبهوت نگاهش کرد .

-: گفتم از 20 تا 30 بشمر...

-: بلد نیستم ... من فقط تا 10 رو میتونم بشمرم .تازه اینو هم خودم یاد گرفتم ...

-: مگه میشه ... چرا بلد نیستی؟ نمره ریاضیت ثلث سوم چند شده بود ؟

دخترک فقط نگاهش کرد ،(نمره ریاضی)،(ثلث سوم)!!! اینها چه معنی ای می توانستند داشته باشند؟(یادش بخیر اون زمونا با امتحانای ثلثی چه حالی می کردیم،چشم به هم  میزدیم ثلث اول می شد و کلی درس بود که باید می خوندیمشون.. )

-: اسمت چیه ؟

-: مریم...

-: فامیلیت چیه ؟

-:مامانم بهم گفته بود ، اما الآن یادم نمیاد...

بچه ها خندیدند.

-:پا شو بیا بریم پیش خانم اکبری ....

.

.

- :خانم اکبری این دختر کیه ؟

خانم اکبری نگاهی به دخترک انداخت و گفت : ای بابا ... این که مریمه ... دختر خانم (... ) ... سر کلاش شما بود ؟

-: بله

خانم اکبری خندید و دستی به سر دخترک کشید و گفت : خیلی زرنگی ، می خواستی 2 پله یکی کنی که  نشد ؟ آره ؟ باید بری پیش بقیه ی کلاس اولی ها ...

چند لحظه بعد ...

-:ببخشید خانم رحمانی ، یکی از بچه های کلاستون اشتباهی قاطی دومی ها شده بود ... براش جا دارین ؟

-: بله ته کلاس یه جا هست ...

بیچاره دخترک با آن قد کوتاهش (البته الآن اصلا این طور نیست ها) به جرم اشتباه پدر باید می شد یکی از لژنشین ها ی ته کلاس.

****

دوباره به سر کوچه نگاه کرد.از پدر خبری نبود.کیفش را گذاشت روی زمین ، خودش هم نشست کنار کیفش.منقنعه اش اذیتش می کرد، با عصبانیت زیاد درش آورد.دستش را گرفت جلوی صورتش و شروع کرد به گریه کردن.صدای ماشین پدر را شنید ، اما سرش را بلند نکرد.ماشین کنار او متوفق شد .پدر پیاده نشد ، اما در کناری را باز کرد و گفت : مریم ... پاشو دختر ...داری گریه می کنی؟ ... پا شو بیا ببین برات چی گرفتم ...

سرش را بلند کرد و ایستاد.چی گرفتی  بابا ؟

- : اول کیفت رو بردار بیا سوار شو ... بدو که دیر کردیم ... باید بریم دنبال مامانت...

دختر سوار ماشین شد و همه جا را خوب وارسی کرد.

-: دروغ گفتی؟

-: نه .. رفته زیر صندلی  .. سرت  و خم کن ...الآن میبینیش...

دخترک سرش را پایین برد و با کمال تعجب 2 چشم قرمز را دید که به او زل زده بودند. بدون ذره ای ترس دستش را جلو برد و آن را گرفت : وای بابا ... این یه خرگوشه ؟

-: آره ... یکی تو باغش اینو پیدا کرده بود ، آورده بود پیش من ببینم چشه ... یه کم پاش زخمی شده ... اما زود خوب میشه ...

دخترک با ناراحتی گفت: بعدا خرگوشه رو میدی بهش ؟ 

-: نه ... گرفتمش واسه تو ... فقط باید مراقب باشی ، نره وسط گل ها و سبزی های حاج خانوم ، چون همشونو می خوره ... بعدش  حاج خانوم جیغ میکشه ..بعدشم ....

-: نه قول میدم ... همیشه بقلش می کنم ، نمی ذارم از پیشم بره ... قول میدم 

و لبخندی از روی رضایت زد .

*****

(خلاصه کاری نمودند که پشت گوشای ما مخملی شد و دیر کرد پدر رو از یاد بردیم !!!

دست آخر ، یارو خرگوشه یه گودال بزرگ کنار دیوارمون کند و رفت تو گودال و و دیگه خبری ازش نشد ... حالا رفت اون ور دیوار ، یا حاج خانم گرفتش ، یا یه گربه ی بزرگ خوردش ، خدا عالمه ....

ببین تو رو خدا ...

همین کارا رو کردن که از همون اول از مدرسه متنفر شدم ... خدا رو شکر که دیگه مجبور نیستم برم مدرسه !!

به تمام بچه مدرسه ای ها این روزهای با حال رو تبریک میگم )

 

+ تاريخ سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:7 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

_ _ _ _ _

ای اشک با من بمان که تنها تو می مانی...

ای اشک...

 تنها راه فرارم از تنهایی مطلق توهستی ...

ای اشک تنهایم نگذار ... که بی تو میمیرم ...

در قطره ، قطره ی وجودت ... خودم را با تمام احساس پاکم میبینم ...

میبینم که بی تو چه تنها می شوم ...

چه شب ها که با تو سحر نکردم ...

دارم با تو بودن تا ابد را یاد میگیرم ... تنها تو برایم مانده ای ... تنها تو هق هق های احمقانه ام را شنیده ای ... تنها تو می دانی چه ساعتی از روز دلم میمیرد... تنها تو میدانی کی وقت آن است که بیایی ... که بباری ...

تنها تودیدی که چگونه در عین دیوانگی مطلق می توانم هم زمان زار بزنم و بلند بلند بخندم ...

تو زودتر از مادرم میفهمی که نیاز به هم صحبتی دارم که به دیوانگی خودم است ، تو تنها کسی هستی که قبل از همه می گویی : میدانم دلت هوایم را کرده ، پس بشکن این غرور بیجا را ، بشکن و عاجزانه مرا بخواه...

اما چه کنم ، که آنقدر سنگ شده ام که برای گریه کردن هم از خودم خجالت می کشم ...

ای اشک تنهایم نگذار ... که بی تو میمیرم ...

روزی گریه زیر باران ... در امتداد خیابانی غریب را تجربه کردم ... آن اولین بار نبود ، آخرین بار نیز نخواهد بود ، برای چندمین بارِ بودنِ این حادثه لحظه شماری می کنم ،زیبا تر از آن لحظه در خاطرم نیست ...

وقتی که دردم را به جز خودم همه میدیدند...

یکی آه می کشید ، یکی افسوس می خورد،یکی دود سیگارش را فوت می کرد توی صورتم ،یکی چتری گرفت بالای سرم (یه چند نفری هم حرفای زیر رادیکال زدن،بی فرهنگ ها !!!)

حالا که خوب می اندیشم ،میبینم با تو بودن تنها لذتی است که همیشه منتظرش بودم ، هستم و خواهم بود ...

همیشه منتظر اشک شوق ، برای یک پیروزی شیرین ...

یا گریه ای برای تسکین دل شکسته ام خواهم بود ...

همیشه منتظرت خواهم بود...


 یه گلایه ی کوچولو ...

خوب امسال خبری از مربای بهار نارنج نیست ،وای از دست این برف ... ولی هر از گاهی از باغ همسایه رایحه ی خوش شکوفه ی بهار نارنج به مشام ما هم میرسه و این بار هم مرغ همسایه غاز شد!!!!!

یه پیشنهاد :

تو ایام عید فیلمی رو دیدم که هنوزم که هنوزه تو خاطرم مونده ، و تقریبا ترانه ها شو حفظ شدم بس که دیدمش !! sweeney todd  پیشنهاد امروز من اینه ... اگه واسه دیدنش دنبال دلیل میگردی ، همین کافیه که بدونی یه کار معرکه از تیم برتونِ ... البته با بازی عالیه جانی دپ ...

+ تاريخ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 17:28 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

تعبیر رویای من

(یا پس کی بزرگ میشم ؟؟)

 

ای بابا ...

این هزارمین باره که این خواب و میبینم ...

خودمم خسته شدم ، این دفعه دیگه کاملا مطمئن بودم که یه خوابه ..

وقتی مثل همیشه دوباره پریدم ... منتظر بودم که باز سقوط کنم ...

اما این دفعه نیافتادم . با خودم گفتم : نه مثل اینکه بعد از این همه سال بالاخره یاد گرفتم ... بالاخره یاد گرفتم چه طور پرواز کنم!!!

اولین بار و خوب یادمه :

داشتم می دویدم... مثل همیشه بلند بلند می خندیدم ... اما انگار یکی مدام بهم می گفت : تو می تونی .. قدم هاتو بلند تر بردار ..

چند لحظه بعد احساس کردم  کل وجودم داره به قانون جاذبه میگه ذ کّی ...

داشتم پرواز می کردم !

وقتی خواب پرواز رو میبینم دلم نمی خواد به این زودیا از خواب پاشم ... این خواب رو از بچگی میبینم ...

اون موقع یه چیزی تو مایه های بت من بودم .کلی با تشویق مردم حال می کردم ...

مامان میگه کله ات باد داره ... زیادی بلند پروازی ...

اما من احساس میکنم این یعنی زود میمیرم.

زود مردن اصلا هم بد نیست .اتفاقا بهتره !!!! من که از زندگیم راضی ام ، شاید خوش بخت ترین دختر نبودم ، اما تو زندگی بیست و اندی ساله ام تقریبا همه چیز رو تجربه کردم ،هم چیزای خیلی خوب و هم چیزای خیلی بد، اون چیزایی رو هم که تجربه نکردم ، حتما ارزش وقت صرف کردن رو نداشتن ..

با این حال امیدوارم یه روزی بشه بپرم ، حتی اگه شده به این قیمت که دیگه به زمین بر نگردم ...

+ تاريخ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:2 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

باز هم اردیبهشت کار دستم داد...

 

یه چیزی هست ...

یه چیز خیلی خیلی عجیب ، شایدم یه حس عجیب ...

مثل حس عجیب خوردن اولین نارنگی پاییزی ...

مثل حس عجیبی که وقتی چشمات رو به سنگ فرش پیاده رو دوختی ، باعث میشه ناخودآگاه خنده رو لبات بشینه ...(و البته کل ملت خیال کنن  خل شدی !!!)

مثل حس تنهایی ساعت 7 عصر ...

مثل دلتنگی من برای بارون بهاری ...(پس کو؟؟؟)

و اون زیبا ترین چیزی بود که دیدم …


 

گربه ها هم بزرگ شدن ، دیگه دوستشون ندارم ...

مثل اون سی و اندی خرگوش ... مثل اون همسترای کوچولو که کلی خاطر خواه داشتن ...

کاش پارسال همین موقع بود ، تازه داشتم می فهمیدم غربت واقعی چیه ... نه مثل حالا که به غربت میون هم شهری هام عادت کردم ...

کاش پارسال همین موقع بود ، وقتی که اولین بار تمام زیبایی شیطان کوه رو دیدم ...

تنها بودم ...

تنها دیدم ...

و چه لذتی داره این تنهایی ...

مامان میگه : چرا برای هر گندی که بالا میاری میگردی دنبال مقصر ؟؟؟

حالا هم مقصر این همه احساسات عجیب من اردیبهشته ... نه کس دیگه ای ...

 

+ تاريخ چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:41 نويسنده مریم

__________________________ ______________ ____________________

خوب،بد،زشت

 

تمام پاییز و زمستون رو منتظر این لحظه بودم ...

یادمه بچه که بودم (فکر نکنی بزرگ شدما ، هنوزم همون مریم کوچولوی 10-15 سال پیشم ) آرزوم این بود .. کاش می شد یه روزی از شر درس و امتحانا راحت میشدم و میزدم به کوه و بیابون .

اردیبهشت که میشه ، انگار طبیعت تموم انرژیشو، یهو به من بیچاره منتقل میکنه  ...

نمی دونم می تونی درک کنی ، یا نه ...

وقتی همه نشستن و دارن 4چنگولی غذا می خورن و درمورد سریال آب بندی شده ای که داره از تلویزیون پخش میشه نظر میدن ، من تمام خواسته ام  اینه که ، کاش میتونستم پیش گربه ها ... تو حیاط و زیر درخت آلبالو بشینم ....

چه طور آدما می تونن این همه زیبایی رو نبینن ...

اگه خواستی ازم اعتراف بگیری میتونی من و بندازی توی باغ پر از گل و شکوفه ...

اون موقع میشینم و در حالی که طبیعت ، آروم آروم داره هیپنوتیزمم می کنه ، تمام ریز و درشت روزگارم رو برات می گم.(یادت باشه باید تنها باشم ، اینم یه راهنمایی)

راستی ........ پارسال در یک همچین روزهای فرخنده ای از فرط بیکاری مفرط کلنگ این وبلاگ رو زدم ...

هنوزم نفهمیدم فایده ای داشت یا نه ...

یه چیزی تو مایه های راٴی ممتنع است ...

بنابراین جای تبریک و تحسین نداره ، جشن تولد مولد هم راه نمیندازیم (این جور جلف بازیا در شاٴن ما نیست...یا همون ... به ما نیومده  )


و اما:

 هر کسی بتواند در یابد قصد پلیدمان از نهادن این نام  بر این پست چه بوده ، نه یکی ، نه دو تا ، یک فروند جایزه از ما دریافت خواهد کرد ؟

(منظور شاعر: با توجه به متن بالا، خوب ، بد ، زشت ... چه می تونن باشن؟؟؟ )


+ تاريخ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:16 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________