تبليغاتX
""××دختر رودسری××""
دوست دارم مسافری باشم بی هیچ کوله باری از این دنیای گنگ...مسافر یک جزیره .. من باشم و یک دل و یک خدا

آن صبح ... آن نبرد ...

اشعه های خورشید با فضای اتاق دست به یقه شده بودند ،اتاق سیاه تر از همیشه به نظر می رسید .

انگار تمام تلاشش را می کرد تا مانع از ورود انوار طلایی خورشید به داخل شود .اما خورشید دوباره متولد شده بود و هیچ چیز جلودارش نبود ... جوان و قدرتمند تر از هر وقت دیگری می تازید .

فقط وفقط به آن می اندیشید که باید همه جا را فراگیرد ، همه جا حتی به تاریک ترین و مخوف ترین نقاط شهر سرک می کشید .

چشمم را آرام آرام باز کردم .

اما انگار فضای سنگین و سیاه اتاق با خشم به نور می نگریست .حسی به من می گفت : پرده را بکش و بگذار همه جا تاریک بماند .. آرامشی را که می خواهی در پس سیاهی میابی .. حساس ترین لحظه ی زندگی ات اکنون است .. بشتاب ، قبل از اینکه برایت تصمیم بگیرند خودت انتخاب کن .تمام روز را در تاریکی مطلق بخواب و از هیاهوی آدمیان به دور باش .. این خودِ آرامش است ...

خطوط طلایی و داغ خورشید خود را به شیشه پنجره می کوبیدند ، صداها هنوز در گوشم می پیچیدند .. اما این حرف ها ، حرف های من نبود .هیچ چیز برای من لذت بخش تر از دیدن درخشش اشیا زیر نور خورشید صبحگاهی نیست .

نمی خواستم وارد میدان جنگ شوم ، می خواستم همان طور که روی تخت دراز کشیده ام صحنه ی مبارزه را بنگرم .هیجان زده بودم .اولین باری بود که از نزدیک شاهد این نبرد بودم.

نتیجه اش را می دانستم ، اما  چگونگی اش برایم مهم تر بود .

میدانستم خورشید قهرمان هر روز است و اوست که با قدرت بی مثالش سیاهی را به تنگ و تاریک ترین نقاط می راند .

اما دلم می خواست شاهد معجزه ای باشم ، شاید امروز حق با تاریکی باشد .شاید او بیشتر مستحق این وسعت در زمان و مکان باشد ، نه خورشید.می خواستم به فضای اتاق تلقین کنم : تو برنده ای .. کافیست خودت را باورکنی ، برای یک بار هم که شده قوی تر از خورشید باش.با او بجنگ .. تسلیم نشو ،نگذار قدم به حریم شخصی ات بگذارد...

اما تاریکی کم رنگ و کم رنگ تر می شد : من باید بروم، تو انسانی برای تو غیر ممکنی وجود ندارد، ذات من آرامش و سکوت و وظیفه ام تاریکی و پوشاندن عیوب در شب هاست ، خورشید باید باشد ، نیرویی باید باشد تا تو را بلند کند و به تکاپو درآورد... تا دیر نشده عجله کن، بجنب ، پنجره را باز کن قبل از اینکه  آن را بشکنند ..

ناگهان صدایی سکوت اتاق را در هم شکست .شیشه پنجره صدها تکیه شده بود و اتاق روشنِ روشن...

 

یه روزی خدا زد پس سر ما و ما زود از خواب برخواستیم .. یک لحظه فضای اتاق این ریختی شد و منم احساس کردم تو سرزمین کارتون های والت دیزنی گیر افتادم .. اگه خدا هر روز همین کار رو بکنه و منم هر روز یه همچین دری وری هایی تحویل ملت بدم .. چی میشه ؟؟!!!

 امروز فرداست که از طرف انجمن ادبی رودسر بیان گوشم و بگیرن ببرنم  تا حسابی بازخواستم کنن...


قربون خدا برم ، چه کرده با هوای تابستون امسال ... همش بارونِ...

این عکس نشون دهنده ی اینه که تو خونه ی ما نه تنها با حیونا درست رفتار میشه بلکه گل وگیاه ها رو هم کلی تحویل میگیریم ...


غروب همون روزِ بارونی...


نکته امروز :

قابل توجه بعضی ها : گهی زین به پشت و گهی پشت به زین (همین جمله رو پس و پیش هم بخونی جواب میده!)

+ تاريخ شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 2:35 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

خوب،بد،زشت

 

تمام پاییز و زمستون رو منتظر این لحظه بودم ...

یادمه بچه که بودم (فکر نکنی بزرگ شدما ، هنوزم همون مریم کوچولوی 10-15 سال پیشم ) آرزوم این بود .. کاش می شد یه روزی از شر درس و امتحانا راحت میشدم و میزدم به کوه و بیابون .

اردیبهشت که میشه ، انگار طبیعت تموم انرژیشو، یهو به من بیچاره منتقل میکنه  ...

نمی دونم می تونی درک کنی ، یا نه ...

وقتی همه نشستن و دارن 4چنگولی غذا می خورن و درمورد سریال آب بندی شده ای که داره از تلویزیون پخش میشه نظر میدن ، من تمام خواسته ام  اینه که ، کاش میتونستم پیش گربه ها ... تو حیاط و زیر درخت آلبالو بشینم ....

چه طور آدما می تونن این همه زیبایی رو نبینن ...

اگه خواستی ازم اعتراف بگیری میتونی من و بندازی توی باغ پر از گل و شکوفه ...

اون موقع میشینم و در حالی که طبیعت ، آروم آروم داره هیپنوتیزمم می کنه ، تمام ریز و درشت روزگارم رو برات می گم.(یادت باشه باید تنها باشم ، اینم یه راهنمایی)

راستی ........ پارسال در یک همچین روزهای فرخنده ای از فرط بیکاری مفرط کلنگ این وبلاگ رو زدم ...

هنوزم نفهمیدم فایده ای داشت یا نه ...

یه چیزی تو مایه های راٴی ممتنع است ...

بنابراین جای تبریک و تحسین نداره ، جشن تولد مولد هم راه نمیندازیم (این جور جلف بازیا در شاٴن ما نیست...یا همون ... به ما نیومده  )


و اما:

 هر کسی بتواند در یابد قصد پلیدمان از نهادن این نام  بر این پست چه بوده ، نه یکی ، نه دو تا ، یک فروند جایزه از ما دریافت خواهد کرد ؟

(منظور شاعر: با توجه به متن بالا، خوب ، بد ، زشت ... چه می تونن باشن؟؟؟ )


+ تاريخ یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:16 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

 

من و این همه مسافر ... محاله ، محاله ، محاله ...

 

 

 

 

فکر کن ، یه روز صبح که از  خونه میزنی بیرون ، جلوی در خونتون ، یا سر پارک محله تون  شونصد تا چادر و کلی آدم ناشناس ببینی ...

 

ایران 22 ، ایران 11،ایران 91 ، ایران 68،دوباره ایران 22 ، ایران 56(آخیش..بالاخره یه هموطن!!) ، ایران 44 و الی ما شاالله ایران  ...   چه خبره تو جاده ها...

تعطیلات عید که میشه ، با ید حواست حسابی جمع باشه ...

 

تقریبا تو سطح شهر به جز مغازه دارا ، بقیه خارجی محسوب میشن (حالا یا خارج از شهر، یا خارج از استان ، و یا شایدم خارج  ازکشور.. در هر صورت کلهم خارجی تشریف دارن!!!)

طوری که هم شهریت بهت میگه : آخی..... شما هم از تهران میاید ؟ مسافرید ؟

میتونی به 2 صورت جوابشونو بدی :

یا بگی :

بعلههههههههههههههههههههه ،از تهران مییییییایییییییییم، وایییییییییییی چقدر آب و هوای اینجا بده ه ه ه ه ، شما چه طوری تو این همه رطوبت نفس می کشیییییییییییییییییییییییین ؟!!!

(که اون موقع خدا می دونه آخر و عاقبت این همه ناز ونوز چی میشه )

و یا میتونی بگی :

 بوووووووووووووشوووووووو بینیم بابا ، تو د چی گونی ؟ هنم تره شله پلا کنما ... پیلوکوت...

(بعد طرف ممکنه حسابی جا بخوره و یک روز تمام به خودش بخنده که چه اشتباه فاحشی مرتکب شده ،حالا هر خانوم خوشگل با شخصیتی که نباید حتما تهرانی باشه)

اگه یه دختر خانومی رو دیدی که 45 دقیقه از یه گاو دورگ محلی بی قد و قواره فیلم میگیره و بعد با کلی ذوق و شوق بر می گرده پیش فک و فامیلش و میگه من یه گاو دیدم ....... نباید زیاد شکه  شی ... یحتمل اولین باره که میاد شمال.

این روزا شمال حال و هوای دیگه ای داره ... البته خوش به حال اونا که یه مسافرتی رفتن ، ما که موندیم خونه و مهمون داری کردیم و دم نزدیم ...

ولی خداییش دیدی دم عید یا وقتی که چند روز پشت سر هم تعطیل میشه ، همه با بچه های شمال چقدر مهربون میشن ؟یهو یادشون میوفته که ... بعلههه ، یه زمانی یه دوست شمالی داشتن (مخصوصا این پایتخت نشینا..)  و بعد از شونصد سال زنگ میزنن و میگن : ....فلانی چه طوری؟ یهویی دلم هواتو کرد ، می خوام بیام ببینمت... هستی دیگه ؟ ....

حالا تو تلویزیون هی چپ و راست هندونه میذارن زیر بغلمون ، که : به به .... به به .... چقدر این هم وطنای شمالیمون مهمون نوازن .. به ... به .... به به

 

یکی نیست آخه بگه ..... بابا مجبوریم مهمون نواز باشیم ... وقتی یکی چتر میشه ، دیگه چطور میشه جمعش کرد ؟!!!حالا ما میگیم بیاین، نه اینجوری آخه...

البته اینا همش شوخی بود ، اکثر مسافرا ، یا خودشون ویلا دارن ، یا اگه هم ندارن ،کم کمش هر خانواده یه چادرو دیگه دارن ...کاری هم به کار ما ندارن ، ما مخلص همشونم هستیم .... مهمونامون رو هم می فرستیم خونه ی مامان بزرگ .... خدا برامون حفظش کنه ... خیلی زن مهمون نوازیه  ...

هر کی میخواد بیاد اینجا بگه آدرس خونه مامان بزرگ رو بدم . . . 

 

+ تاريخ شنبه دهم فروردین 1387ساعت 16:6 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

 

گل پامچال...بیرون بیا ... احتمالا فصل بهاره !!!

 

 

 

 

و با سلامی دوباره ...

اولا حوصله ندارم سال نو رو تبریک بگم ... چون اطمینان دارم اینقدر این جمله کلیشه ای رو از این و اون شنیدی  و خواهی شنید که مثل من کلافه شدی...

ثانیا ...

یکی از عزیزام و از دست دادم...

 

ماجرا اینه که ( با عرض پوزش از استاد سلیمانزاده ، به استاد بکتاش نگید که از تیکه کلامش استفاده نا به جا نمودم !!!!) ... با مادر گرام مشغول خانه تکانی بودیم که به ناگاه دیدم مادر مشغول سر و کله زدن با یک کارتن خالیست !!!

 

رفتم جلو پرسیدم : چه می کنی ای مادر ؟؟؟

 

- اون گربه تپوله رفته این تو خوابیده حالا نمیاد بیرون ..میخوام کارتن رو بندازم بیرون ...

 

کمی که دقیق شدم دیدم ...ای دل غافل ... بیچاره پیشیه مرحوم شده ... و در آن لحظه بود که حس کردم یکی از بچه هام (!!!!!!!!!!) به دیار باقی شتافته ...

 

می دونستم کار کیه ... جای گلوله روی تنش بود(قضیه جنایی شد ) ...

 

خدا بگم این پسر همسایه رو چیکارش نکنه... حالا خونشون 4 تا درخت داره ... فکر میکنه تو جنگل زندگی می کنه ....این گربه های مادر مرده ی ما هم شیرآفریقایی هستن یحتمل !!

 

حالا من برای شادی روح اون مرحوم یه عکس از گربه ی یکی از آشناهامون میذارم ...

 

 


 

جمعه که بحث داغ کل ملت رای و انتخابات بود ... ما به همراه یک سری سر خوش!!! در ارتفاعات برف چال(فکر کنم اسمش همین بود) به سر می بردیم .

 

قبل از حرکت یکی از آقایون می گفت : احتمال داره بارون بیاد .. ولی مهم نیست ... شده از این شهر تو این روز فرار کنم و بزنم به بیابون ، اونم تو بارون ... این کار رو می کنم .. اما با این وضع اینجا نمی مونم .

 

حدس می زدم که اگه تو خونه بمونم روز وحشتناکی خواهم داشت ، وقتی برگشم و قیافه ی پر درد معصومه رو دیدم که به تلویزیون خیره شده ، به حس ششم خودم ایمان آوردم .

 

بعد از مدت ها با دختر عمه و برو بچه ها اونقدر خندیدیم که دست آخر به جای اینکه دچار زانو درد بشم و از درد پا بنالم ، فکم رو از درد محکم چسبیده بودم و می گفتم : تو رو خدا منو نخندونین ...

 

باز خوبه یه چند ساعتی از غم هام دور بودم...

 

خلاصه کسی تو تیم نموند که ما مسخره اش نکرده باشیم ، البته هیچ قصد و قرض خاصی نداشتیم ها ... ما تمام تلاشمون رو می کردیم که ساکت باشیم ،اما خودشون سوژه میدادن دستمون...

 

ولی آخرش من یکی بد جوری ضایع شدم ، طوری که فکر کنم جناب تایتانیک خان(بچه ها اینطوری صداش می کردن) دلش می خواست سر به تنم نباشه ... مهندس که نزدیک بود ، با خشم فراوان از دره پرتم کنه پایین !!!

 

نمی دونم این همه علاقه ، ناشی از چیه ؟!!

 

خلاصه خیلی وقت بود از کوه و طبیعت دور بودم .....که البته ..... دوباره برگشتم به اصل خویش .

 

هر وقت از کنار یه بوته ی گل پامچال رد می شدیم .. با هم زمزمه می کردیم : گل پامچال.. گل پامچال.. بیرون بیا......بیرون بیا ... فصل بهاره ..

 

و به این نتیجه رسیدم که احتمالا باید بهار نزدیک باشه !!!

شرمنده از پر چونگیم ..

چهارشنبه صوری  شاد و مهیجی داشته باشین ...

تا بعد ...

 

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 0:19 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

پاساژ دقتی 2 یا  بیمارستان 2000 تخت خوابی !!!!! مساله این است !!!

 

 

 

اول از همه ، فکر نمی کردم دوستام(خود تو و بقیه)اینقدر با معرفت باشن و درد من رو درد خودشون بدونن...

امروز تصمیم گرفتم یه کم چرت و پرت بنویسم ...

البته هنوز واسه در آوردن رخت عزا یه کم زوده

حال ناجور این چند روزم نمی ذاشت دور رو برم رو خوب ببینم ...

حالا که بهترم ، میبینم که به سلامتی تا کجا رفتیم تو گل و شل !!!!

البته منظورم کوچه و محله مونه ... بعد از قرنی اومدن زدن کل اون حموم قدیمیه کنار پاساژ دقتی رو کوبیدن و یه پی کندن به چه وسعت و عمق.....

نمی دونم می خوان پاساژ دقتی 2 بسازن !!!! یا یه بیمارستان 2000 تخت خوابی !!!!!

اما هر چی هست همه جا رو ریخته به هم ... مخصوصا با اون سر و صداهاشون (حالا من خیلی حال خوشی دارم )

حالا این طرف کوچه هم یکی عشق کرده یه باغی رو که 600 سال بی صاحب بوده بخره و شروع به ساخت و ساز کنه... کلی سر و صدا هم از این ور...

حالا اینا همه به کنار...

این اراذل و اوباش نمی تونن از این کوچه ی ما دل بکنن، حالا که کل محل رو کلی کامیون و سیمان و کارگر و مهندس گرفته ... بازم میان ، کتکت کاری هاشون ... سیگار کشیدناشون ... قرار و مداراشون ... رو وسط این بازار شام میذارن و ما می مونیم و یه اعصاب نیمه داغون.

حالا از آزار و اذیت های این لات و لوت ها محترم خلاص نشدیم که هیچ ... مجبوریم متلک های کارگران زحمت کش و محترم رو هم با جان دل پذیرا باشیم .....

 

ای خدااااااااااااااااااااااااااااا ...

و بنا بر همین دلایل دندان شکن ... من همین جا اعلام می کنم که رای نمی دم !!

این که نشد زندگی ...

حالا هم اگه خدای نکرده رفتم رای دادم ، یا یه جک کوتاه مینویسم ، یا خالی .... میفرستم بره .

حالا هی برنامه ی "مردم ایران سلام..." بیاد ، همه پرسی بذاره که : "ای ملت ، رای می دهید ؟ اگه نه ، آخر چرا ؟؟؟ برامون پیامک بفرستین نظراتون رو بگین "

لطفاَ یکی پیامک بفرسته نظر منو هم بگه ...(خودم نمی فرستم ، میترسم بریزن خونمون بیان ببرنم ...)

+ تاريخ شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 9:38 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

عاشورای برفی

 

 

 

 

 

دوستان گفتن زیاد ننویس . ما هم وبلاگ رو فتو وبلاگ نمودیم !!!

نمی خواستم تاسوعا و عاشورا بیرون آفتابی شم . اما مگه سر و صدا ها میذاشتن که تو خونه بشینم.خونه ات سر خیابون اصلی شهر باشه و نری 2 تا هیت عذاداری  ببینی؟!!! به جان ممد قصد خاصی نداشتم. دستاورد این حرکت عظیم چند تا عکس عاشورایی بود که وقتی ظهر عاشورا تو خونه کوچکی مرحوم بودیم معصومه زحمت کشید و گرفت .

 

 

کوچکی ها یکی از فامیل های دورمون میشن . رودسری ها میدونن اونجا کجاست . عاشق محیط قدیمی و صمیمی اون خونه ی قدیمی هستم . مردم دور تا دور حیاط میشینن و هیت های عزاداری دونه دونه میان و مرثیه ای می خونن ... زنجیری میزنن و میرن.

ما چون فامیلیم و صد البته پارتیمون کلفته !! میریم  تو خونه و از پشت پنجره به تماشای  مراسم میشینیم .

مردم بعد از چند روز تعطیلی یهو همدیگه رو یکجا !!! تو کوچه و خیابون  میدیدن و مدام در حال سلام و احوال پرسی بودن.

و البته موج سوم سرما در راه است .

به دنبال چندین روز خانه نشینی در روزهای برفی و بارانی ... مادر بالاخره اعتراضی کرد و باعث حرکتی دیگر شد ....

پدر برای کاری به یکی از روستا های املش میرفت . من و مادر هم جستی زدیم و خیلی خیلی غیره منتظره پدر را غافل گیر نموده و خود را در اتول افکنیدم و گفتیم : ما هم میایم ... ما هم میایم . پدر چگونه میتوانست در مقابل دو شیر زن حرفی به میان آورد ....

فکر کنم اسمش گرسک بود.تو تابستون معرکه است و البته تو زمستون هم زیبا .

بچه ها داشتن بازی می کردن. صداشون کردم : بچه ها میاین اینجا ازتون عکس بگیرم؟

یکیشون که عینک به چشم داشت ، فرار کرد !!! (مگه من چی گفتم؟) 2 تایه دیگشون واستادن جلوی خونه.

مامان صدام کرد : مریم بیا ... بابات اومد باید بریم ........

 

و باز هم رفتیم.

 

 


 


+ تاريخ یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 22:13 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

خدایا متشکرم ...

 

 

مرسی که نذاشتی برف بازی از یادم بره ...

 

ممنونم که گذاشتی امسال هم ، دور از چشم مامان یه گوله برف گنده رو بذارم تو دهنم و مزه ی عجیبش رو دوباره حس کنم.

 

ممنونم که درخت خوشگل و گنده ی توی میدون شهرداری رو دوباری سفید کردی.

 

ممنون که بهمون این فرصت رو دادی تا دوباره میمون برفی(آدم برفی سابق!!!) درست کنیم و باهاش عکس بگیریم ....

 

خدایا تو که اینقدر مهربونی...

تو که اینقدر منو دوست داری...

یه خواهشی داشتم ....

 

میشه فردا و پس فردا هم برف بباره؟

 

نه به جونه خودم درسمو خوندم ... ولی خوب اگه بباره و تعطیل بشیم بیشتر حال میده . همین یکی دو روز رو ...خوب؟

 

خدایا ....

 

این آفتاب دیگه کجا بود ؟

 

اصلا برف نخواستم .باهات قهرم....... میرم درسمو بخونم

 


 

 


 

 

+ تاريخ سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 10:33 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

عیده آقا فرهاد ... عیده ....

 

 

 

اولا سلام

ثانیا ... نزنین بابا ، منه بیچاره هفته ای یک بار کانکت میشم تو این یک بار هم باید آف هام رو چک کنم ، هم جواب نظر بدم، هم آپ کنم ، هم میل هام رو چک کنم ، هم سفارشاتم رو بدم ، هم دانلود کنم ، هم آپ لود کنم .... خدا یکی بگیره منو ..... حالا فعلا این آپ رو داشته باشین ، به جان ممد جواب نظره همتونو میدم ، هر چقدر که نظر دادی من واسه جبران دیر کردش تو برابر نظر میدم(به جانه عمه عصمتم!!!)

ثالثا .... عیده آقا فرهاد ... عیده .... چقدر این چند وقت عید تو عیده ؟!!! باز عیدتون مبارک .

رابعا .... عجب بیچاره ای شدم ها ..... مجبور شدم  شیرینی بگیرم برم سر کلاس ... حالا نمی شد من یکی سید نشم ؟!!! ولی خدایی خیلی هم سید بودن باحاله ( مخصوصا اگه مثل من مامان و بابات ، جفتشون سید باشن)

 

حالا برو بچه های رودسری پا نشن بیان از من بی پول عیدی بگیرن ..ندارم آقا جان ... ندارم .... این دست مو نداره ..... باور نمی کنی؟ بیا خودت ببین.....

خلاصه اینکه ، تو همه جای دنیا داره تو این روزهای قشنگ زمستونی که البته نزدیک کریسمس هم هست، برف می باره .... حتی جزایر قناری و آفریقای جنوبی .... به غیر از رودسر سیتی ....

باز هم خدایا ....... شکرت ........ ما که باغ و زمین نداریم ، جیگرمون خون شه ، حد اقل یه چند تا دونه بفرست پایین آرزو به دل از این دنیا نریم .....

 

یادش بخیر بچه بودیم با برفا قلعه ی یخی درست می کردیم ، عکسشم هست ، اگه ببینیش باورت نمیشه ...

انگار این تو این دوره و زمونه ، نرخ ناز آسمون هم بالا رفته .......

حالا ما فقیر فقرا چه کنیم ؟ !!!

 

 

 

در ضمن :

( ممکن این متن در طول 1 روز چندین بار عوض شه ... اگه  فردا اومد دیدی ، چه چیزه دیگه نوشتم تعجب نکن، چون معمولا اول انجام میدم ، بعد فکر می کنم ... پیدا کنید ، پرتغال فروش را !!!!)

 

 

 

راستی .... هم اکنون که آپ می نمودم ، شهرداری رودسر بازم از خودش خلاقیت در کرد و آسمان شهر رو نور باران کرد ... بازم گلی به جمالشون . اینم از آتیش بازیه شب عید !!


فقط دختر عمه بخونه :

این آدرس دختر داییته عزیزم (یاسمن خانم):

http://goleyash7.blogfa.com/

راستی زودتر یه وبلاگی یه ایمیلی ... چیزی افتتاح کن که منم اینقدر اینجا واست پیغام پسغام نذارم ...خوبی؟ آفرین گل لاکو .

+ تاريخ جمعه هفتم دی 1386ساعت 19:4 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

هلو کله !!!

 

 

 

هفته پیش پدر میخواست به جایی برود ... (یه روستای خوشگل و سر سبز..)

فرمود : خانواده ...اهل ...عیال...کودکان....نوجوانان و بزرگسالان عزیز...

 

اگه دوست دارین با من بیان اونجا...هم فاله هم تماشا ...

گفتیم کجا ؟  گفت "  هلو کله !!! " (اسمش ایهام داره ؟ نه ؟ )

همگی گفتیم : ااااااااااااااااا ....  اونجا ؟ این که همین بغله ...

پدر فرمود: اگه میاین بیاین ... من که نگفتم میریم مسافرت ،  گفتم از این خونه بزنین بیرون ...

اگه هم نمیاین که گفته باشم ... این آخرین قطرات بنزینمه ...  دیگه بیرون ، بی بیرون ها ...

خلاصه ، تنها فرد مشتاق بین جمع من بودم ...که با کله پریدم تو ماشین ... هوا هم بس ناجوانمردانه سرد بود ...

 

اما تنها حدف پلید من ، عکس گرفتن از محیط سرسبز و زیبای روستا بود .

جاتون خالی ... همچین که رسیدیم و دوربین رو در آوردم که مثلا عکس بگیرم ... دیدم ، زرررررررررررررشک . باتری هاشو مصی جون بعده استفاده  شارژ نکرده ...

مجبور شدم با گوشکوبم چند تا عکس بگیرم ... ای ... بد نشده ... من که از اون گلای سفید خیلی خوشم اومد..

بعد که کار پدر تموم شد ... یه سرم رفتیم رامدشت و تو ساحل دریا حسابی یخ زدیم .جونم در اومد تا از یه مرغ دریای عکس بگیرم...ولی همش پرواز میکرد و نمیذاشت ....

 

 

خلاصه ماجرا :(جمعه هفته پیش رفتیم هلو کله!!!)

نتیجه اخلاقی : قبل از زرت و پورت کردن ... اول حواستو حسابی جمع کن که خیط نشی !!

 

 

(در ورودیه  یه خونه ی  روستایی!!)

 

 

+ تاريخ جمعه دوم آذر 1386ساعت 15:10 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

پاییزه پاییزه ...

 

بالاخره .. پاييز داره خودشو تو رودسرم نشون ميده ...


با اينکه تمام طول پاييز و زمستون حياط خونه ي  ما با داشتن درختاي پرتقال سر سبز و زيباست ... اما خوب ...

پیشی کوچولو ......کنار درخت پرتقال


ديگه وقت اون شده که برگاي درخت آلبالو وگيلاس زرد بشن و بريزن .... و خرمالو ها کم کم  زرد و بعد نارنجي رنگ بشن .


پرتقالا دارن بزرگ و بزرگ تر ميشن و کم کم  تغيير رنگ ميدن ......
هيچ توجه کردي؟! بيشتر ميوه هاي پاييزي و تابستوني زرد يا نارنجي هستن !!!!
اينم از گربه هاي ما ....حالا نگید این چه گیریه دادی به این گربه ها ..

من عاشق گربه های شیطونی مثل اینام

 

 

 


ولي خودمونيم ....عکس هايي که معصومه از پيشي ها ميگيره يه چيزه ديگن ... بانمک و نو ...


من هر چي زور زدم يه عکس شفاف از اين گل بگيرم نشد....معصومه اومد ...دوربين رو ازم گرفت و سر 3 صوت اين عکس رو ازش گرفت!!!!

ببخشید که آپ این دفعه خیلی سنگین شد ... قبول دارم ...دفعه دیگه عکسا شو کمتر میکنم (این دفعه نتونستم جلوی خودمو بگیرم )... قربون همتون ...


منتظر عکس هاي بعدي ما باشيد...

+ تاريخ سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 0:26 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

 

دوباره پاییز اومد ...

با رنگ ها ی زرد و قرمز و نارنجیش ......

ایندفعه نمیخوام چیزی بگم ...........

فقط میخوام شما رو به دیدن طبیعت زیبای خدا تو این فصل رویایی دعوت کنم (خواهش میکنم تا لود شدن کامل عکس ها تحمل کنین )


نیمی بهار نیمی پاییز.....




کی گفته رز زرد جدایی میاره ؟... میخوام بدونم ...مگه گلها مثل ما آدما بدبین و کینه ای هستن که پشتشون این حرفا رو میزنن ؟

حالا این که یه رز سفیده



از هر چی بگذرم از این پیشیه فزولم نمیتونم بگذرم که ما شا الله با اون غذایی که میخوره روز به روز بچه ام قد میکشه ... آره خواهر


خوب دیگه ...شرمنده اگه آپ این دفعه اینقدر زرد و نارنجی بود ....

چه میشه کرد ...

متولد پاییز بودنم هم این دردسر ها رو داره دیگه

م