X
تبلیغات
""××دختر رودسری××"" - دلتنگی های من

""××دختر رودسری××""

دوست دارم مسافری باشم بی هیچ کوله باری از این دنیای گنگ...مسافر یک جزیره .. من باشم و یک دل و یک خدا

تموم شد

 

یادمه اولین باری که یه چیزی نوشتم تو این وب یه روز گرم اردیبهشتی بود . اصولاً همیشه شروع اتفاقات جالب زندگیم از اردیبشهت بوده.روزی  که هنوز هوای آسمون دلم خاکستری نشده بود . نمی دونم شایدم خواب بودم و هنوز از خواب بیدار نشده بودم . یه چیزی تو مایه های نئو توی قسمت اول ماتریکس.وقتی که از خواب بیدار شد و زشتیه دنیای واقعی رو دید!

یادمه روز اول دو یا سه بار  مطلب نوشتم واسه وبلاگم ،دستِ آخر یکی اومد نوشت:  چه خبرته حول برت داشته!!!

همچینه همچین هم وبلاگم تاریخی و قدمت دار نیست، اما کلی زندگی میکردم با این یه تیکه روزنامه دیواریِ خودم. یه زمانی عجب برو و بیایی بود اینجا ! خودمم وقتی بهش فکر می کنم هم خنده ام میگیره ،هم تعجب می کنم.مثل حالا نبود که شونصد سال یه بار بیام و یه چیزی محض رضای خدا  بنویسم و برم پی کارم و شونصد سال دیگه با همون شهاب سنگی که باهاش رفته بودم بر  گردم و نظرات رو تائید کنم و اگه وقت شد جواب دوستامو بدم.میدونم این آخرا بچه ی خوبی نبودم

اصلاً انگار اون موقع هم سرعت اینترنت بالا تر بود ، هم حال بنده بیشتر ، هم اینکه خیلی علاف تر از حالا بودم(توهین نشه به دوستای وبلاگ نویسم،اینجا منظور فقط و فقط خودمم )از همه مهم تر اینکه یه چیزی تو زندگیم کم داشتم . یه چیزی که سعی می کردم اینجا پیداش کنم .یکی که بخونه و بشنوه، یکی که دردامو بهش بگم و اونم کمکم کنه ، درکم کنه و نظرشو بگه...

تموم حرفای دلم رو ، اونایی که نه میشد به هم کلاسی گفت ، نه به دوست ، نه به خواهر و... می نوشتمشون اینجا.

نمی دونم چرا تو ایران اینقدر این والدین محترم درگیرن با این دنیای مجازیه جوونا و نوجوونا. صدا و سیما که اصولا مهم ترین رسالتش اینه که به بچه ها بگه اینترنت و چت و وبلاگ چیزای بدی هستن و خطر دارن و دستو اوف می کنن... نمی دونم شایدم واقعاً خطر دارن و ما بی خبریم.البته بنده که موهامو همینجوری الکی الکی تو آسیاب سفید نکردم ،پای نت پیر شدم ننه،با این حال  از این چیزای بد بد ندیدم.

تنها چیزی که میدونم اینه که این وبلاگ رو دوست داشتم ،خاطرات قشنگی باهاش داشتم و دوست دارم مثل یه دفترچه ی خاطرات قدیمی ازش مراقبت کنم.

شاید دیگه مطلب تازه ای ننویسم.شاید هم بعداً دلم خیلی براش تنگ بشه و یه شب مثل معتادا دوباره پاشم برم که بنویسم،اما  نه ...دیگه واسه آپ کردن نیام.مثل یه دوست میام و فقط به وبلاگ دوستای خوبم سر میزنم.اونایی که شریک غم و شادیام بودن و وجود خسته ام رو تحمل کردن.البته شونصد سال یه بار... یهو دیدی همین شونصد سال یه بار هم finish شد!

اصلاً قصد گریه و زاری راه انداختن رو ندارم،هدفم این بود بیام یه Good bye party  راه بندازم و بعد برم پی کارم .میوه و شیرینی که نداریم ، اما خودتون یه جوری از خودتون پذیرایی کنین.اگه هم خواستین برام آرزوهای خوب خوب بکنین.

امیدوارم چند وقته دیگه که میام اینجا،کلی وبلاگ جدید با اسم دختر رودسری ببینم.می دونم دلم واسه همه  چیز اینجا تنگ میشه،اما خوب دیگه دختر خانمِ محترم و بزرگی شدم و باید برم آشپزی و سوزن دوزی یاد بگیرم،اصلا میخوام یه عالمه دیپلم فنی و حرفه ای از در و دیوار اتاقم آویزوون کنم ،به کسی چه ... نمی دونم حالا چرا دلم نمیاد اینو بنویسم،همش الکی کشش میدم.اما خوب اینم باید تموم شه،مثل چیزای دیگه،مثل جومونگ(کف کردی مثالو؟)مثل فوتبالیست ها ، مثل خیلی چیزای باحاله دیگه ...

اما خب میگم ،چون چاره ای نیست...

پس خداحافظ (سوزناک بخونین این تیکه اش رو)

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 12:10  توسط مریم  | 

عجب!!!

هر چقدر گشتم نتونستم موضوع جالبی واسه  نوشتن پیدا کنم .تا اینکه پدر جان چند  بسته دستمال کاغذی گرفت و منم هر کدومشون رو گذاشتم تو یه اتاق.اینکه بابا دستمال کاغذی خریده اصلا موضوع عجیب و غریب و قابل تعریفی نیست .اما  قسمت با حال اون جایی بود که کاشف به عمل آمد که دستمالا یکی در میون یک لا هستن ،با همون قیمت عادی یه بسته ی دستمال کاغذی، کلا یعنی کلاه برداری ،البته بی شاخ و دم .

داشتم فکر می کردم که تو این مملکت چقدر به حق مشتری اهمیت میدن و کلاً دارن تلف میشن توی این راه.دقیقاً مثل حق ارباب رجوع ها که توی ادارات کلی تحویلشون میگیرن!

اگه این اتفاق توی یکی از همین کشورهای غربی و به قول بعضی ها بی دین و ایمان می افتاد ، کارخونه ی تولید کننده تا قرون آخره حق مشتری رو بهش میداد.حالا ما باید شانس بیاریم که کارخونه ی مورد نظر ازمون شکایت نکنه!

تازه بعدش حدس بزنین چی شد ؟

کشف کردم که همین کارخونه اسپانسره پرسپولیسه،خدا رو هزار مرتبه شکر کردم که در طول عمرم هرگز پرسپولیسی نبودم.

راستی عیدتون هم مبارک

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 17:56  توسط مریم  | 

خیال

1 : از اتاقم اومدم بیرون،همه جا تاریک بود ، یکی داد زد : برو تو .. الآن میاد ...

یه دختر ریزه میزه رو دیدم که موهای ژولیده ای داشت،مردمک چشماش حالت غیر طبیعی داشت و خیلی آروم به طرف میومد.طرز راه رفتنش شبیه  زامبیهای  اویل و همه ی بازی  ها و فیلم های ترسناک دیگه بود ...سنگین و آروم ...

دستش رو بلند کرد و انگشت اشاره اش رو به طرف من گرفت ، دوباره همون صدا : بخواب رو زمین ، نذار بگیردت ، از اینجا برو بیرون ....نجاتمون بده....

بدون توجه به دختر به پشت سرم نگاه کردم.  یه دالان طولانی و روشن بود ، بدون فوت وقت دویدم و خودم و رسوندم بیرون ،بارون می بارید. چند تا جنازه ی تیکه و پاره شده افتاده بودن دور و بر حیاط و یکی هم روی پله ها ولو شده بود.بارون خونشون رو توی کل حیاط پخش کرده بود ... در حیاط رو باز کردم و بلند داد زدم ، کمک یکی نجاتمون بده ، دختر همین طور آروم آروم شمرده گام برمیداشت و انگشت اشارش به طرف من بود.کسی بهم توجه ای نکرد... دویدم و خودم رو به رودخونه ای رسوندم که خودمم نفهمیدم از کجا سر راهم سبز شد ...

اگه ساعت موبایلم وز وز نمی کرد نمی دونم آخرش چه بلایی سرم میومد!


2: تازه از کلاس برگشته بودم  و داشتم میرفتم طبقه ی بالا، که یهو صدای زنگ تلفن توجهم رو به خودش جلب کرد.از پله ها برگشتم پایین و به شماره ی نقش بسته روی صفحه نگاهی انداختم و باخودم گفتم چقدر آشناست.مامان توی آشپزخونه بود و هودِ به شدت کم صدامون هم روشن بود ،واسه همین اصلا متوجه زنگ تلفن نشد.یه کم دقیق تر شدم و با تعجب گفتم : این که خیلی آشناست. مجید بدو بدو خودش رو رسوند پایین و گفت : چرا بر نمی داری؟  گفتم:  شمارشو ببین . مجید گفت : خوب که چی ، گوشی رو بردار شاید با یکی کار داشته باشه ... گفتم : آی کیو ، این شماره ی خودمونه ، خودمون با خودمون کار داریم ؟! مجید دقیق تر نگاه کرد و گفت : اِ ... راست میگی ، حتماً تلفنه باز قاط  زده !

داشت گوشی رو بر می داشت که دستش رو گرفتم و گفتم : نه دیوونه ،شاید اطلاعاتیا باشن ، اینجوری میخوان گیجمون کنن.میخوان بگیرنمون...

مجید گفت : چرا مارو بگیرن؟ تو رو میگیرن که سبز بودی ، من یکی که مخلص احمدی نژادم...

گفتم : چرند نگو ، سبز و قرمز چیه ، اینا الکی الکی ملتو میندازن پشت میله های زندان ، تو رو هم ممکنه شبونه بگیرن ببرنت.

زنگ تلفن قطع شد و بعد بلافاصله دوباره همون شماره شروع کرد به زنگ زدن.مامان هودِ خیلی بی صدا رو خاموش کرد و از آشپزخونه اومد بیرون و گفت : چرا جواب نمی دین؟ قبل از اینکه ما چیزی بگیم رفت سراغ تلفن و گوشی رو برادشت : سلام آقا ، خسته نباشین.... ببخشید توی آشپزخونه بودم صدای تلفن رو نشنیدم.... بله ،حالا خوبه، خیلی ممنون ، دستتون درد نکنه.خداحافظ...

بعد رو به ما کرد و گفت : صبح تلفن قطع شده بود ، زنگ زده بودیم که از مخابرات بیان و ببینن مشکل کابلا چیه ،الآن تو کوچه هستن ،از کابل خودمون زنگ زدن که بگن کارشون تموم شده و دارن میرن!

نتایج اخلاقی :

اولاً: من زیادی فیلمای جاسوسی و تخیلی و ترسناک میبینم

ثانیاً: من نباید بعد از خوردن سحری به سرعت بخوابم

ثالثاً :من قوه ی تخیلِ خیلی خیلی قوی و معرکه ای دارم

رابعاً: من زیادی بد بینم


الباقی:

- کاش یکی بود شست وشوی مغزیم میداد

- آهنگ تیتراژ ماه عسل خیلی غم انگیز ناک و قشنگه

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 0:20  توسط مریم  | 

تکه و پاره

ایالت کلدره

اول : اون قدیما وقتی که ماه رمضون شروع میشد،همه جا یه رنگ دیگه می گرفت ، همه با هم مهربون تر می شدن.شاید چون بچه بودم اینطوری فکر می کردم...Begging اما حالا هر کسی که روزه میگیره میزنن تو سرش و میگن ،مگه در طول سال رژیم نمیگیری که حالا داری فشرده جبران میکنی؟

دوم : چند روز پیش چند نفر داشتن توی شبکه ی خبر میزدن تو سر و کله ی هم،یکی میگفت وضع بازار در آستانه ماه رمضون بحرانیه،اون یکی میگفت آقا جان اینجا بهشته ، چی کم داری زنگ بزنم بچه ها برات بگیرن بیارن.مُفته آقا ، دارن تو خیابون صلواتی گوشتِ گرم پخش میکنن...

 من به شخصه با آقای سیبیلوی دومی موافقم.

سوم:  یکی هست که شب تا صبح ،صبح تا شب هزاران بار صداش می کردم،نه یه روز ،نه دو روز ،چند سال... یکی که میگن اون بالاست و جواب همه ی اونایی که صداش می کنن و میده.اما انگار نمیخواد جوابمو بده! اصلاً جوابشو نمی خوام،فقط می خوام تمومش کنه ...  خیلی وقته دیگه صداش نکردم.... شایدم از همون اول نباید از کسی چیزی می خواستم .

چهارم : یه حساست جدید به حساسیت هام اضافه شده ، وقتی میبینمش کهیر میزنم،(مخصوصاً تو بخش خبری مورد علاقه اش،خبر14)خون جلوی چشمامو میگیره،بعضی وقتا هم که حسابی شیک میکنه گلاب به روتون بالا میارم،جدیداً با خبر شدم عکسه روی جلد چی توز عکس بچگی هاشه ، به چی توز هم حساسیت پیدا کردم...

پنجم : اینقده حرف تو دلم هست که خبر نداری... فقط حیف که اینجا نمیشه همه چیزو نوشت

ششم: هوای شمال تو این روزا اونقدر لطیفه که مسافرا، ماه رمضون و غیر رمضون براشون یکیه،همچنان میان و زیر بارون شنا میکنن و میرن ...

ایالت کلدره

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 1:1  توسط مریم  | 

تابستانه...

اونقدر هوا گرمه که حال و حوصله ی انجام هیچ کاری رو ندارم. یه نمایشگاه مثلا صنایع دستی و گردشگری گذاشتن ، اما حسش نیست که پاشم برم 4 تا عکس ازشون بگیرم...Whoop De Doo

تو رودسر سیتی هم که خبر خاصی نیست ، جز اینکه چمنای فضای سبز رو به ساختمون شهرداری سبز شدن ولی فضای سبز اون دست خیابون هنوز کچله و علف هرزاش جوونه نزدن!!

 البته یه سری برنامه فرهنگی هم گذاشته بودن که گل سر سبدشون اجرای نمایش  وزین و سنگین رضا نظری بوده،ما که ندیدم ،اینجوری میگن ...

البته خبرای مهم تری هم خارج از رودسر سیتی هست،اونم اینکه بازم دُکی جون اسم چند تا از فک و فامیلا و هم ولایتی ها و بچه محل هاشو نوشته و ریخته تو گردونه و میخواد گردونه رو  بچرخونه تا اسامی یه هیئت دولت خوشگل و تازه نفس  رو از توش بکشه بیرون(در تازه نفس بودن با اون حیون نجیب اشتباه نشه لطفاً)

عمه عصمت ما هم از همسایه های بابا بزرگ دُکی جوونه ، اتفاقاً اسم اونم تو لیسته ،می ترسم فردا پس فردا وزیر نفتی،وزیر کشوری ،چیزی بشه و مارو فراموش کنه ... البته خودش که قول داده در هر صورت منو میذاره جای مشایی،این یارو بقایی هم فرمالیته است.البته به شرط اینکه قبلش تعهد بدم که تو همه ی سخنرانی هام بگم که : مردم آمریکا بدترین مردم روی کره زمین هستن ، نه بهترین و اسرائیل هم به هیچ وجه دوست جون جونیه ما نیست ، خلیج فارس هم قدمت چند صد میلیون ساله نداره ...

تا ببینیم خدا چی میخواد،اگه رفتم سر کار هوای همتون رو دارم



الباقی :

- این عکس های زیبا مربوط میشن به قاسم آباد که پیوند آسمون و دریا رو نشون میدن

- آب تنی یادتون نره ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 0:23  توسط مریم  | 

درخشش

دوست دارم هزارن بار بگویم دوستت دارم، به تلافی تمام روزهایی که دلم صبور بودن را از یاد برده بود و بی تاب نگاهت بود .. به تلافی تمام  روزها و لحظه ها و ساعت ها و ثانیه هایی که برای با تو بودن می شمارمشان تا شاید به سر آیند .

دوستت دارم...

آرزو دارم دلم تنها شود

تا بفهمد روزها از پی هم می گذرند

و در این تنهایی

تنها یک نورِ امید است که با من مانده

که اگر نور نبود . .

شاید امروز من و دل، پُرِ غم می مُردیم


الباقی:

- کلاً چه گرد و خاک خوشگلی هوا شده ، خوش به حال خودمون که جامون امنه.

- داستان علمی تخیلی : دنبال برنامه ای می گردم که ذهنم رو بخونه و تایپ کنه ... آخ اگه پیدا بشه چی مییییییشه...

- یهویی یاد16 سالگیم افتادم ،وقتی که حسابی غرق بازی "سام مصمم" شده بودم و از اینکه یکی از مراحلش تو جایی به اسم " پرسپولیس "انجام میشه به خودم می بالیدم ، مخصوصاً وقتی که معماری عجیب و غریب فضای پرسپولیس رو میدیدم!!

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 0:59  توسط مریم  | 

وقتی به اسم "شرع" کلاه برداری می کنند

ربطی به داستان ماست مالی شده ی انتخابات نداره ... باید گفت.

اول : مادر بزرگی دارم، مریض و تنها .محکوم به زندگی  بدون حتی 1 ریال درآمد در ماه .اینکه تحت پوشش هیچ بیمه ای نیست و از قِبَل پدر بزرگ خدابیامرزم هم چیزی بهش نرسیده سر دراز دارد ، که باید در این مورد  از عمه های عزیز تشکر کنم. و اما اینکه چرا بهش سهام عدالت تعلق نگرفته نکته ایه که ذهن کلیه ی بچه ها و نوه ها رو به خودش مشغول کرده.بابا میگه چون خونه اش تو یکی از محله های قدیمیه شهره،نه تو روستا!!!!!!!!!!!! با این حال ، مادر بزرگ ما جز کدوم یکی از دهک های مورد نظر رئیس جمبور میتونه باشه ؟ پیدا کنید دهک مورد نظر را ...

دوم :  یکی از اقوام به شدت نزدیکمون که یه سرمایه داره باحاله یه باغ بزرگ تو یکی از روستاهای مازندران داره وتوی خونه ی ویلایی کنار باغ و زمیناش با اهل و عیال زندگانی میکنه .به طرز خیلی قشنگی بهشون سهام عدالت تعلق گرفته و همین اواخر نزدیک 400 تومان ناقابل دریافت کردن . اونایی که مصاحبه ی آخر رئیس جمبور رو در این مورد دیدن جواب بدن : این خانواده جزء کدوم دهک هستن آیا ؟ آیا ماهی چند میلیون درآمد یعنی همون زیر 200 تومن؟ اصولاً عدالت یعنی چه ؟

سوم : من دانشجویی بیکار،ساکن شهری کوچیکم که کم از روستا نداره، درآمدی که ندارم هیچ ،کلاً با خرج و مخارجی که دارم ضرر بزرگی برای اقتصاد خانواده ام (و البته جامعه) محسوب میشم.به من هیچ نوع سهامی تعلق نگرفته .سوال : آیا من یک همشهری ایرانی ام ؟ آیا من ماهیانه بالای 200 هزار تومن حقوق میگیرم ؟ اصولاً من حقی از درآمد نفتی سرزمین و کشورم دارد؟

چهارم : اونقدر مورد واسه نوشتن هست که ترجیح میدم به همین چند تا نقطه بسنده کنم ...

 


بدون شرح


الباقی :

- بازم دم پیشی ها گرم ، حداقل با آدم رو راستن (!!!)حال می کنم از اینکه عکس هام خیلی خیلی بی مقدمه هستن . اینا رو گذاشتم که کلا مبحث عدالت رو فراموش کنی و یه کوچولو لبخند بزنی ... راهی جز فراموشی نیست

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 0:43  توسط مریم  | 

....سیب زمینی سلام

 

میگما .... چه میکنه سیب زمینی مجانی و سهام ناعدالتی !!!

همونطور که قبلاً هم گفتم ، مثل اینکه مجبوریم دوباره قیافه ی نحسش رو تحمل کنیم.

یکی می گفت "گوسفند"(بخوانید گوسپند)...  اما من میگم گوسفند هم می تونه  گرگ و چوپان رو از هم  تشخیص بده ، وای به حال این مردم که از دام و طیور هم بدترن. مشکل اینجاست که همه باید به آتیش حماقت این ملت بسوزن ...

جالبه که تمام این رأی های مثلاً ملت،ماله اوناییه که سوادشون به همون انگشت زدن پای صفحه کاغذ قد میده!!!

سری بعد حتماً کاندید میشم ، بعدش یه چادر گل گلی میبندم به کمرم و با یه پیشبند میام جلوی دوربین و میگم : اینجا آشپزخونه ی منه ،همونطور که می بینید ماشین ظرفشویی ندارم،حتی شیر آب هم ندارم ، ظرفا رو توی لگن میشورم(!!!!) این چربی و لک رو میبینید روی ظرف ها ؟  اگه خوب به جونشون نیوفتی مثل بختک میچسبن به ظرفات .باید بتونیم مایع ظرف شویی خوب رو از بد تشخیص بدیم تا گرفتار همچین ننگی توی آشپزخونه مون  نشیم...

 


الباقی :

- میخوام از این به بعد دوستام کسایی باشن که شعور دارن ،اونایی که خوش ندارن میتونن دیگه نیان

- بیکارا برن یه مگس کش پلاستیکی (ترجیحاً قرمز رنگ) بخرن ، لازمشون میشه

- اصولاً  زندگی بین احمق ها از سخت هم سخت تره

-این مطلب رو یک هفته ی پیش نوشتم،بس که سرعت اینترنت بالا بود نمی شد آپ کنم!!!! بازم دست سیب زمینی پخش کن درد نکنه.

 -مردم در حال مرگ و یارو در سفر است..

- مجبور شدم یه جاهای رو پاک کنم ... آدم تو وب خودش هم آرامش نداره .. عجبا

- آقا یا خانم "دوست" عزیز... نظر خصوصی نذار مادر جان .. محض اطلاعت بگم که من کلا با همه کس و همه چیز مخالفم .اگه قرار بود موسوی رئیس جمهور بشه باید اول میومد پیشم تا راه و چاه رو خودم نشونش میدادم .بنده فقط یه کم با محمود جان مشکل دارم .همونطور که خودت گفتی فعلا بچه ای و توی زندگی نیستی با بدونی چرا مردم از دستش مینالن...راستی وقتی به اعماق ته قلبم رجوع میکنم جزغاله میشم ... آخه محمود داره اونجا کباب سیب زمینی درست میکنه

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 11:27  توسط مریم  | 

سوال بی جواب

واسه اینکه دیدم همتون عصبی و خسته و تکنولوژی زده شدین ، این عکس ها رو می ذارم تا یه کم از فضای وحشتناک این روزهایی که تو کشور داریم ، در بیاین.

از سیاست چیزی سرم نمیشه ،علاقه ای هم ندارم وبلاگم رو سیاسی کنم ، پس لطفاً نظرات تبلیغاتی و توهین برام ننویسید.چون تنها لطفی که می تونم در حق نویسنده اش بکنم اینه که حذفشون کنم.جالب اینه که اونقدر جرأت ندارن که  حد اقل یه آدرس و نشونی از خودشون بذارن،یا حتی یه اسم...(البته دور از جون شما،منظورم اوناییه که بیخود حرص می خورن)

پیشی کوچولوها

فقط یه علامت سوال گنده بالای سرم مونده و پاک نمیشه ... اونم اینه که این وسط قضیه ی زاهدان و آدمایی که مردن چی شد ؟ چرا هیچ کس هیچ حرفی ازش نمی زنه؟


الباقی:

- کاش یکی بود که .... یکی که اونقدر خوبه که همه ی خوبی های دنیا پیشش کم میارن ... کاش بود و همه ی عذابامون تموم می شدن

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 1:3  توسط مریم  | 

هیچ و پوچ

بابا کلید کشویی که  شناسنامه ها  اون تو هستن رو گروگان گرفته. میگه کسی تو این خونه حق نداره رأی بده ، میگه : هیچ دولتی واسه من و امثال من کاری نکرده،کاری که نکردن هیچی ،چوب که سهله ، کلی تنه ی درخت لایِ چرخم گذاشتن!!!!

اما نمی دونه که من شناسنامه خودمو پیش خودم نگه میدارم.

اما خداییش به این نتیجه رسیدم که اکثر مردم محترم کشورمون ظریب هوشی ای در حد جلبک دارن،توی تمام تاریخ بین تمام گزینه ها بدترین انتخاب ممکن رو انجام دادن و آخرش هم خودشون ضرر کردن .نمی دونم بازم باید منتظر یه فاجعه باشم یا اینکه امید وار باشم شاید یه اتفاق عجیب و غریب بیافته و ...


الباقی

- یه تست خود شناسی انجام دادم و به این نتیجه رسیدم که از شرایط زندگی و موقعیتم کاملاً ناراضی هستم، خوشحال شدم ... چون ناراضی بودن یکی از خصوصیات آدمای خلاقه !

- داشتم فکر می کردم اگه همه ی بازیگر های "پرستاران" همشون همدیگه رو دکتر و پرستار و سر پرست بخش و ... خطاب می کردن ، چقدر خسته کننده می شد . اتفاقی که توی مجموعه "فاکتو 8" به شدت در جریان . وقتی 5 نفر کنار همن و همه شون دکترن ، چه لزومی داره زرت و پورت همدیگه رو دکتر خطاب کنن!!!!! بابا خفه شدیم توی این همه دکتر،می خوام طرح صادرات دکترها رو به مجلس ارائه بدم ...  البته اگه راهم بدن تو بهارستان ، وگرنه مجبورم خودم رو جلوی در ورودیش آتیش بزنم تا شاید مثل اون یاروی خدا بیامرز ، وقت کنن برگردن و نگاهم کنن .... ( از کجا به کجا رسیدم!!!)

- نمی دونستم اون برج مزخرف ساعت 100 میلیون آب خورده،چه می کنه شهرداره عزیز رودسر با این پول های بی زبون!

- محض رضای خدا چند تا عکس گل و طبیعت گذاشتم روحیه ات عوض شه...مال همین دور و اطرافه رودسر..املش...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 1:7  توسط مریم  | 

تصمیم

بزرگ تر ها از اشتباهات گذشته شون میگن و ما رو هم مجبور می کنن که باهاشون افسوس بخوریم . و درست وقتی که می خوای تصمیم درست و حسابی بگیری و فقط محتاج یه کم کمک و توجه اونها هستی، همین بزرگترها چنان نا امیدت می کنن که مجبور میشی به خودت بگی : زندگیِ کوفتیه منم همینه ... هر چقدر هم که جون بکنم بهتر از این نمیشه . منم یکی ام مثل اونا ، قرار نیست که معجزه بشه ...

و بعد تو افسوس می خوری بابت موقعیت هایی که چقدر آسون از دستشون دادی و با کلی آه و ناله از اون چیزایی که میشد داشته باشی ولی نداری ،واسه ی بچه ات میگی . یه روز وقتی که بچه ات بهت میگه که چقدر دوست داره یه خواننده یا یه بازیگریا .. بشه ، تو آنچنان محکم میکوبی توی سرش که  عقل از سرش می پره و بعد از گرفتن فوق دکتری آبیاری قطره ای گیاهان دریایی میره یه بقالی باز می کنه و هر روز سرِ کم و زیاد شدن قیمت ها با مشتری ها جر و بحث و می کنه و یه روز وقتی بچه اش ....


الباقی :

- اگر می شد آنچه که واقعا در دل داریم بر قلم برانیم حتماً کمد اتاق هایمان پر می شد ازنوبل های ادبی ...

- خبر تازه ای نیست،ولی ملت عجب دل خوشی دارن : چوپونه می خواسته گوسفنداشو بفروشه بره خاستگاری سوووووووووسانو! خدایا منو بکش از دست این مغز فندقی ها! خدا میدونه جغد سپاه کی به هدف والاش میرسه ، جومونگ 3 یا 4 یا شایدم 10 ...

- نمی دونم چرا یه حس غریبی مدام داره تو گوشم می خونه که احتمالاً مجبورم 4 سال دیگه هم چهره زیبای عمو محمود رو به عنوان رئیس جمهور ، توی تلویزیون و مطبوعات تحمل کنم .Begging خدا به دادمون برسه ، فکر کنم تا سال دیگه همین موقع آب و برق هم سهمیه بندی میشن و کلهم الگوی مصرفمون اصلاح میشه و یه ضرب میریم تو رده ی کشورهای توسعه یافته ی صنعتی و از این چرندیات! راستی،اون چیزی که حق مسلم ما بود، چی بود ؟ کسی یادش هست؟

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 10:37  توسط مریم  | 

فراموشی

(بنده مشغول چرت زدن)

مامان : ممممممممممممممممممریم

من:بهلههههههههههههههههههههههههههههه؟

مامان: تو که رشته ات رو عوض کردی ، بیا این کتاب های اضافی رو از توی قفسه های کتاب خونه جمع کن جا واسه کتاب های دیگه باز شه ...

من: آخه چی کار به کارتون دارن کتاب های بنده خدا !!! خوبه 4 تا دونه بیشتر نیستن ..

مامان : (یه سری صحبت های محبت آمیز مادرانه)

من: چشم مامان جان،من غلط بکنم ،الآن میبرم میریزمشون توی دریا... چه کاریه خب،خودشو ناراحت نکن !

کتابا رو دونه دونه برداشتم و گذاشتمشون توی یه کارتون که بعد کارتون رو بذارم تو انبار،بعدشم  کتابا میمونن و موش های گرسنه توی انبار.از لای کتاب ها کلی گلبرگ های خشک شده می ریخت روی زمین ... اما لای یکی از کتابا دو تا از عکس های مژگان رو پیدا کردم.دو تا عکسی که وقتی پاش شکست و برگشت شهرشون ما به یادش چسبونده بودیم بالای تختش روی دیوار و کلی بهشون می خندیدیم،چون خودش اون عکس ها رو توی فتوشاپ درست کرده بود و به طرز وحشتناکی خنده دار شده بودن!!!

12 اردیبهشت تولد مهناز بود،تا ساعت 11 شب اصلاً یادم نبود که بهش زنگ بزنم و تبریک بگم!!Ruminate

فکر کنم چند سال دیگه کلاً همه چیز از یادم بره ... دوستام،تولدها...Begging

ای وای از این زمونه ...


الباقی :

- خدا رو شکر این یوزارسیف!!!! تموم شد و پرونده ی سوتی هاشم بسته شدن .... این قسمت آخری که دیگه یه جاهاییش نوبر بود(با بچه ها کلی خندیدیم) خداییش این همه لیاقت تعریف رو نداشت،سلیقه مردم ایران واقعا افتضاحه !

- چه اردیبهشت قشنگی... حیاط خونه مون بنفشه بارون شده،انگار تازه بهار شده

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:14  توسط مریم  | 

همون"عکس تزئینی می باشد" خودمون!!!!

فکر کنم بیشترِ شما باید با هرم نیازهای مازلو آشنا باشید،اگه هم تا حالا اسم این بنده ی خدا و هرمش به گوشتون نخورده،زیاد ناراحت نباشید،چون هر کدوم از ماها به عنوان یه انسان خودمون خوب می دونیم توی زندگیمون چه نیازهایی داریم.اولی و اساسی ترینشون هم نیازهای فیزیولوژیکی  و زیستی هستن،مسلماً همه ما به آب و غذا برای زنده موندن نیاز داریم.

بعد از اون نیاز به امنیتِ عاطفی و فیزیکیِ و در ردیف سوم نیاز به پیوستگی وتعلق یا همون "عشق" قرار داره و البته نیاز های دیگه که مهمترین و اساسی ترین نیازهای این هرم،نیاز به خودیابی و شکوفایی استعداده آدم هاست.مازلو میگه یه آدم عادی اولین و ابتدایی ترین تلاشش برای دستیابی به آب و غذاست و بعد از بر طرف کردن هرکدوم از این نیازها، میره سراغ بعدی تا برسه به آخری.

اینجا کلاس روانشناسی و جامعه شناسی نیست،فقط میخوام فرق فاحش آدمایی مثل من و امثال من رو با یکی که توی یه کشور صنعتی و پیشرفته زندگی میکنه نشون بدم . چیزی که ثابت شده اینه که توی کشورهای جهان سومی مثل ما همه دارن جون میکنن تا فقط آب و غذا داشته باشن واسه زنده موندن و البته یه سقف بالای سرشون برای امنیت بیشتر!!! (حالا چراش بماند..) در عوض  مردم کشوهای پیشرفته از هر نظر تأمین شدن و کلاً فکر عشق و حال و عیاشی هستن .

مامان میگه من همیشه معترض و ناراضی ام ،فکر کنم اگه پیر بشم از اون پیرزن های غرغرو بشم.اما مهم نیست ، من آدمم و حق دارم زندگی کنم ، من همیشه میگم لیاقتم این زندگی ای نیست که الآن دارم،دلم نمی خواد بمونم و درجا بزنم . اما ینجا همون درجا رو هم نمیشه زد،یهو میبینی یکی میاد هُلِت میده  و طوری می کوبتد زمین که دیگه نتونی پاشی.

من از انشای خود نتیجه میگیرم که :

1- یا  باید تنهایی برم توی یه جزیره ای بشم مریم کروزوئه و فقط با قوانین خودم زندگی کنمShark Island(به هیچ وجه علاقه ای به پیدا شدن شنبه یا یک شنبه ندارم)

2- یا کلا بیخیالش بشم، دنیا دو روزِ... بالاخره می گذره  و چند روز دیگه باید ببرنم دفنم کنن وَرِ دلِ بقیه اموات

3- یا اینکه بشم کاندیدای رییاست جمهوری(کاندید درسته یا کاندیدا؟)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 23:42  توسط مریم  | 

این حس عجیب نویسندگی

برای بعضی ها صبح هاست،برای بعضی ها هم شب ها .نمی دانم چرا برای من یکی بعد از ظهر است! چیزی بین ساعت 2 تا 3 ... بعد از 3 یا قبل از 2 نه،فقط در همین یک ساعتی که گفتم!! همان موقع هایی که با هزار دلخوشی می روم سرم را بگذارم روی بالش تا کمی آرامش پیدا کنم ، بین خواب و بیداری چیزهای عجیب و غریبی به ذهنم می رسد که باعث می شود بلند شوم،ماشین تحریرم کذایی ام  را بردارم و تا یادم نرفته همه یشان را بنویسم.فقط این وسط  حق من یکی حسابی پای مال می شود.دلم می خواهد یک بار هم که شده این موقع را خواب باشم ...

به هیچ وجه  خودم را نویسنده یا شاعر نمی دانم(چون نیستم ، کارم این نیست)فقط اسمی است که روی این حسم گذاشتم.حس نویسندگی...

خیلی هم دردسر ساز شده این چند وقت ... از زمانی که به یاد دارم با خودکارم یا همین دکمه های صفحه کلید بوده که صحبت کردم و درد دلم را فقط این ها می دانستند و بس.اما حالا کسی هست که به حرف های نگفته ام گوش دهد،کسی که مشتاق است مرا وقتی ببیند که سخن می گویم ، نه اینکه فقط لبخند های تو خالی تحویلش دهم و تمام... مشکل اینجاست که تا صفحه کلیدی جلوی دستم نباشد حرفی برای گفتن ندارم! نگاهش می کنم و انتظار دارم حرف هایم را ببیند ،تنها  خواسته ام این است که مرا به حرف زدن وادار نکند...

خدای من ، این که نشد زندگی ... آدم ها با ارتباط برقرار کردن نفس می کشند ، زنده اند . رابینسن کروزئه هم، یک نمی دانم چند شنبه ای برای خودش داشت که با او حرف بزند.چگونه انتظار داشته باشم زندگی ای پر از سکوت را بپذیرد،منطقی نیست.

می خواستم ماشین تحریر را جایی پنهان کنم که خودم هم نتوانم بعداً آن را پیدا کنم ... اما پشیمان شدم .چیزهای زیادی را اینگونه گم کرده بودم ، بدون هیچ رد و نشانی ...

دارم تمرین می کنم بدون نوشتن حرف بزنم ، از جزیی ترین های دلم تا روزمره گی های زندگی.کاش می شد ترک کرد این نوشتن را !!


 

چند وقت پیش پیدایش کردم،سر منشا همه ی این بالایای غیر طبیعی را .9 ساله بودم، یادم افتاد که چقدر مظلوم و به نوعی تو سری خور بودم! یک جا "پیش آمد" را " پیش افتاد" نوشته بودم،کلی هم غلط ساختاری دارد همین 4 خط، و جایی دیگر هم "عنوان" را اول با "الف" نوشته و بعد اصلاحش کرده بودم،هنوز هم املای فارسی ام به بدی آن موقع است... خنده ام گرفت...


الباقی:

- به جان عمه عصمتم خودمم باورم نمی شد که تو 9 سالگی می تونستم 4 خط از خودم بنویسم!! همیشه فکر می کردم اون موقع ها خیلی هم تو باغ نبودم... خاطراتی که نوشته ام اونقدر جالبن که نصف روز فقط خوندمشون  و خندیدم.بزرگ شدنم رو واقعاً لمس کردم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 23:20  توسط مریم  | 

سرطان عشق

باران سخت می بارد،دلم پر شده از کینه

باید بشوید باران، این غبار کینه  و انتقام را از دل خسته ام

اما باران هم بازی اش گرفته انگار،عشق همچون سرطانی وجودم را می خورد،پر می کند تمام حرفه های تنهایی ام را

همانند قارچی سمی ... اما شیرین تر از عسل

وجودم میزبان انگلی است خیالی،خودم این دنیا را برایش ساخته ام

در عجبم کدام یک دیگری را از پای درخواهیم آورد...

من: سر مست و رها

عشق: آتشین و عمیق،به عمق عمیق ترین سیاه چاله های فضایی

                                                         چه کسی میداند،شاید هم بیشتر از آن


الباقی

- اون بالاییِ شعر نیست ، متن ادبی هم نیست(خودم می دونم) .. همون دل نوشته بهتره...

- یک عدد پارکینگ بی نام و نشون افتتاح کردن جلوی پاساژ پله برقی(اسمش منو کشته!!!laugh1.gif)مغازه دارای محترم پاساژهای اطراف هم  که حاضر نیستن روزی 500 تومن ناقابل بدن واسه جای پارک،همچنان کوچه ی ما رو به همه مدل پارکینگ و گاراژ ترجیح میدن... کما کان فریادهای پدر شب هنگام وقتی داره ماشین رو میاره تو حیاط به گوش میرسه!

-این هوا هم قاطی داره ها ، تازه شال گردنم رو تا کرده بودم و گذاشته بودمش در ته اعماق کمد، نمی ذارن که!

-ماااااااااادر جان...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 10:38  توسط مریم  | 

کاش پسر بودم ...

بعضی وقتا با خودم میگم ، کاش اون فرشته ی کوچولویی که کنار دریا و لای شنای ساحل پیدا کرده بودمش واقعی بود و آرزوی بچگی هام رو برآورده می کرد.وقتی که با دخترا خاله بازی نمی کردم و جاش با پسرهای تو کوچه فوتبال بازی می کردم و از مامان می خواستم از آرایشگر بخواد موهام رو پسرونه کوتاه کنه ... کلاه لبه دار می ذاشتم سرم و از دخترا توی دعواها دفاع می کردم چون احساس می کردم می تونم مثل پسرا قوی باشم. همیشه دست و پام به خاطر دعوا با بقیه زخمی و کبود بود... اما بازم از ته دل راضی نبودم ، آرزوی می کردم که کاش پسر بودم ...

حالا که تقریباً میشه گفت بزرگ شدم ، میبینم که آروزم زیاد هم احمقانه نبوده.

راستش حالم از اینکه دخترم به هم می خوره... بقیه حرفا اصلا مهم نیستن،من دخترم و این حس واقعی منه!

تقصیر کسی نیست ، فقط از اینکه مجبورم دختر باشم متنفرم...کاش اینجا هم مثل جاهای دیگه دختر و پسر رو به یه چشم میدیدن.

از اینکه از بچگی تا حالا تنها آرزویی که برام شده، آرزوی عروس شدنه بدم میاد،انگار تو این جامعه هیچ دختری به تنهایی معنی نداره،پوچه ... و واقاً هم هست.

باید بشینی و خفه شی و آخرش هر بلایی که خواستن سرت بیارن و بگن خوب تو دختری ، دیگه چی می خوای از این دنیا ؟ همینم برات زیادیه...

دلم می خواد تو تنهایی خودمم که شده واسه خودم ارزش قائل بشم ،اما یهو یکی میاد و با پتک می کوبه تو سرم و میگه: انگار یادت رفته یه دختری ... پاشو وظایف یه دختر خوب و خانوم رو انجام بده ، پاشو یه غلطی بکن تا همه ی دنیا ازت راضی باشن...خودت به درک ، پاشو جون بکن بقیه راحت باشن...

حالم از این وضع به هم می خوره ، می خوام برای یک لحظه هم که شده برای خودم باشم...


الباقی :

- عصبانی نیستم ، ناراحتم

- تازه فهمیدم رشته ی تحصیلیم توی لیست 10 شغل پر طرفدار دنیا اولی هستش و پرطرفدارتر از بقیه است ... ولی چه فایده ، چون من یه دخترم ... اختیارم که دست خودم نیست!

- دلم یه قهوه ی تلخ می خواد ، به تلخیه این لحظه ی کوفتی

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 21:36  توسط مریم 

نمی دانی چه اندازه دلم تنگ است

اینو فقط و فقط برای یه نفر نوشتم ، می خواستم خوشحالش کنم ، اما فکر می کنم هنوز محبت کردن رو خوب یاد نگرفتم ...

 به مناسبت اولین باری که برقِ نگاهش دلم رو لرزوند و روحم رو دزدید ...

 من رو به خاطر حماقت های کودکانه ام ببخش ، به خاطر صبوریت ممنونم.

چون طولانیه گذاشتمش توی ادامه مطلب .

شاد باشید .

بازم سال نو مبارک

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 19:26  توسط مریم 

عید نوشته !!

 

 

چیز زیادی نمونده به عید...(میدونم که میدونید)

از الآن دل تو دلم نیست واسه چهار شنبه سوری و لحظه ی تحویل سال نو و دید و بازدید ها ...

اگه چهارشنبه سوری بارون بباره چییییییییییی میشه !!! مامان میگه امسال حق نداری تنهایی بری ... منم باهات میام ببینم چه جوریه این آتیش بازی که میگی ... نمی دونم به خاطر حس کنجکاویه مادر خانومه یا حس ششم و هفتم و از این جور چیزها ، که احساس مسؤلیت میکنه نسبت به بنده!

میگه میخواد برای بابا شب چهارشنبه سوری تولد بگیره،اما آخه تولد بابا که اول فروردینه!!

مامان خانوم قدم های اساسی رو برای خونه تکونی برداشته ...نمی دونم چرا از بوی شیشه شور بدم میاد (شاید چون منو یاد کار و خونه تکونی میندازه)

دلم میخواست تو این دو هفته تعطیلات تنهایی برم یه جایی دور ...  دلم می خواد یه کم واسه خودم زندگی کنم.

این روزا دلم خیلی میگیره ... girl_cray.gif

دلم تنگ میشه ... حتی واسه ی درخت بیدمشک خونه ی مامان بزرگ ... واسه شکوفه های درخت گیلاس توی باغچه...

 دلم میخواست کنارم باشه ... girl_to_take_umbrage2.gif

اما خب...

 نیست!connie_wimperingbaby.gif


اسم سالی که دیگه داره تموم میشه  رو گذاشتم  سال خاطره ها (لااقل واسه خودم)کل سال رو تو گذشته زندگی کردم که البته کمی هم آزارم میداد.میدونم درست نیست ... اما شد ، دست من که نبود ... وقتی میپرسن چرا؟؟؟ مجبوری به گذشته فکر کنی و توضیح بدی که چرا ...

حالا آخره سال رسیده و با یه نگاه کلی می تونم بگم امسال کاری نکردم که بخوام پشیمون باشم  یا تأسف بخورم .تصمیماتم درست بودن ، خیلی خیلی بهتر و اساسی تر از سال های قبل.

این سال هم سالِ هر جونوری که بود تموم شد، برخلاف آخرین آپم تو سال گذشته ... مطمئنم امسال سال خوبی رو خواهم داشت(حد اقل بهتر از این سال کوفتی که گذشت)

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 23:35  توسط مریم  | 

دختری از بوکان

 

به قول ژورنالیست ها(عکس تزئینی میباشد)

اولین روزی که دیدیمش، مثل یکی از سکانس های یه فیلم های کمدی بود !در و باز کرد و با چشمهای گرد شده و متعجب فقط به در و دیوار اتاق نگاه می کرد ...

- اینجا چرا اینقدر شلوغه ؟ اگه مامانم بفهمه همه مون رو میکشه !

دور یه قابلمه ی بزرگ جمع شده بودیم و مثلاَ داشتیم سبزی پلو با ماهی(تن) میخوردیمlaugh1.gif ، گفتیم عادت میکنی ... حالا بیا یه چیزی بخور ، بعدا با هم وسیله هاتو میچینیم!

29 سال داشت،اسمش "بیانه" بود ... ما "بیان" صداش می کردیم، بعد از فقط 3-4 سال واقعا یادم رفته معنیش چی بود !girl_to_take_umbrage2.gif فکر کنم : صبح ، یا خورشید صبحگاهی ... یا یه چیزی تو همین مایه ها بود...

اون شب رو فکر کنم 2 ساعت پشت سر هم حرف زد ، من دیگه تقریبا نشسته خوابیده بودم و الکی سر تکون میدادم .

- آخی ... چه دختر شیرینی ، از خدا می خوام یه دختر مثل تو بهم بده

یهویی انگار برق 3فاز گرفته باشدم پریدم گفتم : کی ؟ من ؟

- آره ... چند سالته ؟ فکر کنم از بقیه کوچیک تر باشی...

- 17 سالمه connie_38.gif(میتسا از تو آشپز خونه داد زد : این ترم اول هم میگفت 17 سالشه... تو زیاد جدی نگیر)

صدای قشنگی داشت،سر این قضیه همیشه با میتسا کل داشت،تار هم می زد.بعضی وقتا آوازهای کردی می خوند. زندگی پر از درد و رنجی داشت، کار می کرد و درس می خوند.برادرش کتکش میزد و به زور حقوقش رو ازش می گرفتBegging.نامزدش به طرز دلخراشی ولش کرده بود و رفته بود ... پدر و مادر پیر و مریضی داشت.خودش هم مریض بود ... خیلی مریض ...connie_wimperingbaby.gif

سعی می کرد سر حال باشه ،شوخی کنه... بعضی وقتا جیغ های بنفشی می کشید hysteric.gif، بعداً فهمیدیم هم اتاقی های دوره ی کاردانیش  صداش می کردن چوبین ، به خاطر این جیغ هاش!!

نمی دونم این چند وقته چرا همش به اون فکر می کنم .احساس گناه می کنم از اینکه چرا این همه وقت باهاش تماس نگرفتم و حالا هم از خجالت نمی تونم این کار رو بکنم. فقط امیدوارم حالش بهتر از قبل باشه ...


الباقی:

1- یهویی تصویر Background  دسکتاپ عوض شد و شد یه عکس خوشگل از یه روز برفی ...

نمی خوام ... زمستون تموم شد و من برف بازی نکردم ... آخهههههههههه چرا؟

2-فیلم دیوار رو دیدم ،با خود فیلم کاری ندارم،فقط این رو یادم انداخت که تو ایران یه زنِ خوب یعنی یه زنِ مرده است ... اصلاً هم به آخر فیلم که یه ماست بندی فانتزی بود هیچ اعتقادی ندارم ، بیشتر حرصم در اومد!

3-این چیزا هیچ ربطی به ولنتاین نداشت ، خودم میدونمconnie_49.gif

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 11:10  توسط مریم  | 

چه بی بهانه دلم می گیرد

فقط نگاه می کنم *

آه که چه زیباست رویای شب های تیره وتارم ، با تو

با یاد تو ...

با عشق تو...

آرزو می کنم ... از ته دل آرزو می کنم و امیدوارم خداوند هم بشنود ...

آرزو می کنم به خوابی عمیق فرو روم ، خوابی که در آن فقط تو باشی و تو .

از این فاصله خسته ام .

از این بی تو بودن ها .

تو را میبینم ، می خندم ، می دوم تا در آغوشت بگیرم ... اما این خواب،این رویای شیرین کوتاه تر از آن است که باورش داشته باشم .کاش هرگز صبح نمی شد ...

زندانی این دنیای شیشه ایم ... به جرم عشق باید گریست ، راه گریزی نیست.

ومن از پشت دیوارهای شیشه ای فقسم ، فقط نگاه می کنم :

من اینجام ، کنار این همه زیبایی ... و تو تنهایی
دلم برای تنهایی تو می سوزد ، و خود آشفته ام از این خوش گذرانی
با من باش ، با من بیا و بمان ، که من بدون تو
به روزگار ، تلخ ، سرد ، اندوه وار
فقط نگاه می کنم ...

وقتي ستاره مي شكفه تو دست سرخ پنجره
وقتي شب از حادثه بارون و بوسه مي گذره
وقتي سكوت سايه ها آينه به آينه مي شكنه
وقتي كه خورشيد مي ره و دريا رو آتيش مي زنه
فقط نگاه مي كنم فقط نگاه مي كنم

به ياد تو شبو پر از اندوه ماه مي كنم
فقط نگاه مي كنم فقط نگاه مي كنم

وقتي سحر پر مي شه از ناز نگاه نسترن
وقتي تو جشن گم شدن پرستوها پر مي كشن
انگار دوباره لحظه ها آبي و رويايي مي شن
دوباره تو دل دل شب قصه شروع مي شه و من
فقط نگاه مي كنم فقط نگاه مي كنم

به من ترانه اي بده از صبح پرواز و نياز
از اشك و شبنم و نسيم دنياي تازه اي بساز
به من دوباره پل بزن معجزه ي رنگين كمون
كه من بدون تو به شب به سايه ها به آسمون
فقط نگاه مي كنم فقط نگاه مي كنم


 الباقی :

- این نوشته فقط یه برداشت آزاد از ترانه  فقط نگاه می کنم حامی هستش که کمه کم روزی شونصد باربهش گوش میدم.

- زندگی با عشق ... الحق که چه زیباست

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 10:17  توسط مریم 

اندر احوالات مریم بانو...

اندر احوالات مریم بانو...

 

دوستان گفتن: به کدامین قبرستون تشریف برده ای که دیگه نمینویسی ؟

بنده :راسشو بخوای، وادی ... به قبرستون شهرمون میگن وادی! مثل بهشت زهرا،گلزرا شهدا،باغ رضوان ...

از اینا که بگذریم ، عجب هوای باحالی شده خداییش...

همش بارون،حال میده واسه دپسردگی مزمن و از این جور درد و مرضا.(میمرم واسه نصیحت،این جمله رو واسه مشاورای همیشگیم نوشتم)

در ادامه ، امیدوارم چشم حسودام به 1001 تکه ی غیر متوالی تقسیم شه ، طوری که نشه دوباره جمعش کرد( یکی بیاد یه اسپندی واسه ما دود کنه،مُردم از بس تنهایی خودم و تحویل گرفتم )

بعدشم ، زود تند سریع همتون با جملاتی در خور تامل و زیبا  تولد یکی از بهترین آدمای روی زمین و بهش تبریک بگین..

 

من خودم به شخصه امیدوارم جشن تولد  صد و هفتاد و سه سالگیشو جش بگیره(الان یه چیزی تو مایه های 73 هستش) و اونقدر نوه ونتیجه دورش جمع شده باشن که هیچی از کیک تولدش به خودش نرسه ... زود بگو ان شاالله

و دیگه اینکه ...خبری نیست،جز اینکه زندگی همچنان جاریست ، مثل خون تو رگهام.


 نمی دانم دستم با قلم غریبه است ، یا قلم با دستم ...

دست یارای نوشتن ندارد و دل پر از فریادهای فرو خفته ...

ذهنم پر از صفر و یک هاییست که در مبناهای مختلف باز هم بی معنا می مانند.

صفرها را به اندازه ی یک ها ، شاید هم بیشتر از آنها دوست می دارم ...

این حکایت دلیست خسته ...

دلی که می تواند اعداد را با تمام وجودش دوست داشته باشد.

اما چه کسی خواهد  فهمید، نگاه های  معنا دار را؟

کاش یکی بود درد بی درمان دلم را از بطن نگاهم تشخیص می داد.

کاش یکی بود بفهمد ...

بفهمد که دلم تا چه اندازه آرزویش را دارد .

می خواهم اینبار قصه ی دلم را با صدای بلند بخوانم .


 کاش پیامکی (sms  سابق) بود که می شد با آن تمام احساسم را برای کل لیستم بفرستم تا غریبه و آشنا دلتنگی هایشان را فراموش کنند و نگاهشان دنبال سرنوشت زرین من باشد ...

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 10:10  توسط مریم  | 

عزیزم غصه نخور زندگی با ماست

عزیزم غصه نخور زندگی با ماست

ساحل رودسر در یک روز طوفانی

 

یادش بخیر ...

 من و سمی و مژی و میتسا 12 شب به بد شروع میکردیم به بلند بلند آواز خوندن،هر چهارتایی با هم ...

یکیشونم همین بود ، وقتی به این فکر می کنم که چقدر با احساس می خوندیمش خنده ام میگیره ...

بعد یهویی صدای پارازیت از تو بلند گوها در میومد (با لهجه ی غلیظ ترکی بخونین): " ساکنین اتاق 16...صدای اون زهره ماری* رو کم کنین..."

بعد از یه سکوت کوتاه صدای خندمون مثل یه بمب تو واحد 4 میترکید و رژان و بقیه ی بچه های سنندج و بوکان هم که تو واحد ما بودن می کوبیدن رو در ورودی سالن و دور هم کلی  حرص درگاهی رو درمیاوردیم.آخرشم نفهمیدیم که درگاهی فهمید  که این صدای ضبط نبوده و فقط صدای ۴ تا دختر جیغ جیغو بوده ، یا نه!!!

حالا زمونه کاری کرده که بدون تو حس رفتن ، وقتی این ترانه رو زمزمه  می کنم  با خودم میگم یعنی میشه اون روز بیاد ...

اون روزی که دیگه همش شب و ظلمت نباشه ...


 

عزیزم غصه نخور زندگی با ماست

اگه باختیم امروز و فردا که برجاست

توی این شب سیاه مه گرفته

نگاه کن خورشیدی از اون دورا پیداست

عزیزم دنیا همینجور نمی مونه

 یه روز آخر میشکنه خواب زمونه

عزیزم شب همیشه شب نمی مونه

صبح میشه آفتاب میاد رو بوم خونه

عزیزم دنیا گلستون میشه یک روز

هر چی مشکل باشه آسون میشه یک روز

مهربونی جای کینه رو میگیره

هر جا دردی باشه درمون میشه یه روز

عزیزم دنیا همینجور نمی مونه

 یه روز آخر میشکنه خواب زمونه

عزیزم شب همیشه شب نمی مونه

صبح میشه آفتاب میاد رو بوم خونه


 * منظور بایرام خان ضبط صوت ، کامپیوتر ، واک من ، سی دی من،اسپایدر من، بت من، هیت من ، ... یا هر نوع وسیله ی صوتی تصویری دیگه ای بود!

ساحل رودسر در یک روز طوفانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 10:29  توسط مریم  | 

یک سال گذشت ...

داستانی نه تازه

 

 

 

یک سال گذشت و قدری دیگر از راه رسید... اما هنوز یاد نگرفتم ...

هنوز هم یاد نگرفتم چه بگویم،چه بخواهم...

هنوز یاد نگرفتم چگونه دعا کنم ...

می گفتند خودت را نشناختی که نمی دانی چه بگویی،اما دروغ است...میشناسم ...

خودم را میشناسم بهتر از هر کس دیگر...

هیولاهایی با چشمانی به رنگ خون،همه جا بودند ... در گوشم می خواندند :

" شیشه ی عمر تو در دستان ماست ، چشمانت را ببند،تقلا مکن و هیچ نخواه... خدا ما را دوست دارم ،نمی بینی چگونه گناهان ما را نا دیده میگیرد ؟

خدا تو را دوست ندارد ... مگر نمی بینی ؟

اگر دوستت داشت ، جانت را می گرفت تا در بند ما نباشی ،چند سال است در این سیاه چال او را می خوانی؟ "

قدر گذشته خواستم ،چون خودم را شناختم .ذاتم با در بند بودن منافات دارد...

گفتم : اگر مصلحت باشد ... چیزی نگفتی !

گفتم : راضی ام به رضای تو ...حتی  نگاهم نکردی .

پنداشتم بار گناهانم آنقدر سنگین شده که مرا دیگر به چشم بنده ات نمی بینی،برای یک لحظه آنچه آن پست فطرتان گفته بودند ، باور کردم ...

گفتم :  توبه می کنم،جبران می کنم... اما توبه نکردم.

یک سال گذشت و تو مصلحتت را با همه ی تلخی ها و شیرینی هایش نشانم دادی،یاد گرفتم صبور باشم و فقط تماشا کنم نتیجه راه کجی را که رفته بودم...

مصلحتت همان شد که همیشه در خواب میدیدم ، چیزی که همیشه از آن میترسیدم،اما پایانش آن نور را هم میدیدم...یادم هست.

تلخ بود،اما نجاتم دادی.

( در بن چاهی همی بودم نگون              در دو عالم هم نمی گنجم کنون)

ریسمانی برایم انداختی قد تمام گناهانم ،گناهانی به عمق چاهی تاریک وسیاه...

شاید اگر تنها بودم ، در نیمه های راه ریسمان را رها می کردم و با شدت بیشتری سرم به سنگ گذشته ها می خورد...

اما دستی بود که دست خسته و بی توانم را گرفت،گرفت و با تمام قدرت بالا کشید...

دنیا دور سرم می چرخید ، به حال خودم نبودم.

سخنانی بر زبان آوردم که ارزش گفتن نداشت،ارزش شنیدن هم نداشت،اما او هیچ نگفت و لبخند زد...

بدن نیمه جانم را در آغوش کشید و آرام زمزمه  کرد :

" از چیزی نترس ، من با توام ...

دنیا ارزش این همه زجر کشیدن را ندارد...

صدای خدا را می شنوی؟ او سال هاست تو را صدا می زند ...

در بند کدام دیو صفتی بودی که نمی شنیدی ؟

آرام باش ، بگذار آنچه باید بشود بشود..."

صدایش مثل لالایی شیرین قبل از خواب سراسر وجودم را در بر گرفت ،آرام آرام به خواب رفتم.

خوابی به اندازه ی تمام سال هایی که شب هایش را تا صبح با اشک و گریه به صبح می رساندم.

وقتی برخواستم.دنیا دیگر خاکستری نبود،دیو ها از فرط نا توانی التماس و ناله می کرند،و پیروزی چیزی بود که مهرش بر پیشانی ام خورده بود....

و اکنون در جاده ای قدم بر می دارم که انتهایش خوشبختی است و دست انداز ها و فراز  و نشیب های راه، دیگر حتی ذره ای مرا نمی آزارند.

نیروی آسمانی آن دست ها تا انتهای جاده ، تا جایی که دوباره ببینمش با من خواهد بود...

امسال آسمانی ام ...

آزاد و رها...

اما...

 

............... این داستان ادامه خواهد داشت.................

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 0:52  توسط مریم 

کز دیو و دد ملولم و انسانم آروزست...

                                  کز دیو و دد ملولم و انسانم  آروزست...  

 

         

 

پشت بام خوابگاه ، مناسب ترین نقطه ای بود که میتوانستم شب ها دزدکی به آنجا بروم و شاهد معجزه ای دیگر باشم .

چیزی که در شمال نمی توانستم داشته باشم ... پشت بامی که بتوان روی آن دراز کشید و بزرگترین زمین بازی دنیا را تماشا کرد .

آسمانی که هم فقیر میتوانست تماشایش کند و هم غنی ...

سرزنشم می کردند ، می گفتند : ارزش این همه پنهان کاری را دارد ؟ این همه تلاش برای رسیدن به بالای آن پله ها ...

مسئول خوابگاه حاضر بود هر چه دارد بدهد تا کسی را که شب ها دزدکی به پشت بام می رود  بیابد!!!

ای کاش کسی بود که میتوانست بی کلام به آنها بفهماند ... بفهماند که دیدن بدر کامل، معجزه ایست که ما به دیدنش عادت کردیم .نباید وقتی دیدیمش سرمان را پایین بیاندازیم و به این فکرکنیم که فردا موئد کدام چک سر می رسد !!

ای کاش همه ی آدم ها لحظه ای چند پشت بام هایشان را که سال ها تنها بوده درک کنند.کاش همه ی آدم ها یک لحظه آدم باشند ، یا حد اقل ادای آدم بودن را در بیاورند .

بعضی وقت ها نگران خودم می شوم !!!  شاید یک شب آنقدر گرفتار زیبایی ماه شوم که به سرنوشت آن پروانه ی عاشق دچار شوم ...

تا زمانیکه با دیدن ماه به یاد " تو" می افتم ، این سرگردانی ادامه خواهد داشت ...

این حس را جاودانه می کنم ، حتی اگر ماه نباشد ، من نباشم و دنیا هم بد تر از دنیا ی امروز باشد ...

 

 

 واسه یکی که خودشو غرق گناه میبینه و فقط با یه لحظه  نگاه کردن به ماه اونقدر تحت تاثیر بزرگی خدا قرار میگیره که اشک تو چشاش حلقه میزنه  و بعد فردا وقتی اولین صخره رو سر راهش میبینه دوباره شروع میکنه به ناشکری و ناله  و زاری ، چه پیشنهادی داری ؟(اگه نفهمیدی جمله رو از اول بخون!)

 


خداییش عکس گرفتن از ماه مشکلات عدیده ای(عدیده رو داشتی؟؟) داره که الان مجال پرداختن بهش نیست ،فعلا خورشید رو از ما بپذیرید، تا بعد بازم خدا بزرگه (با اینکه هنوزم دلگیرم ازش)...


به خاطر غیبت طولانیم و کم پیدا بودنم واقعا معذرت . . .راستش لآنم قاچاقی اومدم آپیدم!!! خوبی های همتون و جبران می کنم (به جون همون یه دونه عمه عصمتم)

                                  

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 9:37  توسط مریم  | 

ولادت امیرالمومنین علی (ع) و روز پدر مبارک باد

 

....

تقدیم به بهترینم ... به آشنا ترین غریبه ی زندگیم ...


 غریب رهگذر ...

باز یه غروب آشنا ، رو سایه های بی صدا

باز یه غریب رهگذر، نمی دونه میره کجا

راهی به فردا نداره ، پنجره رو کم میاره

وقتی به بن بست میرسه ، یه خط رودیوار میذاره

رو سایه تنها می مونه ... می خواد بره نمی تونه

کاشکی میشد بیاد خونه،کدوم خونه .. بی هم خونه ؟

باز یه غروب آشنا .. رو سایه های بی صدا

باز یه غریب رهگذر، نمیدونه میره کجا

با آینه حرف می زنه ، بهش میگه کی با منه ؟

دست روی دستش میذاره ، تو فکرغم شمردن

یه دست آشنایی نیست، تو خونه رد پایی نیست

حتی دریغ از یه صدا، گریه که هم صدایی نیست

رو سایه تنها می مونه ، میخواد بره نمی تونه

کاشکی میشد بیاد خونه،کدوم خونه بی هم خونه ؟

انگار نه انگار که سحر ، بر نمی گرده از سفر

دوباره آفتاب میزنه ، اگه تو باشی پشت در

باز یه غروب آشنا .. رو سایه های بی صدا

باز یه غریب رهگذر، نمیدونه میره کجا

 


 

 می دونم که یک نفر هست ، زیر این گنبد سنگی

که میاد رو آسمونم ، می کشه یه قوس رنگی

اونکه آینه ی اتاقم ، از حظورش بی نصیبه

تو ی آینه من نشستم ، اما من ، با من غریبه

یکی باید اینجا باشه ، اونی که مثل کسی نیست

وقت سر دادن آواز مثل اون هم نفسی نیست

یکی باید اینجا باشه ، که شب و کم کنه از روز

روز تازه ای بیاره ، جای این روز غزل سوز

یکی باید اینجا باشه که شب و بدزده از من

با من از خودم خودی تر ، بین تن باشه و پیرهن

یکی باید اینجا باشه ، که شب و کم کنه از روز

روزتازه ای بیاره جای این روز غزل سوز

فرصتی نمونده ای عشق،این صدا صدای مرگه

آخرین،فصل جوونه، فصل جون دادن مرگه

از تو قصه ها طلوع کن ، تا غروب من بمیره

زیر خاکستر سردم ، جمله ی  تو جون بگیره

 


(شعرهای بالا ، متن 2 تا از ترانه های حامی بودن .ما که تو نخ لینک مینک نیستیم ... یکی  که خودش میدونه،بگرده لینک دانلود اینا رو پیدا کنه بذاره واسه ملت ، ثواب داره !!)

 

                                      

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 20:24  توسط مریم 

قمرِ مریم ..

قمرِ مریم ...

یا

(تا توانی دلی به دست آور..)

تا دیر وقت کلاس داشتم .

قدم زنان به سمت خانه در حرکت بودم که به محض رسیدن به کوچه مون ، یهو دیدم ... ای دل غافل ... باز که برقا قطع شدن !!

کوچه یه چیزی تو مایه های قبرستون بود و من واسه اینکه تو چاله های متعد دی که اونجا بود ولو نشم .. از چراغ قوه ی گوشیم کمک گرفتم .

از دور خونمون هم یه چیزی تو مایه های خونه  جادوگر شهر oz بود .

خلاصه در را گشودیم و به محض ورود به شی نرمی برخورد نموده و جیغی از سر ترس و وحشت کشیدیم .

-  زهره مار ... حالا انگار جن دیده

- من که چیزی ندیدم ، اگه میدیدم که جیغ نمی کشیدم انیششششششششششششش ( منظور شاعر : انیشتین!!)

- تو این تاریکی تو حیاط چی کار می کنی ؟

- دارم از فرصت استفاده می کنم و تا دوباره برقا نیومدن می خوام، ماه رو میبینم .

چشمام کم کم به سیاهی عادت کردن و حالا می تونستم تلسکوپی رو که کنار معصومه بود ببینم.گفتم : بالاخره از زیر آوار فرو ریخته ی غم(منظور شاعر خرت و پرت های توی انباره!!) کشیدیش بیرون ؟ خوبه .. چون اینجوری حد اقل بهش خمس تعلق نمیگیره .. و زه زه زدم زیر خنده ...

معصومه با نگاهی همچون نگاه عاقل اندر صفیه ، بهم فهموند که بهتره نیشمو ببندم : مهندس،به این چیزا که خمس تعلق نمیگیره ...

در همین حین به ناگاه برق آمد و چشممان به جمال نور روشن شد.و معصومه آهی کشید و زود برق حیاط رو خاموش کرد .منم رفتم و روشنش کردم .

بازم از اون نگاهها بهم انداخت و گفت : موجوداتی مثل تو هستن که باعث میشن ماها نتونیم چیزی کشف کنیم ... تو نمی دونی با این آلودگی نوری من نمیتونم چیزی ببینم ؟؟؟

من که از خنده روی زمین ولو شده بودم (اغراق) گفتم : نه بابا؟ تو رو جونه عمه عصمتمون ... یه چیزی هم واسه کشف ،برای آیندگان بیچاره مون بذار... خوب دپسردگی مزمن میگیرن اگه همه چیز و توتنهایی کشف کنی و هیچی واسشون نذاری ...

حالا می خوای اسم این سیاره ای که کشف کردی رو چی بذاری؟ .. ماه ؟ من میگم بذار مریم، بس که  شبیهیم ...

و اینبار بلند تر زدم زیر خنده .

-: آره اسمشو میذارم مریم ... میدونی چرا؟ کپی خودته .. البته تو چاله چوله های صورتت خیلی بیشتر از اونه ...

و حالا ما خفقان گرفتیم و البته معصومه بانو که بسیار بسیار مودب تشریف دارن بی صدا خندیدن .(این که نشد خندیدن)

و ما باز افسرده شدیم بابت جوش های متعدد صورتمان و دست آخر سر افکنده به داخل خانه رفتیم تا بیشتر از این کوچکتر ها تحقیرمان نکنند ...

یه چند تا عکس از ماه گرفت که یکیشونو میذارم اینجا.زیاد واضح نیست ولی همین رو هم چه جوری بدون لنز مخصوص و فقط با دوربین معمولی گرفته ، نمی دونم !!! فقط اینو میدونم که : تا توانی دلی به دست آور ... دل شکستن هنر نمی باشد ..

یا چه میدونم : نا برده رنج گنج میسر نمی شود ...مزد آن گرفت جان خواهر یا برادرش زیاد مهم نیست .. این مهمه که کار کرد (چه ربطی داشت ؟؟؟!!)

 

 


دل نوشته ی امروز :

بعضی وقتا بعضی آدما سیاه سیاه هستن ، آدمایی که پست ترین موجودات این کره ی خاکی هستن ...

و جالبه که همیشه آدمای سفیدی هستن که ما خاکستری ها رو از شر این سیاه ها در امان نگه دارن .

به امید اون روزی که سفید سفید شم ....

کی  فهمید من چی گفتم ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 1:29  توسط مریم  | 

احساس می کنم اینجا دیگه اون شور و حال سابق و نداره ... شاید چون نویسنده حال و احوال خوشی نداره !!!

یا این حال می خوام یه کم از زشتی ها ی دور و برم دور شم و باز بزنم تو خط دیوونگی .چندی پیش در مجلسی بودم و ..

بقیه اش اون پایینه

من،قبل از عمل!!!!!!

من،بعد ازعمل؟؟؟؟؟؟

 

بعضی وقتا برای متفاوت بودن  لازم نیست کار خاصی انجام بدی ... یعنی در واقع همین جوری الکی الکی میشی اونی که توجه هر کسی رو به خودش جلب میکنه ...

میپرسی چه جوری؟

خوب این خیلی ساده است ..

فکر کن تو یه جمع 10 نفره نشستی و فقط یکی از اعضای اون جمع دماغش مورد تهاجم جراح های پلاستیک قرار نگرفته باشه ، و اون یه نفر هم خود تو باشی ... که همه با تعجب بهش نگاه می کنن و ازش می پرسن : عزیزم ، تاحالا پیش هیچ دکتری واسه دماغت رفتی ؟

ما : زرشک ... من آخرین باری که رفتم دکتر،درست یادم نمیاد کی بود ... شاید واسه واکسن سرخک بود ... نه شاید واسه واکسن .. چه می دونم . حالا این همه دکتر ، واسه چی برم پیش دکترِ دماغ(همان بینی سابق

آنها : عزیزم ، منظورم  دکترِ جراحه ... جراحِ پلاستیک ...

ما : وای ... جراحی ؟ جراح ؟ برو بابا دلت خوشه ... برم عمل کنم که سوراخای دماغمو بکشم بالا که چی بشه ؟ اینایی که رفتن چی شدن ؟....

(توجه داشته باشید که از بس بینی های این بانوان زیبا عمل شده بود ، ما متوجه عملی بودن آنها نشده و هر چه توانستیم بستیم به آنهایی که  عمل بینی انجام می دهند !!)

وخلاصه ماجرا اینکه ، امروز فرداست که کلا من یکی بشم تک ... از قرار معلوم ، همه یا عمل کردن، یا تو نوبتن !!!

و ما ماندیم و تنهایی و............ دماغ(به جان همون یه دونه عمه عصمتم ،حال و حوصله ی بینی نوشتن و ندارم )

 


دل نوشته ی امروز :

رویایی ترین روز زندگی ام شب بود ...

چرایش را باید از کسوف بی موقع پرسید!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 2:25  توسط مریم  | 

می ترسم از طلوع...

 

آسمان آفتابی بود

می خواستم خودم باشم ...

حسش کنم ...

حسم کند ...

اما چه زود باران گرفت .

 

و باز هم شب ، با تمام احساس وهم برانگیزش

مثل همه ی شب های سال ...

و به یادم انداخت ،

که  مبادا بلند لبند بخندم .

سحر در کمین است و همیشه بیدار ...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 2:30  توسط مریم  | 

ای اشک با من بمان که تنها تو می مانی...

ای اشک...

 تنها راه فرارم از تنهایی مطلق توهستی ...

ای اشک تنهایم نگذار ... که بی تو میمیرم ...

در قطره ، قطره ی وجودت ... خودم را با تمام احساس پاکم میبینم ...

میبینم که بی تو چه تنها می شوم ...

چه شب ها که با تو سحر نکردم ...

دارم با تو بودن تا ابد را یاد میگیرم ... تنها تو برایم مانده ای ... تنها تو هق هق های احمقانه ام را شنیده ای ... تنها تو می دانی چه ساعتی از روز دلم میمیرد... تنها تو میدانی کی وقت آن است که بیایی ... که بباری ...

تنها تودیدی که چگونه در عین دیوانگی مطلق می توانم هم زمان زار بزنم و بلند بلند بخندم ...

تو زودتر از مادرم میفهمی که نیاز به هم صحبتی دارم که به دیوانگی خودم است ، تو تنها کسی هستی که قبل از همه می گویی : میدانم دلت هوایم را کرده ، پس بشکن این غرور بیجا را ، بشکن و عاجزانه مرا بخواه...

اما چه کنم ، که آنقدر سنگ شده ام که برای گریه کردن هم از خودم خجالت می کشم ...

ای اشک تنهایم نگذار ... که بی تو میمیرم ...

روزی گریه زیر باران ... در امتداد خیابانی غریب را تجربه کردم ... آن اولین بار نبود ، آخرین بار نیز نخواهد بود ، برای چندمین بارِ بودنِ این حادثه لحظه شماری می کنم ،زیبا تر از آن لحظه در خاطرم نیست ...

وقتی که دردم را به جز خودم همه میدیدند...

یکی آه می کشید ، یکی افسوس می خورد،یکی دود سیگارش را فوت می کرد توی صورتم ،یکی چتری گرفت بالای سرم (یه چند نفری هم حرفای زیر رادیکال زدن،بی فرهنگ ها !!!)

حالا که خوب می اندیشم ،میبینم با تو بودن تنها لذتی است که همیشه منتظرش بودم ، هستم و خواهم بود ...

همیشه منتظر اشک شوق ، برای یک پیروزی شیرین ...

یا گریه ای برای تسکین دل شکسته ام خواهم بود ...

همیشه منتظرت خواهم بود...


 یه گلایه ی کوچولو ...

خوب امسال خبری از مربای بهار نارنج نیست ،وای از دست این برف ... ولی هر از گاهی از باغ همسایه رایحه ی خوش شکوفه ی بهار نارنج به مشام ما هم میرسه و این بار هم مرغ همسایه غاز شد!!!!!

یه پیشنهاد :

تو ایام عید فیلمی رو دیدم که هنوزم که هنوزه تو خاطرم مونده ، و تقریبا ترانه ها شو حفظ شدم بس که دیدمش !! sweeney todd  پیشنهاد امروز من اینه ... اگه واسه دیدنش دنبال دلیل میگردی ، همین کافیه که بدونی یه کار معرکه از تیم برتونِ ... البته با بازی عالیه جانی دپ ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 17:28  توسط مریم  | 

تعبیر رویای من

تعبیر رویای من

(یا پس کی بزرگ میشم ؟؟)

 

ای بابا ...

این هزارمین باره که این خواب و میبینم ...

خودمم خسته شدم ، این دفعه دیگه کاملا مطمئن بودم که یه خوابه ..

وقتی مثل همیشه دوباره پریدم ... منتظر بودم که باز سقوط کنم ...

اما این دفعه نیافتادم . با خودم گفتم : نه مثل اینکه بعد از این همه سال بالاخره یاد گرفتم ... بالاخره یاد گرفتم چه طور پرواز کنم!!!

اولین بار و خوب یادمه :

داشتم می دویدم... مثل همیشه بلند بلند می خندیدم ... اما انگار یکی مدام بهم می گفت : تو می تونی .. قدم هاتو بلند تر بردار ..

چند لحظه بعد احساس کردم  کل وجودم داره به قانون جاذبه میگه ذ کّی ...

داشتم پرواز می کردم !

وقتی خواب پرواز رو میبینم دلم نمی خواد به این زودیا از خواب پاشم ... این خواب رو از بچگی میبینم ...

اون موقع یه چیزی تو مایه های بت من بودم .کلی با تشویق مردم حال می کردم ...

مامان میگه کله ات باد داره ... زیادی بلند پروازی ...

اما من احساس میکنم این یعنی زود میمیرم.

زود مردن اصلا هم بد نیست .اتفاقا بهتره !!!! من که از زندگیم راضی ام ، شاید خوش بخت ترین دختر نبودم ، اما تو زندگی بیست و اندی ساله ام تقریبا همه چیز رو تجربه کردم ،هم چیزای خیلی خوب و هم چیزای خیلی بد، اون چیزایی رو هم که تجربه نکردم ، حتما ارزش وقت صرف کردن رو نداشتن ..

با این حال امیدوارم یه روزی بشه بپرم ، حتی اگه شده به این قیمت که دیگه به زمین بر نگردم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:2  توسط مریم  | 

باز هم اردیبهشت کار دستم داد...

باز هم اردیبهشت کار دستم داد...

 

یه چیزی هست ...

یه چیز خیلی خیلی عجیب ، شایدم یه حس عجیب ...

مثل حس عجیب خوردن اولین نارنگی پاییزی ...

مثل حس عجیبی که وقتی چشمات رو به سنگ فرش پیاده رو دوختی ، باعث میشه ناخودآگاه خنده رو لبات بشینه ...(و البته کل ملت خیال کنن  خل شدی !!!)

مثل حس تنهایی ساعت 7 عصر ...

مثل دلتنگی من برای بارون بهاری ...(پس کو؟؟؟)

و اون زیبا ترین چیزی بود که دیدم …


 

گربه ها هم بزرگ شدن ، دیگه دوستشون ندارم ...

مثل اون سی و اندی خرگوش ... مثل اون همسترای کوچولو که کلی خاطر خواه داشتن ...

کاش پارسال همین موقع بود ، تازه داشتم می فهمیدم غربت واقعی چیه ... نه مثل حالا که به غربت میون هم شهری هام عادت کردم ...

کاش پارسال همین موقع بود ، وقتی که اولین بار تمام زیبایی شیطان کوه رو دیدم ...

تنها بودم ...

تنها دیدم ...

و چه لذتی داره این تنهایی ...

مامان میگه : چرا برای هر گندی که بالا میاری میگردی دنبال مقصر ؟؟؟

حالا هم مقصر این همه احساسات عجیب من اردیبهشته ... نه کس دیگه ای ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:41  توسط مریم 

از دست این بازی روزگار ..

دوباره روز از نو روزی از نو ... به ما خندیدن نیومده ... لعنت ... لعنت ....

 

 

 

کاش می دانستم

 

 

کاش می دانستم لحظه ی پایانم چه زمانیست .

ثانیه ها برایم با ارزشند .

اگر بدانم چه زمانی آخرین نفس را خواهم کشید ، آن روز را نور باران می کنم ، و تا آن روز می خندم .

فقط به شرط آنکه .... بدانم پایانم نزدیک است .

دور بودنش را نمی خواهم . همه دور می روند.همه با موهای سفید می روند .

من می خواهم حالا که پوستم شاداب است ، حالا که تمام تار موهای سرم سیاه رنگ اند ، حالا که وقتی می خندم ... تمام دندان هایم مال خودم هستند !!!! حالا می خواهم بروم .

حالا بهترین وقت است برای نیستی .

کاش ارداه می کردم و خدا هم گوش می داد .الآن هم گوش می دهد ، اما می خواهد به من درس بدهد.

سال ها مدرسه رفتم .

حالا دیگر درس بس است .

درس جدید نمی خواهم.

خدایا تمامش کن این امتحانات پشت سر هم را ... امتحان میان ترم را که هزار بار نمی گیرند... می گیرند؟

این بازی برای روح من زیادی خشن است .

کودکت را پیش خودت نگه دار ... مرا روی زمین تنها مگذار ...

 


(( الان که آخرین ساعات روز بیست و دوم اسفنده و از بلندگوی مسجدهای دور و اطراف صدای آخرین فریاد و سخنرانی های نامزدهای انتخاباتی میاد ، فقط و فقط  از خدا یه چیز میخوام)) :

 

 

منتظرم ...

منتظر زمانی که این روزهای سیاه و تاریک تمام شوند ...

منتظر طلوع خورشیدم ...

تا در آن هنگام ،

دستم را به سوی آسمان دراز کنم ...

و از خدا بخواهم آنچه را بکند که سالها خواسته ام ....

منتظرم این روزهای نکبت بار تمام شوند ، تا من هم ذره ذره مردنت را تجربه کنم ... ببینم ... بچشم ... بخندم...

منتظر التماس هایت ...

می مانم .

منتظر آن روزی که زبان سرخت را تکه تکه می کنند...

آن روزی که تخت خوابت هیزم است ...

آن روزی که اطمینان پیدا کنم ... که تو مرده ای .


 

 

عید امسال برام بدترین عید خواهد بود . .  آینده رو میبینم  . . اما سیاه میبینم . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 1:20  توسط مریم  | 

نشانه ها

نشانه ها

 

 

 

 

 

دلم می خواد دوباره بزنم تو خط بیخیالی ... اما احساس میکنم ، غم همیشه باهام میمونه...حتی اگه سفیدترین لباس رو هم تنم کنم ، از نگاهم غصه هامو می تونی ببینی...

 

از وقتی کتاب  کیمیاگر پائولو کوئیلو رو خوندم ، نگاهم به دنیا یه کم عجیب و غریب شده ، هر چیزی رو یه حرف تازه  میدونم ، یه نشانه ...

 

"نشانه ها" ... نشمردم ببینم چند دفعه تو کتاب از این کلمه استفاده کرده ... ولی زیاد بود . اونقدر زیاد که الآن کوچکترین اتفاقی به نظرم یه نشانه میاد ، و جالب اینه که بعدا به طرز عجیبی ، بهم ثابت میشه که حدسم درست بوده...

همین خودش میتونه یه پیش گویی خفیف از آینده باشه ...

اگه این کتاب رو خونده باشی حرفمو می فهمی .اگه نخوندیش ، پیشنهاد میکنم حتما این کارو بکنی .

چند وقتی بود که هر کتابی رو دست معصومه و مامان میدیدم ، یه گوشه اش نوشته شده بود ، نویسنده : پائولو کوئیلو

مشتاق شدم ببینم توی اون کتابا چه خبره ؟!!

کیمیاگر رو به صورت اتفاقی انتخاب کردم (یه نشانه...)

 

اهل کتاب و کتاب خوانی نیستم (این یه عیبه، میدونم) اما کیمیاگر یه رمان درب و داغون نبود ، کلمه به کلمه اش یه اتفاق جدید بود ...شاید بگی فقط  یه داستان بود . اما همیشه داستان ها، حاصل تجربیات نویسنده هاشون هستن و پائولو کوئیلو نشانه ها هستی رو با تمام وجودش تجربه کرده بود.

 

حالا که خوب میبینم ، نشانه ها بهم میگن ، زندگیم میتونه قشنگ تر از این حرفا باشه ... و با ارزش تر... اونقدر که باید برای به دست آوردن خوش بختی بجنگم ، اما من همیشه کوتاه ترین راه رو ( تسلیم رو)انتخاب می کردم ...

 

آماده ام بجنگم ...

حتی اگه شده با تمام غم ها و غصه هام به جنگ دیو زندگی برم ، این کار رو می کنم و میرم ....

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 17:50  توسط مریم  | 

هیچ در هیچ ...

هیچ در هیچ ... 

 

 

کلمات توی سرم میپیچند.

جمله ها ،

صحبت ها ،

حرف ها ی آدم ها .

آن ها که زنده اند ،

 آن ها که نیستند ،

حرف های دیروز ، سال پیش ، سال ها قبل ، کودکی ...

خیلی قبل تر از این حرف ها ...

 

کافی است ، یک لحظه چشمانم را ببندم ، چنان آشوبی در سرم می شود که دلم می خواهد ، هرگز نخوابم .

 

همیشه تکیه ی کاغذی کنارم هست،

و یک خودکار (شاید بیک)...

به محض اینکه از خواب بیدار شوم  ،

باید بنویسم ، باید تخلیه کنم  دردهایم را .

 

چون نمی توانم سخن بگویم ................................. و درد بزرگ من همین است .

 

 


 

(نظر خواهی این پست غیر فعاله...واسه پست قبلی نظر بدین ..ممنون)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 12:22  توسط مریم 

مریم در آینه...

مریم در آینه...

 

 

 

 

 

می ترسم توی آینه نگاه کنم ...

می ترسم خودم رو نشناسم ...

دلم برای خند های خودم تنگ شده.

پس کی نجات پیدا می کنم ؟؟؟

پس کیه ، اونی که باید نجاتم بده؟؟؟

دلم برای خودم تنگ شده ...

دلم برای خورشید تنگ شده ...

سه ساله که حبس شدم تو یه اتاق تاریک، زندانی شدم ، دزدیده شدم ...

حتی نمیذارن خودمو راحت کنم ... دست و پاهامو بستن تا نتونم ....... خودمو نجات بدم ...

می خوان منو با روش خودشون بکشن ... میخوان منو اعدام کنن.میخوان زجر کشم کنن.

ولی یک چیز هست ... دلم برای زندگی تنگ نشده ... اصلا ...

.

.

 

دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است

.

.

 

حتی از این شهر هم دلم گرفته ...دلم پر از دست رودسر و آدماش ....

 

دلم گرفته ... ای کاش کسی صدامو بشنوه ...

 

یکی گفت ننویس، بعد که وبلاگت صورتی شد و سیاهی از جلوی چشمات کنار رفت...با خواندن اینا پشیمون میشی از چیزی که نوشتی ...

اما من میگم " حالا که زندگی دکمه بازگشت نداره!!! بذار اینا رو بنویسم، تا اگه یه روزی که لبخند روی لبام بود و خواندمشون ، یادم بیاد که یه زمانی چقدر تنها بودم .یادم بیاد که یه اشتباه و نباید 2 بار تکرار کرد "

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 13:11  توسط مریم  | 

هنوزم دختر رودسری ام ....اما

 

هنوزم دختر رودسری ام ....اما

 

 

سلام .

البته اگه فحشم نمیدین می خوام آپ کنم.

حالم اصلا خوش نیست .

 

اینو حداقل  1% شماهایی که بعد از مدتها وارد وبلاگم میشین میتونین بفهمین.

خوشبختانه همیشه ظاهرم راز دلم رو فاش میکنه .... حالا که منو نمیبینی حد اقل از ظاهر وبلاگم بفهم...

این مدتی که نظر میدادین و مینوشتین ... " مریم !!!!! خدا رو شکر سقط شدی که سر نمی زنی ؟؟؟...."

من همون موقع داشتم سقط میشدم ...

میتونیم فرض کنیم که فهمیدم تومور دارم ....

یه تومور بد خیم که 3 – 4 ساله دارم باهاش زندگی می کنم ...

گفتم فرض کنیم ...

فقط فرض ...

چون اگه واقعا همین بود ، خیلی خیلی خوشحال میشدم ...

تومور نبود ...

اما چیزی کمتر از تومورهم نبود ...

راستش 3 سال بود که میدونستم ... اما به کسی چیزی نمی گفتم ... می خندیدم .... شوخی می کردم ... مسخره بازی در میاوردم ....

........ تا شاید یادم بره ..........

کلنگ این وبلاگ رو هم واسه طی کردن بی خیالی ، تو یه روز بهاری زدم....

اما نشد ....

این تومور لعنتی نذاشت ...

حیف آدرس وبلاگمو همه (به غیر از خواجه حافظ شیراز)دارن ....

وگرنه از خاطرات مردنم ....

از خاطرات زنده شدنم  ،می نوشتم .

اصلا ...حتی یک لحظه هم فکر نکن که عاشق شدم و قضیه ی عشقی بوده ...

حالا که خوب میبینم .... همه ی این چیزا .... همه آدما .... همه حرف هایی که مردم به هم میزنن .... تمام رفتار احمقانه و تکراریه آدما .... همشون برام بی معنی و خنده دارن ...

 

شاید چون یه بار مردم و دوباره زنده شدم....

ولی کاش زنده نمی شدم ...

کاش تو کما می موندم....

وقتی داشتی تو ذهنت فکر می کردی که واسه ی معشوق یا معشوقه ات ، به مناسبت ولنتاین چی کادو بگیری .... من داشتم برای بار هزارم... با تمام نا توانی و خستگیم ... نماز حاجت می خوندم و از خدا فقط یه چیز می خواستم ...

می خواستم که منو از این دنیای کثیف ببره ...

 

می دونم که همه این چیزا موقتیه ..... چون دیگه بیشتر از این طاقت این همه سختی و تحمل رو ندارم....

یا تا چند وقت دیگه ..... دوباره یه قالب صورتی واسه وبلاگم پیدا می کنم ، یا اینکه تا آخرش سیاه پوش می مونم....

زنده بودن برام مسخره ترین کار دنیا شده.

ای کاش همه چیز زودتر تموم شه ...

اونقدر ها هم که فکر می کردم پسر قوی ای نیستم ... من اصلا پسر نیستم .... حالا می فهمم که بد جوری دخترم ..... بد جوری ......اونم از نوع ساده و احمق .

 

 


 

ویدا جان سلام . فدای تو بشم که از منم تنها تری.حرفا ی بالامو جدی نگیر ...خوب؟ بینه خودمون بمونه ... باشه ؟به همه سلام برسون.امیرحسین و از طرف من ببوس.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 14:9  توسط مریم  | 

من مریم ..........پسر اول بابام ..........!!

 

 

من مریم ..........پسر اول بابام ..........!!

 

 

 

 

 

اولین هم بازی های دوران کودکیم دو تا پسر بچه به اسم سامان و سعید بودن .چیز زیادی ازشون یادم نمیاد، فقط این یادمه که سامان هم سنم بود و سعید 2 سال از ما دو تا بزرگ تر بود و همیشه از من میترسید.(حالا بماند چرا)با هم توپ بازی می کردیم ، می رفتیم تو کوچه و با بقیه پسرای تو کوچه بازی می کردیم.حتی یادمه یه پسری هم بود که کلاس دوم بود و همیشه پز مدرسه رفتنش رو میداد.ما هم مدرسه ندیده فکر می کردیم چه کوفتیه این مدرسه !!

 

بازی های بچگی من خیلی با بقیه فرق داشت ، البته همین حالا هم خیلی فرق داره ....

یادمه تو خوابگاه بیکار نشته بودیم و فکرمون به جایی قد نمی داد . میتسا گفت : حالا چی کار کنیم ؟

گفتم : تو خونه هر وقت من و مجید بیکار میشیم میوفتیم به جونه هم (بیچاره مامانم) پا شو با هم مبارزه کنیم...

البته من میدونستم که اون تکواندو کار میکرده ، ولی نمی دونستم که به خاطر پوکی استخوان ولش کرده ، خلاصه جونم بگم برات که با اولین آبچاگی که زدم ، نقش زمین شد و از دست ناله هاش بچه های کل سویتون تا 1 هفته نفرینم می کردن.

مژگان می گفت : معلوم نیست خدا تو رو پسر آفریده یا دختر ... یه کم لطیف باش...

ولی سمیه همچنان رو حرف خودش واستاده بود و می گفت : تو یه جونوری هستی بین اختاپوس و سنجاب !!! حالا چه ربطی به 22 بهمن داشت  نمی دونم !

 

تقریبا بچه های اول فامیل همشون پسر بودن. بچه ی اول عموم ...بچه ی اول داییم ... بچه ی اول خالم ....

من هم که جزو یکی از این اولی ها بودم . فکر کن هر جا بری مهمونی،تنها هم بازی ها و هم صحبت هات پسرا باشن .

و اینگونه میشه که تو هم مثل من فرقی بین پسر و دختر نمی بینی . میگن آذر ماهی ها این طوری هستن.اما من اینطور فکر نمی کنم .چون معصومه هم مثل من از بچگی عشق پسر بودن داشت . هیچ وقت نذاشت و نمی ذاره کسی دامن تنش کنه ... مامان هر سال عید براش یه شلوار و یه کلاه میخرید .مثل پسربچه ها.... و جالبه که حالا همین خانم شده یه فمنیست واقعی .... حالا اگه جرات داری جلوی روش بگو ، پسرا بهتر از دختران...

 

با این اوصاف .. تمام اینها رو من بد جوری اثر گذاشتن و حالا واقعا فرق فاحش خودم رو با بقیه دخترا احساس می کنم . یه قلب سخت که خدا بدجوری محکم ساختتش ، یه روح مردونه که شاید بقیه مردا بیان پیشش لنگ بندازن و وقار دخترونه که هرگز نفهمیدم چیه ...

احساس می کنم نباید اینطوری میشد . چون مطمنم دچار مشکل میشم. کسی میدونه دختر بودن چه  شکلی ؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 8:36  توسط مریم  | 

بالاخره باباتو دیدم آیدا ، یا ، کی میدونه تنهایی من چه اندازه بزرگه ؟

 

بالاخره باباتو دیدم آیدا ، یا ، کی میدونه تنهایی من چه اندازه بزرگه ؟

 

 

به 1000 و یک دلیل آپ می کنم ... شاید چون 1000 و یک سوال تو ذهنمه ...

الان ممکنه 5 تا سوال ببینی و 2 ساعت دیگه 12 تا ، این پست ، حالا حالا ها در دست ویرایش و بازسازی خواهد بود . اگه سوالی به ذهنم برسه اضافه می کنم .

خوشحال میشم ، اگه لطف کنی و حد اقل جواب 2 تا از سوالامو بدی .


 

 

 

 

محرم امسال رو بالاخره رودسرم . هر گز فکرشو نمی کردم که محرم رو تک وتنها تو یه شهر دیگه بتونم تجربه کنم . 2 سال در ارومیه و پارسال هم نقده ... تا قبل از اون اصلا نمی دونستم ، نقده کجای ایرانه !!! یه شهر کوچیک توی آذر بایجان غربی که هم قد و قواره رودسره .

ترجیح میدم  امسال رو هم توی خونه بمونم و به گناه های قبلیم اضافه نکنم . حد اقل اگه میخواد اضافه بشه بذار بعد از تاسوعا و عاشورا بشه .

 

سوال :

1- فکر می کنی هدف 99 درصد مردم،  از رفتن توی خیابونا تو این روزا چی میتونه باشه ؟

  


 

دچار یک بیماریه مهلک شدم ، شبا تا 2 یا 3 بی خود و بی جهت بیدارم و صبح زود سر اذان از خواب بیدار میشم و دیگه هم خوابم نمی بره .... ذهنم بدجوری مشغوله..... برای خوندن 2 صفحه از کتاب های درسیم باید 2 ساعت وقت بذارم و این یعنی افتضاح .... نمی دونم چرا ؟!!!!!!!!!!

دانشجوهای رشته پزشکی : کسی نمی دونه دلیل اینکه مدام صدای قلبم  روتو گوشم میشنوم ولی خودم رو به اون راه می زنم چیه ؟!!!!!!!!!!!

 شایدم .... خدا جون زودتر این بهران رو از رو سرم رد کن ..... وگرنه دیوونه میشم . تو رو خدا ... دعام کنین . دعا کنید تا بزرگترین مشکل زندگیم حل بشه و بعد از سال ها بتونم یه نفس راحتی بکشم .

 

 سوال :

2- کسی می دونه چم شده ؟ ( اگر هم خواستید پیدا کنید قاتل را )

 


 

 

معمولا آدما سر نماز به همه چیز فکر می کنن ... جز خود نماز ، خدا آخر و عاقبت ما رو به خیر کنه ، این دفعه که مثل بچه آدم ،  حواسم جمع نمازم بود ... با خودم خیلی کلنجار رفتم که ببینم چرا سلام نماز ، آخرشه ؟!!!! چطور میشه که سرو ته نمازمون رو سر 2 دقیقه هم میاریم ولی دعا های بعد نمازمون بیشتر از این حرف ها طول میکشه ؟

سوال :

3- کسی میدونه چرا ما آدما اینقدر پر روییم ؟ ؟

 


 

سال پیش همین موقع بخت خودم رو برای اولین بار امتحان کردم و البته چقدر هم بخت با من یار بود !!  رد شدم ...... برای بار دوم هم امتحان کردم ..... اینبار سرهنگ خیلی مهربون تر بود ..... اما دست و پای لرزون من سرهنگ مهربون و بد اخلاق حالیش نمیشه . هنوز روشن نکرده خاموش کردم ...

        خوب تو هنوز آمادگی شو نداری .... برو دفعه بعد ان شا الله ......

        اما من دانشجو ام باید برگردم ، نمیشه دوباره ...

        بفرما پایین ...

 

سوال :

4- به نظرتون بعد از 1 سال ( بدون هیچ تمرینی )  شانس گرفتن گواهی نامه ام چقدره ؟

 


 

فعلا دارم طرح یه پروانه رو ، روی تابلو فرش جدیدم میزنم .اما اصلا به دلم نمیشینه .دلم یه طرح درست و حسابی می خواد ، یه طرح اصیل ایرانی  یه نقشه ای که سرش به تنش بیارزه ....

یاد  آیدا می افتم که دم در خونه مون گفت : این فرش بافیت چه ربطی به درس و دانشگاه داره ؟

چه کنم ، عاشق چیزی ام که سال ها منو ازش دور نگه دانشتن. و آدما همیشه جذب چیزی میشن که روش یه یه ضرب در قرمز کشیدن . و من عاشق هنر بودم.

راستی بالاخره اون شب بابات و دیدم آیدا !!

 

سوال :

5- کسی طرح  لیلی و مجنون رو نداره بده بهم ؟

 

 


 

از دست این هالیوودیا ... ولی نه ... از دست این داداش مجید . بعد از یه سیر تکاملی و روند صعودیه مجید واسه انتخاب الگو .... حالا داره روند نزولی رو طی می کنه و این رو میشه از روی اسم بلوتوثش به خوبی حدث زد .

بگذریم که از 4 سالگی تا حالا عاشق کدوم بازیگرا و فوتبالیست ها  و خاننده ها شده  و خانواده چه ضرری بابت این عاشقیق پرداختن ...... اما حالا بعد از Enreque  و البته بعد از اون مرد عنکبوتی و بعد ویل اسمیت و مارتین لورنس  ، حالا رسیده به یه خواننده متالیکا . eminem….

خودم رو مقصر میدونم ، چون من همیشه اولین کسی بودم که خود آگاه یا نا خودآگاه اونو با این افراد آشنا می کنم .با این افراط و تفریط هاش یه روزی بالاخره منو دق مرگ میکنه.

 

سوال :

6- من ، معصومه  یا محمد رضا چرا وقتی به سن اون بودیم ، اینجوری نبودیم ؟ مشکل کار کجاست ؟

 

 


 

میگن دنیا دو روزه ... میترسم این روز دوم هم شب بشه و دیگه از خواب بیدار نشم ..... میترسم روز سوم که منو میبرن اون دنیا ... تازه فهمیده باشم  که چرا کسی نبوده که به خاطرش زندگی کنم و به خاطرم زندگی کنه.

 

سوال :

7- اگه دنیا 2 روزه من الآن تو روزه چندمشم ؟ چند ساعت وقت دارم ؟ کسی می دونه؟

 


 

یه بنده خدایی ( یا تعدادی بنده ی خدا ) از چندی پیش لطف می کنن و بی نام و نشون میان و هر چی دل تنگشون می خواد بارم می کنن و میرن .من که نظراتشون رو پاک نکردم.خدا رو شکر آدمی نیستم که زود قاطی کنم ، ولی شدیداً طرفدار بحث منطقی هستم . ای بنده خدای عزیز و محترم ، انتقاد های تو نه تنها جیگر منو خون نمی کنه ، بلکه کلی من و میخندونه و موضوع جدیدی  برای  خنده ی من و مصی میشه . لطف کن خودت را به ما بنما . ID آدرس  میل ، یا آدرس وبلاگ ... لطف کن و نشانه ای از خودت بگذار تا درست تفهیمت کنم . خوب؟

 

سوال :

8 – مشکلی با من و مطالبم داری ؟ ( پس لطف کن و ... با ما تماس بگیر....)

 

 


 

برای بار چندم تلویزیون داشت مراسم تشییع جنازه آیدین نیکخواه رو نشون میداد .... اینبار وقتی که حرف های پر از غم و غصه پدر و برادرش رو شنیدم نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم و همونطور که ظرفا رو می شستم  ، توی سر و صدای ظرف ها و قابلمه ها کلی گریه کردم . طبق معمول همیشه کسی گریمو ندید . مجید میگه مریم آخرین بار، چند سال پیش وقتی گریه کرد، که من با نصب یه بازی روی کامپیوتر کل سیستم رو به هم ریختم .......

مامان میگه : مریم آخرین بار وقتی گریه کرد که از داشنگاه بهش زنگ زدن و گفتن ، بعد از انتقالی ،  چون واسه انتخاب  واحد ترم تابستونی نیومده ... درسای عمومیش رو صفر میذارن براش.....

 

سوال :

9 - تو هم فکر می کنی من اینقدر بی احساسم ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 8:15  توسط مریم  | 

یه اتفاق ساده....

 

یه اتفاق ساده....

 

 

(رودسریا میدونن اینجا کجاست ؟ جایزه داره ها  )

 

 


 

داشتم کانکت میشدم که یهو مدیاپلیر چرخید و چرخید و خیلی خیلی random (اتفاقی) رسید به این ترانه جدید فریدون ..........

 

مجید اومد از تو کشو یه CD  برداره ، که چشمش به من افتاد :  

 

 - داری گریه می کنی؟

 

-         نه چشمم میسوزه

 

-         خوب عینکتو بزن

 

-         مرده شوره ...... اون عینک

     

بعضی وقتا خیلی خیلی اتفاقی آدم دلش میگیره و خیلی خیلی اتفاقی هم اشکاش به دادش میرسن .

 

من مثل علی آقا نیستم ..... بهتون توصیه می کنم که حتما آهنگ های جدید فریدون رو از هر قبرستونی که میشه گیر بیارین .... حالا میخواد دانلود باشه ، میخواد  اورجنال  باشه.


 

 

 

دلم تنگه

 

گل نازم تو با من مهربون باش

واسه چشمام ... پل رنگین کمون باش

اثیر باد و بارونم شب و روز

گل این باغ بی نام و نشون باش

من عاشقی دل خونم

شکسته ای محزونم

پناه این دل بی آشیون باش

دلم تنگه ... تو با من مهربون باش

گل ناز آسمونم بی ستاره است

مثل ابرا دل من پاره پاره است

دوباره عطر تو پیچیده در باد

نفس امشب برام عمر دوباره است

گل نازم بگو بارون بباره

که چشمات و به یاد من میاره

تماشای تو زیر عطر بارون

چه با من می کنه ... امشب دوباره...

شب و تنهایی و.......  ماه و ستاره ...........

آه گل ناز.......

آه......

گل ناز.........

دست خواهش کودکانه ام  ، قد می کشد تا ساقه ات

 


 

 

 

 

 

ولی خدایی مناظر طبیعیه رودسر سیتی رو حال می کنین ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 18:44  توسط مریم  | 

یه عشق قدیمی...

 

 

 

 

 

یه تصویر...

یه عشق...

یه نامه...

یه عمر خاطره ی رو دیوار موندن و دیدن آدم هایی که میان و میرین ...

وقتی ازش پرسیدم چند سالشه ؟  گفت : " نمی دونم ... تو که نبودی، من بودم ... تو که به دنیا اومدی ، بازهم من بودم ... شاید تا بعد از مرگ تو هم باشم و عاشق بمونم ... "

برای یه لحظه آرزو کردم ...

آرزو کردم که کاش میشد  ... من جای بشقاب عشق می بودم،جای بشقابی که با جهزیه مامان وارد این خونه شد ... شاید بشکنم ؟؟!!

بذار بشکنم ... حد اقل عشق رو تک تک تیکه های من هنوز لبخند میزنه ...

تا ابد...

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 21:6  توسط مریم  | 

خاطرات تلخ...

 

          خاطرات تلخ...

 

چند وقت پیش ارومیه بودم .اگه یک بار به اونجا رفته باشید میدونین که وقت وارد شدن به این شهر با صحنه زیبایی از باغ ها ی پر محصول و رنگارنگ میوه ها ی مختلف رو به رو میشید.درخت های سیب و گلابی وخرمالو ….. مزارع گندم و گوجه و چغندر قند…. اینا رو الان می بینید …یعنی تو پاییز….

 

اما تو اردیبهشت ماه …ارومیه ، چیزی از شما ل و حتی چیزی از بهشت کم تر نداره…

درخت های زرد آلو و هلو و گوجه سبز …گیلاس و آلبالو های رنگا رنگ و کلی توت ….و سر سبزی و شادابی تا جایی که چشمت کار میکنه دیده میشه …

شاید بعضی از دوستام بگن …توکه این همه از ارومیه بد تعریف می کردی!!  پس اینا چی  هستن که نوشت ؟

 

…. من با وجود ارومیه و عمق ماجرا کاری ندارم …همه مردم و همه شهر های روی زمین خدا برام عزیز هستن…

 

اما خاطر هام توی ارومیه خاطره های دلچسب  و خوبی نبودن…. اینو نمیشه کاریش کرد…

 

مگه اینکه بخوام از اون روش جدید خارجی ها که باهاش خاطرات بد ذهن آدم رو  پاک میکنن استفاده کنم.

اما نه …. بعدش اون موقع دوباره تمام خراب کاری های سابق رو تکرار میکنم …

حالا که فکرش رو میکنم میبینم که دوران بدی نبود ها …حسابی بزرگ شدم !!!

شاید اگه نمی رفتم ... اشک نمی ریختم ...زجر نمی کشیدم ...تجربه نیم کردم ... شبا از سرما تا صبح چشم روی هم نمی ذاشتم ....

شاید ... هرگز بزرگ نمی شدم

 

راستی یه چیز مهم ...از همه اونایی که اومدن و تولدم رو بهم تبریک گفتن ممنونم... مخصوصا آیدا و یلدا جونم که منو با کادوی خوشگلشون شرمنده کردن ... امیدوارم منم بتونم مثل اونا به موقع غافلگیرشون کنم

 

 

 

 

 

 

واقعا غروبه پاییزه ... دلم  غم انگیزه ... (عکس از روی بالکن خونمون ..توسط مصی گرفته شده)

 

 

"خرمالو های تو باغچه "

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 2:24  توسط مریم  |