|
دوست دارم مسافری باشم بی هیچ کوله باری از این دنیای گنگ...مسافر یک جزیره .. من باشم و یک دل و یک خدا |
_ _ _ _ _
مامان اومد خونه......گفت بچه ها یه چیزی گرفتم ......عجیب و غریب!!!ما هم مثل قوم مغول ها ریختیم رو کیف مامان بیچاره ....... کو مامان ؟ کجاست ؟..........چیه؟.....خوردنیه مامان؟ هر کسی یه چیزی میگفت.........مامان مثل همیشه آروم و با حوصله گفت : ایناهاش بچه ها .....برای معصومه گرفتم ....اما باید مراقبش باشه .
یه افسردگی به بقیه دست داد .......طوری که یه کم خودمونو کنار کشیدیم.....خوب مال معصومه است......نه مال ما.
یه قوطی آبی رنگ بود.روش به انگیلیسی یه چیزایی نوشته بود....تو مایه های" لوبیای سحر آمیز عشقولانه"فقط باید در قوطی رو باز می کردیم به مدت چند روز بهش آب میدادیم.بعد از چند روز .....بالاخره معنی عشقو سحر آمیز بودنو فهمیدیم..........از دست این ژاپنی ها ....با این اقدامات غیر مسلحانه ی عجیب و غریبشون.![]()
![]()