|
دوست دارم مسافری باشم بی هیچ کوله باری از این دنیای گنگ...مسافر یک جزیره .. من باشم و یک دل و یک خدا |
_ _ _ _ _
کز دیو و دد ملولم و انسانم آروزست...

پشت بام خوابگاه ، مناسب ترین نقطه ای بود که میتوانستم شب ها دزدکی به آنجا بروم و شاهد معجزه ای دیگر باشم .
چیزی که در شمال نمی توانستم داشته باشم ... پشت بامی که بتوان روی آن دراز کشید و بزرگترین زمین بازی دنیا را تماشا کرد .
آسمانی که هم فقیر میتوانست تماشایش کند و هم غنی ...
سرزنشم می کردند ، می گفتند : ارزش این همه پنهان کاری را دارد ؟ این همه تلاش برای رسیدن به بالای آن پله ها ...
مسئول خوابگاه حاضر بود هر چه دارد بدهد تا کسی را که شب ها دزدکی به پشت بام می رود بیابد!!!![]()
ای کاش کسی بود که میتوانست بی کلام به آنها بفهماند ... بفهماند که دیدن بدر کامل، معجزه ایست که ما به دیدنش عادت کردیم .نباید وقتی دیدیمش سرمان را پایین بیاندازیم و به این فکرکنیم که فردا موئد کدام چک سر می رسد !!
ای کاش همه ی آدم ها لحظه ای چند پشت بام هایشان را که سال ها تنها بوده درک کنند.کاش همه ی آدم ها یک لحظه آدم باشند ، یا حد اقل ادای آدم بودن را در بیاورند .
بعضی وقت ها نگران خودم می شوم !!! شاید یک شب آنقدر گرفتار زیبایی ماه شوم که به سرنوشت آن پروانه ی عاشق دچار شوم ...
تا زمانیکه با دیدن ماه به یاد " تو" می افتم ، این سرگردانی ادامه خواهد داشت ...
این حس را جاودانه می کنم ، حتی اگر ماه نباشد ، من نباشم و دنیا هم بد تر از دنیا ی امروز باشد ...
واسه یکی که خودشو غرق گناه میبینه و فقط با یه لحظه نگاه کردن به ماه اونقدر تحت تاثیر بزرگی خدا قرار میگیره که اشک تو چشاش حلقه میزنه و بعد فردا وقتی اولین صخره رو سر راهش میبینه دوباره شروع میکنه به ناشکری و ناله و زاری ، چه پیشنهادی داری ؟(اگه نفهمیدی جمله رو از اول بخون!![]()
)
خداییش عکس گرفتن از ماه مشکلات عدیده ای(عدیده رو داشتی؟؟
) داره که الان مجال پرداختن بهش نیست ،فعلا خورشید رو از ما بپذیرید، تا بعد بازم خدا بزرگه (با اینکه هنوزم دلگیرم ازش
)...

به خاطر غیبت طولانیم و کم پیدا بودنم واقعا معذرت
. . .راستش لآنم قاچاقی اومدم آپیدم!!! ![]()
خوبی های همتون و جبران می کنم ![]()
![]()
(به جون همون یه دونه عمه عصمتم
)
تقدیم به بهترینم ... به آشنا ترین غریبه ی زندگیم ... ![]()
![]()
![]()
باز یه غروب آشنا ، رو سایه های بی صدا
باز یه غریب رهگذر، نمی دونه میره کجا
راهی به فردا نداره ، پنجره رو کم میاره
وقتی به بن بست میرسه ، یه خط رودیوار میذاره
رو سایه تنها می مونه ... می خواد بره نمی تونه
کاشکی میشد بیاد خونه،کدوم خونه .. بی هم خونه ؟
باز یه غروب آشنا .. رو سایه های بی صدا
باز یه غریب رهگذر، نمیدونه میره کجا
با آینه حرف می زنه ، بهش میگه کی با منه ؟
دست روی دستش میذاره ، تو فکرغم شمردن
یه دست آشنایی نیست، تو خونه رد پایی نیست
حتی دریغ از یه صدا، گریه که هم صدایی نیست
رو سایه تنها می مونه ، میخواد بره نمی تونه
کاشکی میشد بیاد خونه،کدوم خونه بی هم خونه ؟
انگار نه انگار که سحر ، بر نمی گرده از سفر
دوباره آفتاب میزنه ، اگه تو باشی پشت در
باز یه غروب آشنا .. رو سایه های بی صدا
باز یه غریب رهگذر، نمیدونه میره کجا
که میاد رو آسمونم ، می کشه یه قوس رنگی
اونکه آینه ی اتاقم ، از حظورش بی نصیبه
تو ی آینه من نشستم ، اما من ، با من غریبه
یکی باید اینجا باشه ، اونی که مثل کسی نیست
وقت سر دادن آواز مثل اون هم نفسی نیست
یکی باید اینجا باشه ، که شب و کم کنه از روز
روز تازه ای بیاره ، جای این روز غزل سوز
یکی باید اینجا باشه که شب و بدزده از من
با من از خودم خودی تر ، بین تن باشه و پیرهن
یکی باید اینجا باشه ، که شب و کم کنه از روز
روزتازه ای بیاره جای این روز غزل سوز
فرصتی نمونده ای عشق،این صدا صدای مرگه
آخرین،فصل جوونه، فصل جون دادن مرگه
از تو قصه ها طلوع کن ، تا غروب من بمیره
زیر خاکستر سردم ، جمله ی تو جون بگیره
(شعرهای بالا ، متن 2 تا از ترانه های حامی بودن .ما که تو نخ لینک مینک نیستیم ... یکی که خودش میدونه
،بگرده لینک دانلود اینا رو پیدا کنه بذاره واسه ملت ، ثواب داره !!
)
_ _ _ _ _
قمرِ مریم ...
یا
(تا توانی دلی به دست آور..)
تا دیر وقت کلاس داشتم .
قدم زنان به سمت خانه در حرکت بودم که به محض رسیدن به کوچه مون ، یهو دیدم ... ای دل غافل ... باز که برقا قطع شدن !!
کوچه یه چیزی تو مایه های قبرستون بود و من واسه اینکه تو چاله های متعد دی که اونجا بود ولو نشم .. از چراغ قوه ی گوشیم کمک گرفتم .
از دور خونمون هم یه چیزی تو مایه های خونه جادوگر شهر oz بود .
خلاصه در را گشودیم و به محض ورود به شی نرمی برخورد نموده و جیغی از سر ترس و وحشت کشیدیم .
- زهره مار ... حالا انگار جن دیده ![]()
![]()
- من که چیزی ندیدم ، اگه میدیدم که جیغ نمی کشیدم انیششششششششششششش ( منظور شاعر : انیشتین!!)
- تو این تاریکی تو حیاط چی کار می کنی ؟
- دارم از فرصت استفاده می کنم و تا دوباره برقا نیومدن می خوام، ماه رو میبینم .
چشمام کم کم به سیاهی عادت کردن و حالا می تونستم تلسکوپی رو که کنار معصومه بود ببینم.گفتم : بالاخره از زیر آوار فرو ریخته ی غم(منظور شاعر خرت و پرت های توی انباره!!) کشیدیش بیرون ؟ خوبه .. چون اینجوری حد اقل بهش خمس تعلق نمیگیره .. و زه زه زدم زیر خنده ...
معصومه با نگاهی همچون نگاه عاقل اندر صفیه ، بهم فهموند که بهتره نیشمو ببندم : مهندس،به این چیزا که خمس تعلق نمیگیره ...
در همین حین به ناگاه برق آمد و چشممان به جمال نور روشن شد.و معصومه آهی کشید و زود برق حیاط رو خاموش کرد .منم رفتم و روشنش کردم .![]()
بازم از اون نگاهها بهم انداخت و گفت : موجوداتی مثل تو هستن که باعث میشن ماها نتونیم چیزی کشف کنیم ... تو نمی دونی با این آلودگی نوری من نمیتونم چیزی ببینم ؟؟؟
من که از خنده روی زمین ولو شده بودم (اغراق) گفتم : نه بابا؟ تو رو جونه عمه عصمتمون ... یه چیزی هم واسه کشف ،برای آیندگان بیچاره مون بذار... خوب دپسردگی مزمن میگیرن اگه همه چیز و توتنهایی کشف کنی و هیچی واسشون نذاری ...
حالا می خوای اسم این سیاره ای که کشف کردی رو چی بذاری؟ .. ماه ؟ من میگم بذار مریم، بس که شبیهیم ...
و اینبار بلند تر زدم زیر خنده .
-: آره اسمشو میذارم مریم ... میدونی چرا؟ کپی خودته .. البته تو چاله چوله های صورتت خیلی بیشتر از اونه ...![]()
و حالا ما خفقان گرفتیم و البته معصومه بانو که بسیار بسیار مودب تشریف دارن بی صدا خندیدن .(این که نشد خندیدن)
و ما باز افسرده شدیم بابت جوش های متعدد صورتمان و دست آخر سر افکنده به داخل خانه رفتیم تا بیشتر از این کوچکتر ها تحقیرمان نکنند ...
یه چند تا عکس از ماه گرفت که یکیشونو میذارم اینجا.زیاد واضح نیست ولی همین رو هم چه جوری بدون لنز مخصوص و فقط با دوربین معمولی گرفته ، نمی دونم !!! فقط اینو میدونم که : تا توانی دلی به دست آور ... دل شکستن هنر نمی باشد ..![]()
![]()
یا چه میدونم : نا برده رنج گنج میسر نمی شود ...مزد آن گرفت جان خواهر یا برادرش زیاد مهم نیست .. این مهمه که کار کرد (چه ربطی داشت ؟؟؟!!
)

دل نوشته ی امروز :
بعضی وقتا بعضی آدما سیاه سیاه هستن ، آدمایی که پست ترین موجودات این کره ی خاکی هستن ...
و جالبه که همیشه آدمای سفیدی هستن که ما خاکستری ها رو از شر این سیاه ها در امان نگه دارن .
به امید اون روزی که سفید سفید شم ....
کی فهمید من چی گفتم ؟ ![]()
احساس می کنم اینجا دیگه اون شور و حال سابق و نداره ... شاید چون نویسنده حال و احوال خوشی نداره !!!
یا این حال می خوام یه کم از زشتی ها ی دور و برم دور شم و باز بزنم تو خط دیوونگی .چندی پیش در مجلسی بودم و ..
بقیه اش اون پایینه ![]()
من،قبل از عمل!!!!!!
من،بعد ازعمل؟؟؟؟؟؟

بعضی وقتا برای متفاوت بودن لازم نیست کار خاصی انجام بدی ... یعنی در واقع همین جوری الکی الکی میشی اونی که توجه هر کسی رو به خودش جلب میکنه ... ![]()
میپرسی چه جوری؟
خوب این خیلی ساده است ..
فکر کن تو یه جمع 10 نفره نشستی و فقط یکی از اعضای اون جمع دماغش مورد تهاجم جراح های پلاستیک قرار نگرفته باشه
، و اون یه نفر هم خود تو باشی
... که همه با تعجب بهش نگاه می کنن و ازش می پرسن : عزیزم ، تاحالا پیش هیچ دکتری واسه دماغت رفتی ؟ ![]()
ما : زرشک ... من آخرین باری که رفتم دکتر،درست یادم نمیاد کی بود ... شاید واسه واکسن سرخک بود ... نه شاید واسه واکسن .. چه می دونم . حالا این همه دکتر ، واسه چی برم پیش دکترِ دماغ(همان بینی سابق
)؟
آنها : عزیزم ، منظورم دکترِ جراحه ... جراحِ پلاستیک ...![]()
ما : وای ... جراحی ؟ جراح ؟ برو بابا دلت خوشه ... برم عمل کنم که سوراخای دماغمو بکشم بالا که چی بشه ؟ اینایی که رفتن چی شدن ؟....![]()
(توجه داشته باشید که از بس بینی های این بانوان زیبا عمل شده بود ، ما متوجه عملی بودن آنها نشده و هر چه توانستیم بستیم به آنهایی که عمل بینی انجام می دهند !!![]()
)
وخلاصه ماجرا اینکه ، امروز فرداست که کلا من یکی بشم تک ... از قرار معلوم ، همه یا عمل کردن، یا تو نوبتن !!! ![]()
و ما ماندیم و تنهایی و............ دماغ(به جان همون یه دونه عمه عصمتم ،حال و حوصله ی بینی نوشتن و ندارم )
دل نوشته ی امروز :
رویایی ترین روز زندگی ام شب بود ...
چرایش را باید از کسوف بی موقع پرسید!!!
_ _ _ _ _
آسمان آفتابی بود
می خواستم خودم باشم ...
حسش کنم ...
حسم کند ...
اما چه زود باران گرفت .
و باز هم شب ، با تمام احساس وهم برانگیزش
مثل همه ی شب های سال ...
و به یادم انداخت ،
که مبادا بلند لبند بخندم .
سحر در کمین است و همیشه بیدار ...

ای اشک با من بمان که تنها تو می مانی...
ای اشک...
تنها راه فرارم از تنهایی مطلق توهستی ...
ای اشک تنهایم نگذار ... که بی تو میمیرم ...
در قطره ، قطره ی وجودت ... خودم را با تمام احساس پاکم میبینم ...
میبینم که بی تو چه تنها می شوم ...
چه شب ها که با تو سحر نکردم ...
دارم با تو بودن تا ابد را یاد میگیرم ... تنها تو برایم مانده ای ... تنها تو هق هق های احمقانه ام را شنیده ای ... تنها تو می دانی چه ساعتی از روز دلم میمیرد... تنها تو میدانی کی وقت آن است که بیایی ... که بباری ...
تنها تودیدی که چگونه در عین دیوانگی مطلق می توانم هم زمان زار بزنم و بلند بلند بخندم ...
تو زودتر از مادرم میفهمی که نیاز به هم صحبتی دارم که به دیوانگی خودم است ، تو تنها کسی هستی که قبل از همه می گویی : میدانم دلت هوایم را کرده ، پس بشکن این غرور بیجا را ، بشکن و عاجزانه مرا بخواه...
اما چه کنم ، که آنقدر سنگ شده ام که برای گریه کردن هم از خودم خجالت می کشم ...
ای اشک تنهایم نگذار ... که بی تو میمیرم ...
روزی گریه زیر باران ... در امتداد خیابانی غریب را تجربه کردم ... آن اولین بار نبود ، آخرین بار نیز نخواهد بود ، برای چندمین بارِ بودنِ این حادثه لحظه شماری می کنم ،زیبا تر از آن لحظه در خاطرم نیست ...
وقتی که دردم را به جز خودم همه میدیدند...
یکی آه می کشید ، یکی افسوس می خورد،یکی دود سیگارش را فوت می کرد توی صورتم ،یکی چتری گرفت بالای سرم (یه چند نفری هم حرفای زیر رادیکال زدن،بی فرهنگ ها !!!![]()
)
حالا که خوب می اندیشم ،میبینم با تو بودن تنها لذتی است که همیشه منتظرش بودم ، هستم و خواهم بود ...
همیشه منتظر اشک شوق ، برای یک پیروزی شیرین ...
یا گریه ای برای تسکین دل شکسته ام خواهم بود ...
همیشه منتظرت خواهم بود...

خوب امسال خبری از مربای بهار نارنج نیست ،وای از دست این برف ... ولی هر از گاهی از باغ همسایه رایحه ی خوش شکوفه ی بهار نارنج به مشام ما هم میرسه و این بار هم مرغ همسایه غاز شد!!!!!![]()
![]()
یه پیشنهاد :
تو ایام عید فیلمی رو دیدم که هنوزم که هنوزه تو خاطرم مونده ، و تقریبا ترانه ها شو حفظ شدم بس که دیدمش !!
sweeney todd پیشنهاد امروز من اینه ... اگه واسه دیدنش دنبال دلیل میگردی ، همین کافیه که بدونی یه کار معرکه از تیم برتونِ ... البته با بازی عالیه جانی دپ ...
_ _ _ _ _
تعبیر رویای من
(یا پس کی بزرگ میشم ؟؟)
ای بابا ...
این هزارمین باره که این خواب و میبینم ...![]()
خودمم خسته شدم ، این دفعه دیگه کاملا مطمئن بودم که یه خوابه .. ![]()
وقتی مثل همیشه دوباره پریدم ... منتظر بودم که باز سقوط کنم ...
اما این دفعه نیافتادم . با خودم گفتم : نه مثل اینکه بعد از این همه سال بالاخره یاد گرفتم ... بالاخره یاد گرفتم چه طور پرواز کنم!!!![]()
اولین بار و خوب یادمه :
داشتم می دویدم... مثل همیشه بلند بلند می خندیدم ... اما انگار یکی مدام بهم می گفت : تو می تونی .. قدم هاتو بلند تر بردار ..
چند لحظه بعد احساس کردم کل وجودم داره به قانون جاذبه میگه ذ کّی ...
داشتم پرواز می کردم !![]()
وقتی خواب پرواز رو میبینم دلم نمی خواد به این زودیا از خواب پاشم ... این خواب رو از بچگی میبینم ...
اون موقع یه چیزی تو مایه های بت من بودم .![]()
کلی با تشویق مردم حال می کردم ...![]()
مامان میگه کله ات باد داره ... زیادی بلند پروازی ...![]()
اما من احساس میکنم این یعنی زود میمیرم.![]()
![]()
زود مردن اصلا هم بد نیست .اتفاقا بهتره !!!! من که از زندگیم راضی ام ، شاید خوش بخت ترین دختر نبودم ، اما تو زندگی بیست و اندی ساله ام تقریبا همه چیز رو تجربه کردم ،هم چیزای خیلی خوب و هم چیزای خیلی بد، اون چیزایی رو هم که تجربه نکردم ، حتما ارزش وقت صرف کردن رو نداشتن ..
با این حال امیدوارم یه روزی بشه بپرم ، حتی اگه شده به این قیمت که دیگه به زمین بر نگردم ...![]()
_ _ _ _ _
باز هم اردیبهشت کار دستم داد...
یه چیزی هست ...
یه چیز خیلی خیلی عجیب ، شایدم یه حس عجیب ...
مثل حس عجیب خوردن اولین نارنگی پاییزی ...![]()
مثل حس عجیبی که وقتی چشمات رو به سنگ فرش پیاده رو دوختی ، باعث میشه ناخودآگاه خنده رو لبات بشینه ...(و البته کل ملت خیال کنن خل شدی !!!![]()
)
مثل حس تنهایی ساعت 7 عصر ...
مثل دلتنگی من برای بارون بهاری ...(پس کو؟؟؟
)
و اون زیبا ترین چیزی بود که دیدم …![]()
![]()
![]()
![]()
مثل اون سی و اندی خرگوش![]()
... مثل اون همسترای کوچولو که کلی خاطر خواه داشتن ...![]()
کاش پارسال همین موقع بود ، تازه داشتم می فهمیدم غربت واقعی چیه ... نه مثل حالا که به غربت میون هم شهری هام عادت کردم ...![]()
کاش پارسال همین موقع بود ، وقتی که اولین بار تمام زیبایی شیطان کوه رو دیدم ...
تنها بودم ...
تنها دیدم ...
و چه لذتی داره این تنهایی ...
مامان میگه : چرا برای هر گندی که بالا میاری میگردی دنبال مقصر ؟؟؟![]()
![]()
حالا هم مقصر این همه احساسات عجیب من اردیبهشته ... نه کس دیگه ای ... ![]()
![]()
_ _ _ _ _
دوباره روز از نو روزی از نو ... به ما خندیدن نیومده ... لعنت ... لعنت ....![]()
![]()

کاش می دانستم
کاش می دانستم لحظه ی پایانم چه زمانیست .
ثانیه ها برایم با ارزشند .
اگر بدانم چه زمانی آخرین نفس را خواهم کشید ، آن روز را نور باران می کنم ، و تا آن روز می خندم .
فقط به شرط آنکه .... بدانم پایانم نزدیک است .
دور بودنش را نمی خواهم . همه دور می روند.همه با موهای سفید می روند .
من می خواهم حالا که پوستم شاداب است ، حالا که تمام تار موهای سرم سیاه رنگ اند ، حالا که وقتی می خندم ... تمام دندان هایم مال خودم هستند !!!! حالا می خواهم بروم .
حالا بهترین وقت است برای نیستی .
کاش ارداه می کردم و خدا هم گوش می داد .الآن هم گوش می دهد ، اما می خواهد به من درس بدهد.
سال ها مدرسه رفتم .
حالا دیگر درس بس است .
درس جدید نمی خواهم.
خدایا تمامش کن این امتحانات پشت سر هم را ... امتحان میان ترم را که هزار بار نمی گیرند... می گیرند؟
این بازی برای روح من زیادی خشن است .
کودکت را پیش خودت نگه دار ... مرا روی زمین تنها مگذار ...
(( الان که آخرین ساعات روز بیست و دوم اسفنده و از بلندگوی مسجدهای دور و اطراف صدای آخرین فریاد و سخنرانی های نامزدهای انتخاباتی میاد ، فقط و فقط از خدا یه چیز میخوام
)) :
منتظرم ...
منتظر زمانی که این روزهای سیاه و تاریک تمام شوند ...
منتظر طلوع خورشیدم ...
تا در آن هنگام ،
دستم را به سوی آسمان دراز کنم ...
و از خدا بخواهم آنچه را بکند که سالها خواسته ام ....
منتظرم این روزهای نکبت بار تمام شوند ، تا من هم ذره ذره مردنت را تجربه کنم ... ببینم ... بچشم ... بخندم...![]()
![]()
منتظر التماس هایت ...
می مانم .
منتظر آن روزی که زبان سرخت را تکه تکه می کنند...
آن روزی که تخت خوابت هیزم است ...
آن روزی که اطمینان پیدا کنم ... که تو مرده ای .![]()

_ _ _ _ _
نشانه ها

دلم می خواد دوباره بزنم تو خط بیخیالی ... اما احساس میکنم ، غم همیشه باهام میمونه...
حتی اگه سفیدترین لباس رو هم تنم کنم ، از نگاهم غصه هامو می تونی ببینی...![]()
از وقتی کتاب کیمیاگر پائولو کوئیلو رو خوندم ، نگاهم به دنیا یه کم عجیب و غریب شده ، هر چیزی رو یه حرف تازه میدونم ، یه نشانه ...![]()
"نشانه ها" ... نشمردم ببینم چند دفعه تو کتاب از این کلمه استفاده کرده ... ولی زیاد بود . اونقدر زیاد که الآن کوچکترین اتفاقی به نظرم یه نشانه میاد ، و جالب اینه که بعدا به طرز عجیبی ، بهم ثابت میشه که حدسم درست بوده...![]()
![]()
همین خودش میتونه یه پیش گویی خفیف از آینده باشه ...
اگه این کتاب رو خونده باشی حرفمو می فهمی .اگه نخوندیش ، پیشنهاد میکنم حتما این کارو بکنی .![]()
چند وقتی بود که هر کتابی رو دست معصومه و مامان میدیدم ، یه گوشه اش نوشته شده بود ، نویسنده : پائولو کوئیلو
مشتاق شدم ببینم توی اون کتابا چه خبره ؟!!
کیمیاگر رو به صورت اتفاقی انتخاب کردم (یه نشانه...
)
اهل کتاب و کتاب خوانی نیستم (این یه عیبه، میدونم) اما کیمیاگر یه رمان درب و داغون نبود ، کلمه به کلمه اش یه اتفاق جدید بود ...شاید بگی فقط یه داستان بود . اما همیشه داستان ها، حاصل تجربیات نویسنده هاشون هستن و پائولو کوئیلو نشانه ها هستی رو با تمام وجودش تجربه کرده بود.
حالا که خوب میبینم ، نشانه ها بهم میگن ، زندگیم میتونه قشنگ تر از این حرفا باشه ... و با ارزش تر... اونقدر که باید برای به دست آوردن خوش بختی بجنگم ، اما من همیشه کوتاه ترین راه رو ( تسلیم رو)انتخاب می کردم ...![]()
آماده ام بجنگم ...
حتی اگه شده با تمام غم ها و غصه هام به جنگ دیو زندگی برم ، این کار رو می کنم و میرم ....
_ _ _ _ _

کلمات توی سرم میپیچند.
جمله ها ،
صحبت ها ،
حرف ها ی آدم ها .
آن ها که زنده اند ،
آن ها که نیستند ،
حرف های دیروز ، سال پیش ، سال ها قبل ، کودکی ...
خیلی قبل تر از این حرف ها ...
کافی است ، یک لحظه چشمانم را ببندم ، چنان آشوبی در سرم می شود که دلم می خواهد ، هرگز نخوابم .
همیشه تکیه ی کاغذی کنارم هست،
و یک خودکار (شاید بیک)...
به محض اینکه از خواب بیدار شوم ،
باید بنویسم ، باید تخلیه کنم دردهایم را .
چون نمی توانم سخن بگویم ................................. و درد بزرگ من همین است .
(نظر خواهی این پست غیر فعاله...واسه پست قبلی نظر بدین ..ممنون)
_ _ _ _ _
مریم در آینه...

می ترسم توی آینه نگاه کنم ...
می ترسم خودم رو نشناسم ...
دلم برای خند های خودم تنگ شده.
پس کی نجات پیدا می کنم ؟؟؟
پس کیه ، اونی که باید نجاتم بده؟؟؟
دلم برای خودم تنگ شده ...
دلم برای خورشید تنگ شده ...
سه ساله که حبس شدم تو یه اتاق تاریک، زندانی شدم ، دزدیده شدم ...
حتی نمیذارن خودمو راحت کنم ... دست و پاهامو بستن تا نتونم ....... خودمو نجات بدم ...![]()
می خوان منو با روش خودشون بکشن ... میخوان منو اعدام کنن.میخوان زجر کشم کنن.
ولی یک چیز هست ... دلم برای زندگی تنگ نشده ... اصلا ...![]()
.
.
دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است
.
.
حتی از این شهر هم دلم گرفته ...دلم پر از دست رودسر و آدماش ....![]()
دلم گرفته ... ای کاش کسی صدامو بشنوه ...
یکی گفت ننویس، بعد که وبلاگت صورتی شد و سیاهی از جلوی چشمات کنار رفت...با خواندن اینا پشیمون میشی از چیزی که نوشتی ...
اما من میگم " حالا که زندگی دکمه بازگشت نداره!!! بذار اینا رو بنویسم، تا اگه یه روزی که لبخند روی لبام بود و خواندمشون ، یادم بیاد که یه زمانی چقدر تنها بودم .یادم بیاد که یه اشتباه و نباید 2 بار تکرار کرد "

_ _ _ _ _
هنوزم دختر رودسری ام ....اما
سلام .
البته اگه فحشم نمیدین می خوام آپ کنم.
حالم اصلا خوش نیست .![]()
اینو حداقل 1% شماهایی که بعد از مدتها وارد وبلاگم میشین میتونین بفهمین.
خوشبختانه همیشه ظاهرم راز دلم رو فاش میکنه .... حالا که منو نمیبینی حد اقل از ظاهر وبلاگم بفهم...
این مدتی که نظر میدادین و مینوشتین ... " مریم !!!!! خدا رو شکر سقط شدی که سر نمی زنی ؟؟؟...."
من همون موقع داشتم سقط میشدم ...
میتونیم فرض کنیم که فهمیدم تومور دارم ....
یه تومور بد خیم که 3 – 4 ساله دارم باهاش زندگی می کنم ...
گفتم فرض کنیم ...
فقط فرض ...
چون اگه واقعا همین بود ، خیلی خیلی خوشحال میشدم ...
تومور نبود ...
اما چیزی کمتر از تومورهم نبود ...
راستش 3 سال بود که میدونستم ... اما به کسی چیزی نمی گفتم ... می خندیدم .... شوخی می کردم ... مسخره بازی در میاوردم ....
........ تا شاید یادم بره ..........
کلنگ این وبلاگ رو هم واسه طی کردن بی خیالی ، تو یه روز بهاری زدم....
اما نشد ....
این تومور لعنتی نذاشت ...
حیف آدرس وبلاگمو همه (به غیر از خواجه