تبليغاتX
""××دختر رودسری××""
دوست دارم مسافری باشم بی هیچ کوله باری از این دنیای گنگ...مسافر یک جزیره .. من باشم و یک دل و یک خدا

 

مارمولک طلایی

 

 

قضیه مال 13-14 ساله پیشه ، شاید یه آب بندی با حال به نظر برسه ، اما واسه من اتفاق افتاده ...

 


 

 

عصر گرم و آرام یک روز تابستانی بود . بچه ها به دستور مادرشان خیار می چیدند تا بتوانند برای عصرانه نان و پنیر و خیار بخورند .کار هر روزشان بود. هانیه از همه کوچکتر بود ، 4 سال داشت.خیارنیمه رسیده ی سفید رنگی را گرفت و آن را  آنقدر محکم کشید که ساقه ی  نازکش  از بوته جدا شد و ریشه ی آن با کلی گل به صورتش خود .

شروع کرد به گریه کردن . بچه ها دورش جمع شدند . سامان 10 سالش بود . از همه بزرگ تر بود . محکم کوبید روی سر هانیه و گفت : خاک تو سرت ، این که نرسیده بود .چرا کندیش؟ برم به مامان بگم ؟

و هانیه جیغ و دادش بلند تر شد . سعید ، سامان را هل داد و گفت : چرا می زنیش؟ بچه ست دیگه ، خوشت میاد بگم مامان بزندت؟

سمیه گفت : مامانت داره صدات می کنه سامان . صدای مادر که با زهرا خانم ، مادر سیمه روی ایوان خانه نشسته بود به گوش می رسید .

-         سامان ...........  باز چه آتیشی سوزوندی؟ ......... زود باش بیا اینجا ببینم ........ سامان ......... مگه با تو نیستم بچه .؟؟؟

سامان هراسان گفت : اینو خفش کنین تا من بیام ... اگه چیزی به مامان بگین منم میگم همه خیارا رو خودم چیدم .

و دوان دوان از بین بوته های خیار و درختان میوه به طرف خانه دوید.

 

 

چند لحظه بعد ...

 

با گوشه آستینش صورتش را پاک می کرد ، معلوم بود که گریه کرده . چشمان و گونه هایش  سرخ شده بودند . سعید گفت : مامان زدت ؟

 - سامان هق هق کنان گفت : نخیرشم ... نزد . دعوام کرد.

سمیه گفت : مامانم نگفت می خواد بره یا نه ؟

- نه...

- نگفتن بریم نون و پنیر بخوریم ؟

- گفتن ... ولی من اول باید هانیه رو بزنم بعد  می ذارم شما برین .

سعید گفت : مگه نگفتی مامان تو رو نزده ... پس واسه چی می خوای بزنیش ؟ اگه بزنیش امشب به بابا میگم بهت پول تو جیبیتو نده .

- جرات نداری... منم پول تو جیبیه تو رو یواشکی برمی دارم و میرم همشو خرج می کنم .

- فکر کردی چون بزرگتری زورت بیشتره ؟ میبینی که قد من از تو هم بلند تره ...

- دروغ میگی ... من بزرگترم . قدمم بلند تر از تو ا ..

سعید کنار سامان ایستاد و دستش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت : بیا قد بگیریم ببینیم کی بلندتره ، اگه من قدم بلند تر بود تو نباید هانیه رو بزنی ....

سمیه گفت : راست میگه ... قد تو کوتاه تره سامان.

سامان خشمگین دستش را بلند کرد و روی نک پایش ایستاد ... سعید داد زد : نه این طوری قبول نیست ، پس منم رو انگشتام وا میستم ...

سعید و سامان با تمام نیرو سعی می کردند خودشان را بالاتر بکشند ، سامان دلش می خواست بلند تر باشد  اما سعید که 1 سال از او کوچکتر بود ، قد بلند تری داشت . غرورش پیش سمیه می شکست .دلش می خواست سمیه با صدای بلند بگوید : سامان تو بلند تری .... اما ....

- بفرما سامان خان ، نگفتم سعید بزرگتر از تو اِ ..

- بزرگتر نیست ، قدش یه ذره بلند تره ... اصلا به شما چه که من کوتاه ترم ، برین پیش ماماناتون....من دیگه با شما بازی نمی کنم .

سعید دست هانیه را گرفت و گفت : بیا بریم ... این بازم دیوونه شده ، مامان باهاش دعوا می کنه ، میاد داد و فریادشو سر ما میزنه ...

اما هانیه روی زمین نشسته بود و از جایش بلند نمی شد .انگار با یک آهن ربای قوی به زمین وصل شده بود ..

- اِ ... پا شو دیگه ، چرا چسبیدی به زمین . اون آشغالا رو بنداز بریم ...

سمیه گفت : چی تو دستشه ؟

سعید نشست تا خار و خاشاکی را  که هانیه با علاقه زیاد در دست گرفته بود، ببیند .

- اَه اَه ... داره تکون می خوره ... این دیگه چیه ...

سمیه گفت : چی تکون می خوره ؟

هانیه بلند گفت : ماره ... بچه مار ...

سامان مثل برق گرفته ها پرید روی سر هانیه و هر چه که در دستش بود را کشید طرف خودش .هانیه دوباره شروع کرد به گریه کردن  : ماره خودمه ... بده بهم ... ماله منه ....

سامان گفت : این که مار نیست ...

چیزی باریک و سبز رنگ از میان دستانش سر خورد و روی زمین افتاد . مدام تکام می خورد و به خود می پیچید . انگار مار بود یا یک کرم ،برای بچه ها که اولین بار بود، دم قطع شده ی  یک مارمولک را میدیدند ،چیز عجیبی به نظر می رسید .  هانیه خیزی برداشت تا بگیردش ، اما سامان جلویش را گرفت و گفت : نه دست نزن ... کثیفه .

سمیه گفت : چرا اینقدر تکون می خوره ؟ داره میمیره ؟ پس مارمولک کو ؟ نکنه اونم مرده ؟ 

سعید گفت : شاید مارمولکا وقتی دمشون کنده میشه میمیرن .

سامان گفت : چقدر شماها خنگین ... نمی میرن . مارمولکه از صدای گریه های این دختره در رفته ... دوباره دم در میاره .

بعد با یک تکه چوب دم مارمولک را که کمی آرام تر شده بود وارسی کرد . – خوب دیگه داره قدرتش تموم میشه ... یکی از همکلاسیام می گفت ، اگه دم مارمولک رو خاک کنیم ، چند روز بعد بریم همونجا رو بکنیم ، سکه پیدا می کنیم ...

سمیه گفت : تبدیل میشه به سکه ؟!!!!! دورغ میگه ... مگه میشه ؟

سعید گفت : شاید راست باشه .ما هم همینجا خاکش می کنیم تا فردا ببینیم سکه میشه یا نه .

سامان گفت : پس بریم دو تا مرمولک دیگه هم پیدا کنیم و دما هاشون رو بکنیم و بذاریم زیره خاک ...

سمیه گفت : برو بابا ... تو فقط از این کارا خوشت میاد ، سعید به حرفش گوش ندیا ، مامانم گفته حیونا رو نباید اذیت کنیم ، و گرنه خدا ما رو تو جهنم میسوزونه .

سامان گفت : مامان منم اینو میگه ، اما مارمولک که حیون خوبی نیست . منظوره اونا مرغ و خروسا هستن.حالا یه دفعه اشکالی نداره .اینجوری اگه تبدیل به سکه بشه نفری یه سکه بهون میرسه .ولی نمی دونم سکه اش چند تومنی میشه !!

سعید گفت : خدا کنه 25 تومنی باشه .اون موقع منم یه 5 تومنی میذارم سرش میریم یه پفک می خریم .

سمیه گفت : آره ،خیلی خوبه ...  پس خاکش کنین .

سامان گفت : یعنی دیگه مارمولک نگیرم ؟

سعید گفت : حالا بذار ببینیم حرف دوست تو اصلا راست هست یا نه ...  بعدا برو مارمولکای بیچاره رو بگیر...

سامان گفت : اگه دورغ بگه میزنمش ...

مشغول کندن زمین بودند که تکانی میان بوته های تمشک پشت سرشان  احساس کردند. سامان گفت : سعید برو ببین کیه ... اگه رضا بود ، یکی بزن تو سرش بهش بگو حق نداره به کسی چیزی بگه ... وگرنه می کشمش...

بچه ها دم مارمولک را دفن کردند و راضی از بازی جدید آن روزشان به خانه برگشتند تا عصرانه ای بخورند و قصه را برای مادرانشان تعریف کنند.

چند روز بعد ...

سعید و سامان وسمیه ، به محلی که دم مارمولک را درآنجا دفن کرده بودند رفتند .

کاغذ ی روی زمین بود . در همان جایی که زمین را کنده بودند ، و یک تکه سنگ رویش بود.سامان کاغذ را برداشت و خواند :

" چون بچه های خوبی بودید و مارمولک های دیگه رو اذیت نکردین ، خدا هم به هر کدوم شما یه پاداش خوب میده ، سعید و سامان هم از این هفته به پول تو جیبیشون اضافه میشه ...

البته به شرط اینکه ، قول بدن با هم مهربون باشن و حیوونا رو اذیت نکن."

سمیه گفت : قبول نیست ، یعنی چی ؟ پس من چی ؟ ...

و شروع کرد به کندن زمین .سامان پوزخندی زد و گفت : خدا دخترا رو دوست نداره ...

سمیه که نزدیک بود گریه اش بگیرد ، گفت :هه هه هه ،فکر کردی خیلی با نمکی ؟ فکر کنم خدا فامیل شما باشه ... اصلا مگه خدا نامه می نویسه ؟

سعید گفت : راست میگه ،مگه خدا بیکاره واسه ما نامه بنویسه؟... حتما کار مامان و باباست ...

در همین لحظه سمیه بلند فریاد زد : ایناهاش... سکه اینجاست ...

سامان نزدیکش رفت و گفت : کو ؟.......کجاست؟........ راست میگی؟....... ببینمش .....

سمیه سکه ی 25 تومانی را نشانش داد و بعد آنرا محکم گرفت توی دستش و گفت : حالا که پول تو جیبی شما بیشتر شده ، اینم مال منه...

سعید گفت : باشه ، قبوله ...

سامان گفت : نه ، چی چی رو باشه ؟ بده ببینم ...

داشت به طرف سمیه می رفت که سعید جلویش را گرفت و گفت : سامان یادت رفت ؟ اگه با هم مهربون نباشیم ، خدا کاری میکنه که پول تو جیبیمون اضافه نشه ها... بذار سکه رو برداره...

سامان نگاهی به نامه ای که در دستش بود انداخت و خندید.

 


و اما حرف خودم :

 

داستانش واقعیه(البته منهای اون نامه ی کذایی!!!) ، اما شخصیت هاش نه...

 

ما 3 تا پسر و 5 تا دختر بودیم ، اما چون داستان کوتاه جای این همه شخصیت رو نداره خلاصه اش کردم .حالا فکر کنین به ما 8 نفر فقط یه سکه رسید .

 

خلاصه نفهمیدم ، مامان و بابا  دلشون واسمون سوخته بود  و اون  سکه رو اونجا گذاشته بودن ، یا اینکه اون یارو هم کلاسی دختر داییه ما  واقعا راست می گفته ...

 

اصلا چه طوره خودت یه بار امتحان کنی ...

 

نظر شما چیه ؟

 

 

+ تاريخ شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 10:34 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________

مریم لندن می نویسد

 

 

بعله .... در خانه نشسته بودم ... نه نه ، ننشسته بودم،  از اونجایی که شب بود ، مشغول خفتن بودیم که به ناگاه از خواب برخواستیم و دلمان خواست که یک سری چرند و چولا از خودمان تولود(تولید سابق) کنیم.

سابق بر این می نوشتم ...

شعر، رمان ، نیمچه رمان ، پاپیون ( هر از گاهی ) ، داستانک ، شعر و غزل و مزل و .......

مجبور نیستی بخونی هر کسی واسه دل خودشون می نویسن . تو هم اگه خوندیش ، واسه دل خودت بوده که خواستی بخونیش........

 

حالا این یکی رو فعلا تحمل کنید تا فردا و فرداهای بعدی که ان شاالله دست خطم بهتر بشه !!!

کسی  غلط املایی ، دستوری ، تایپی.... پیدا کرد ما رو بی خبر نذاره !! فدای همهتون.


جواب تمام نظرات به صورت بیسیار بیسیار زیبایی داده خواهد شد.

داستان رو تو دامه نذاشتم ... گفتم شاید بعضی ها حال کلیک روی ادامه مطلب رو نداشته باشن


 

 

 

 


 

بستنی

 

یک  ربعی می شد که آنجا بود . به ساعتش نگاه کرد ، هنوز همان 5 و 45 دقیقه بود .یک ربع ؟!! زیاد هم بد نبود ، اگر نگار الآن می آمد بهترین رکوردی بود که تاحالا برای بد قولی داشته . تا قبل از این نیم ساعت یا یک ساعت هم می توانست دیر کند ، "می توانست " برای اینکه همیشه حق با او بود . با خودش فکر می کرد که نگار می تواند یکی از خودخواه ترین دختراهای روی زمین باشد . چون حتی برای تاخیرش معذرت هم نمی خواست و البته حاضر هم نبود غر و لند های او را بشنود . اما با این حال ، نگار ، موجودی نبود که کسی بتواند برای همیشه از او متنفر باشد . یک دوست قدیمی بود و باید هم یک دوست باقی می ماند . این به خاطر قولشان به همدیگر بود .قولی که وقتی همسایه دیوار به دیوار بودند به هم دادند.

   پیش خودش به او یک دقیقه وقت اضافه داد و دعا کرد هر کجا که هست ، زودتر برسد.

پسر دایی پدرام ، دختر عموی مادرش و همسایه مادر بزرگ و .... اگر کمی دیگر آنجا می ماند ، معلوم نبود چند نفر دیگر از دوستان و فامیل و اقوام را ببیند و به همه ی آنها جواب پس بدهد ،  از آن بدتر ، معلوم نبود بعد از اینکه او را جلوی یکی از پاساژ های شلوغ شهر دیدند ،  دوباره چه سلسه صفحه هایی پشت سرش خواهند گذاشت !!!

به ساعتش نگاه کرد : 5 و 46 دقیقه . خوب دیگر ، 1 دقیقه فرجه ی اضافه به پایان رسید ، دیگر باید می رفت .تصمیم گرفت اینبار کمی جدی تر با دوستش رفتار کند . باید به او می فهماند که دیگر وقتش رسیده ." وقت آنکه بزرگ شود و از دنیای فانتزی و پر از غرور خودش بیرون بیاید."

اما یه چیزی ته دلش می گفت : بساز سیما .... نگار عوض بشو نیست .ترک عادت ، موجب مرضه !!!

آه بلندی کشید . راهش را گرفت و رفت . حد اقل از شر نگاه های  عابرین و مغازه دار های راحت  می شد.

-         اولین کاری که می کنم اینه ... زنگ میزنم خونشون .به مامانش میگم که فردا لازم نیست بیاد دنبالم.بره یکی دیگه رو پیدا کنه، من که بیکار نیستم ، همین حالاشم کلی از درس و زندگیم زدم ... فقط به خاطر این خانم خانوما .... اما دیگه از این خبرا نیست ، من دیگه نیستم .آره .همینو میگم.

هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود  که یهو احساس کرد کسی به سرعت به طرفش می دود .اگر حس ششمش به دادش نمی رسید و بر نمی گشت . شاید افتضاح به بار می آمد ، آن هم هیچ جای شهر نه !! در همان شلوغ ترین خیابان و جلوی شلوغ ترین پپاساژ شهر.

نگار جمعیت را با تمام توانش کنار میزد.هر کسی چیزی بارش می کرد.اما انگار هیچ کدام از آن حرف ها را نمی شنید. لبخند همچنان روی لبانش بود.و بلند صدا می زد : سیما ... رسیدم سیما .... صبر کن ، تو رو خدا ....

همین که  سیما برگشت ، نگار بدجوری سکندری خورد و یک راست خودش را در بغل سیما انداخت.همه نگاهشان می کردند . سیما سرخ شده بود .نگار  بلند بلند ......می خندید .  

-         وای چه با حالا بود ... اگه برنگشته بودی من میافتادم رو تو ، بعد معلوم نبود دوباره کجات می شکست ، دستت ، پات ، یا مثل اون دفعه لگنت ....

این را که گفت  ، سیما دستش را گرفت جلوی دهانش و او را با خود به طرف کوچه ی کنار پاساژ که کمی خلوت تر بود کشاند ...

-         تو دیوونه ای ... هزار دفعه بهت گفتم ، وقتی از این ضایع بازیها توی خیابون در آوردی ... حد اقل بلند بلند نخند. مثله اینکه نمیفهمی ؟ نه ؟

نگار همچنان می خندید. محکم به شانه سیما زد ، طوری که سیما دردش را احساس کرد و گفت :

- بیخیال بابا ، کی ما رو میشناسه ... بزن بریم   3-4 ساعت دیگه تاریک میشه  .... من حال و حوصله ی پشه ها رو ندارم ..... بریم که کلی کار دارم ....

- نمیام . خودت برو

سیما داشت از کوچه خارج می شد.نگار در حالی در یک دستش کوله پشتی و در دست دیگرش بوم نقاشی را گرفته بود ، نا باورانه به او نگریست .

-         کجا میری ؟ چی شده ؟ بازم دیر کردم ؟ خیلی خوب ، دفعه دیگه زودتر میام.

سیما سر جایش خوشکش زد . یک لحظه تمام صداهای جمعیت دور و برش توی سرش پیچید و احساس کرد دنیا دور سرش می چرخد.بعد از این همه انتظار و این همه خراب کاری.... بار اولش که نبود ، در ضمن به خودش قول داده بود که دیگر این آخرین بار باشد.اگر نگار پایبند به هیچ قول و قراری نبود ، سیما بر عکس او سختگیرترین فرد در این گونه مسایل بود . شاید اگه سیما به نگار قول دوستی تا پایان عمر را نمی داد ..... نگار هزاران بار او را رها کرده بود.

آرام روی زمین نشست و به دیواری که کنارش بود تکیه داد . نگا ر کوله و وسایلش را رها کرد و  به سمتش دوید .با پشت دستش ، پیشانی  سیما را لمس کرد .

-         تب که نداری ... مامانت گفت تبت قطع شده  واسه همین گفتم بهت بگه که بیای.سرت درد می کنه ؟

-         نه

سیما آرام چشمانش را بست.نگار با انگشتانش ، پلک های او را به زور باز کرد و گفت : آها ، بازم ناهار نخوردی ، ضعف کردی. یه لحظه صبر کن .... دوید طرف وسایلش ، آنها را برداشت و به طرف بوتیکی که سر کوچه بود رفت .

سیما صدا ها را می شنید .

-         سلام آقا ... ببخشید میشه من وسایلمو بذارم اینجا ، دوستم حالش خوب نیست ، صرع داره ، تو کوچه غش کرده ، بعد از اینکه رسوندمش خونه میام و وسیله هامو می برم.

-         مشکلی نیست خانوم . اگه کمک می خواین ، بیام ....

-         نه ممنون . خودم میبرمش .

نگار دوید طرف سیما و گفت : پاشو ، بریم . می رسونمت خونه .و بعد دستش را گرفت و بلندش کرد .

زیر کتفش را گرفته بود با هم آرام آرام میرفتند . صدای زنی را که داخل بوتیک بود  می شنیدند : دختر بیچاره ... این که سن و سالی نداره ...

سیما هر لحظه خشمگین تر از قبل می شد.

-         چرا دورغ گفتی ؟

-         کی ؟ من ؟

-         پس کی ؟ آخه من صرع دارم آدم سالم  ؟

-         اینجوری با حال تر بود آخه ...             و لبخندی از روی رضایت زد .

سیما باز هم آه کشید . " پس این بچه کی بزرگ می شود!!! "

به یک آبمیوه فروشی رسیدند .

-         بیا یه دقیقه بشین اینجا .... برات یه آب انار خنک بگیرم ، بشین حال کن .

-         نمی خواد ، بریم

-         حرف نزن .فعلا که فرمونت دست منه .بپیچ اونور.

کمی بعد ....

-         خسته نباشید آقای محمدی ، بی زحمت 2 تا آب انار و 2 تا کیک .

-         سلامت باشی  دختر جان .باز سر این طفل معصوم چه بلایی آوردی.

-         به خدا هیچی ، چرا هر چی میشه میندازین گردن من بیجاره ؟

-         خدا عاقبت این کاراتو به خیر کنه دختر جان ...

نگارهم رفت بالا، در لژ خانوادگی کنار سیما نشست  و گفت :

-         بازم ناز و نوز کردی و نذاشتی  نقاشیمو بکشم . اما اشکال نداره . اگه مامانم اینقدر کله شق نبود ، نقاشی کشیدنم رو هرگز اینجوری ازش مخفی نمی کردم ....  آهی کشید و ادامه داد : و شاید هم هرگز لازم نبود تو به مادرت به دروغ بگی که میری کلاس ...

برای یک لحظه سیما احساس کرد که نگار واقعا جدی صحبت می کند، و البته این خیلی غیر عادی بود !! یعنی بازم نقش بازی می کرد ؟ اصلا بائرش نمی شد.

آقای محمدی آب میوه ها و کیک ها را روی میز گذاشت و گفت : سیما جان ، می خوای زنگ بزنم فرشته بیاد دنبالت ؟

-         نه دایی جان ، چیزیم نیست ، نمی خوام مامان نگران بشه .

-         باشه .هر جور دوست داری.

نگار گفت : حالا که نمی تونیم مثل همیشه بریم پارک ، چطوره همینجا شروع کنیم؟ها؟

سیما دستانش را جلوی صورتش گرفت و شروع کرد به گریه کردن . نگار  گفت : جدا ؟ پس موافقی ؟ ولی ....... وای .... خدا جون ، اصلا یادم نبود.وسایلم رو گذاشتم پیش اون یارو. صبر می کنی برم بیارمش؟ ؟  مرسی....... می دونستم قبول می کنی.... تا اون موقع به گریه ات ادامه بده ؟ خوب؟ قراره امروز حالت های مختلف چهره گریون و غمگین رو طراحی کنم. ممنون سیما . یه دونیا دوست دارم ....

 

و مثل برق از روی صندلی اش بلند شد و سیما را بوسید ، پله ها را دو تا یکی  به سمت پایین پرید و دوان دان از آنجا خارج شد.در حالی که می رفت بلند گفت : آقای محمدی یه بستنی میوه ای و  یه شکلاتی  برای سیما ببرید .... به حساب من ، الآن میام.

آقای محمدی با تعجب به نگار نگاه کرد.

سیما عصبی بود.روحیات درونی نگار هیچ تطابقی با آرامش و نظم و وقار سیما نداشت. اما چیزی که مبرهن بود...این بود، که سیما هرگز نباید قولش را فراموش می کرد.همه او را با این خصایصش می شناختن.... " خوش قول ... با معرفت" او نباید دوستیشان را به هم می زد، این را مدام با خودش تکرار می کرد.با گوشه آستینش اشک های رو صورتش را پاک کرد و با خودش گفت : خوب ، دوستیمونو به هم نمی زنم ... اما بعد از این همه سال یه کم استراحت ، یه مرخصی کوچولو ، یه قهر چند روزه ...... به خدا قول میدم ، زود باهاش آشتی کنم.... نگار خود خواهه ، اصلا به فکر من نیست ، حتی حالا که حالم خوب نیست بازم دست از کاراش برنمی داره....

سیما داشت خودش را تبرعه می کرد.با خودش کلنجار می رفت ...مجبور بود این کار را بکند.

-         خدا حافظ دایی جان.

-         داری میری ؟ تازه داشتم برات بستنی هایی رو که گفته بودی میاوردم ..

-         بستنی؟ من ..... آه بلندی کشید و ادامه داد : شرمنده دایی جان، باید برگردم .

-         پس دوستت چی ....؟

نگار کمی بعد دوان دوان رسید. در حالی که نفس نفس می زد ، وارد مغازه شد.داشت از پله ها بالا می رفت که....

-         نرو ... سیما رفته.

نگار همان جا روی پله ها نشست.بوم نقاشی و کوله پشتی اش را رو زمین گذاشت و گفت : چرا؟

-         نمی دونم.

-         رفت خونه ؟

-         اوووووووم .... آره .فکر کنم گفت میره خونه .من تازه داشتم واسش بستنی می بردم.

-         جدا؟ خوب بستنی ها رو میشه بدین به من؟؟ میرم خونشون.

-         اما ....

-         ممنون آقای محمدی.

بستنی ها را جلوی چشم آقای محمدی قاپید و با وسایلش به طرف بیرون دوید.ولی ناگهان متوجه پیر مردی شد که بیرون از مغازه ، روی یک سه پایه نشسته بود و سعی می کرد روکش براق روی بستنی لیوانی را باز کند.عینک درشت و عجیبی به چشم داشت.لاغر اندام بود، با یک کلاه لبه داره  با نمک.بهترین سوژه برای نقاشی.... نگار نباید این صحنه را از دست می داد . رفت جلو و گفت : ببخشید، حاج آقا . می خوان کمکتون کنم ؟

-         پیر مرد با دهانی باز فقط به او نگاه کرد.

نگار بستی را از دستش کشید و گفت : اه .... این بستنی به درد نمی خوره. بیا ... اینو شما بگیر... فقط میشه همینجا بشینین؟

بعد بستنی هایش را دست پیر مرد داد.بوم نقاشی اش را گذاشت رو به روی  پیر مرد و با لبخندی حاکی از رضایت شروع  کرد به نقاشی کشیدن.انگار نه انگار که سیما او را گذاشته و رفته ، انگار نه انگار که سیما از دستش ناراحت شده و ....

پیر مرد که متعجب شده بود ، با دهانی باز به او و بستنی ها می نگریست.

همه با تعجب به نگار نگاه می کردند که بساط نقاشی اش را وسط پیاده رو پهن کرده بود . مردم پچ پچ کنان از کنارش رد می شدند.

-         پس چرا منو نگاه می کنی حاج آقا ؟ بستنیتو بخور....

آقای محمدی متوجه او شد و جلوی مغازه ایستاد.دستش را به کمرش زد و با لبخند گفت : خوب اینجوری بهتره ... حد اقل اطمینان دارم که بلایی سر سیما نمیاره....

 

+ تاريخ پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 23:5 نويسنده مریم |

__________________________ ______________ ____________________